پدر کوچک

داستان کودکانه پدر کوچک در مورد یکی از احادیث امام رضا علیه السلام است.  

امروز پدر علی و زهرا به مسافرت رفت او کارمند اداره برق است و یک روز در ماه از طرف اداره به مشهد می رود. هر بار که پدر از مسافرت برمی گردد برای علی و زهرا سوغاتی های زیبایی می آورد و آنها را خوشحال می کند. بعد از اینکه علی و زهرا با پدرشان خداحافظی کردند، برای نوشتن مشق شب به خانه برگشتند.

خواهر و برادر مانند هرروز کنار هم نشستند وآرام و با دقت تکلیف مدرسه را انجام دادند. علی فکر می کرد پدرش ماشین اسباب بازی برایش می خردو زهرا دوست داشت پدرش عروسکی با لباس صورتی بخرد. عصر که شد مادر برای خرید به بازار رفت. علی تلویزیون تماشا می کرد و زهرا خواب بود.

ناگهان زهرا از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن و می گفت: من عروسک با لباس صورتی می خوام رنگ آبی رو دوست ندارم.

علی هرکاری کرد زهرا ساکت نشد و بازهم گریه می کرد مادر خانه نبودعلی هم چند بار با مادر تماس گرفت ولی مادر جواب نداد تا این که علی تصمیم گرفت با پدرش صحبت کند. زود شماره پدر را گرفت و گفت: بابا جون زهرا از خواب بیدار شده و گریه می کنه. چی کارکنم تا ساکت بشه؟

پدر گفت: پسرم امروز یه حدیث از امام رضا(ع) یادم اومد که برات می گم. امام رضا(ع) می فرمایند: برادر بزرگتر مانند پدر در خانواده است. حالا که من خونه نیستم تو مرد خونه ای، پس باید خواهرت رو نوازش کنی و بگی بابایی خیلی زود برمی گرده و یه عروسک خوشگل برات می خره. آفرین پسرم. مواظب خواهر و مادرت باش. من زودی برمی گردم. خدانگهدار.

علی همان طور که پدرش گفته بود خواهرش را نوازش کرد و به او گفت: زهراجون گریه نکن بابایی خیلی زود برمی گرده و یه عروسک با لباس صورتی برات می یاره.

فردای آن روز پدر از مشهد برگشت. علی و زهرا برای اینکه چه کسی زودتر به بغل پدر برود باهم مسابقه دادند. پدر هردو را بغل کرد و عروسکی با لباس صورتی را برای زهرا و ماشین قرمزی هم برای علی هدیه داد و آنها دو را خوشحال کرد.

علی و زهرا از پدرشان تشکر کردند و او را بوسیدند.

 

1397/9/28 چهارشنبه 
بازدید:148

   
 
امتیاز دهی
 
 

 
page loader لطفا منتظر بمانید ...