سلام آقا

داستان سلام آقا  

دست مامان توی دستم بود و هی از هر چیزی که می دیدم سوال می کردم: اون آقایی که لباس بلند دارن چی کار می کنن؟

-اون آقاها خادم هستند.

گفتم:خادما چیکار می کنن؟

مامان دستش را روی سینه اش گذاشت و یواشکی چیزی گفت وکمی خم شد من هم قبل از آنکه جواب سوال قبلی را بدانم پرسیدم مامان مامان چی گفتی ؟ با کی بودی ؟ مامان به طرفم خم شد و با دست جایی را نشان داد که مثل یک مسجد بزرگ بود و گفت: به سمت امام رضا (ع) سلام دادم .

همان جایی که بودم ایستادم و گفتم: منم می خواهم سلام کنم بعد دستام را مثل مامان روی سینه گذاشتم و آهسته گفتم: سلام آقا ما امروز اومدیم خونه شما.

مامان جلویم نشست و گفت : امروز سوالات رو تو دلت نگه دار تا من زیارتم تموم بشه گفتم: زیارت یعنی چی؟

مامان خندید و موهایم را مرتب کرد وگفت : از دست تو ، یه وقت گم نشی که نصف جون میشم .

مامان نمی داند من چقدر زرنگم و حواسم هست حتی یک کوچولو هم ازش عقب نمانم. همین طوری که هی تند وتند راه می رفتم و دست مامان را سفت گرفته بودم گفتم: حداکثرش اون سوالامو جواب بده.

اخم کردم و گفتم : همونی که گفتم آقا خادما چیکا میکنن؟

مامان یه کیسه ی پلاستیکی برداشت و گفت: مردم رو راهنمایی می کنه.

بعدش مامان نشست روی فرش به مامان گفتم من سوالام یادم میره چون باید همون جا جوابش رو بدونم تازشم آقا خادما زود زود جوابمو میدن

مامان کتاب سبزش را باز کرد و گفت گم نشی زودم برگرد

گفتم من زرنگم گم نمی شم.به طرف آقا خادمی رفتم که کنار آبخوری ایستاده بود وقتی من را دید خم شد و گفت نکنه گم شدی پسرم

سرم را تکان دادم گفتم : شما به مردم کمک میکنید؟

آقای خادم گفت:بله هر کمکی که از دستمون بر بیاد

-امام رضا (ع)به شما حقوق میده؟

گفت: آره یه حقوق خوب.

-یعنی یه حقوق خیلی گنده؟

آقا خادم دست هایم را گرفت و گفت: بستگی داره دلت چقدر باشه.

-دل شما چقدره؟

به این طرف و آن طرف نگاه کرد و گفت:شاید خیلی بزرگتر از این صحن.

با حقوقتون برای بچه هاتون چیزی می خرین ؟

خندید :آره براشون آرامش قلبی می خرم و رحمت الهی.

-اینا دیگه چیه؟

سرش را آورد کنار گوشم و گفت: همون چیزایی که از وقتی کوچیکیم تا وقتی بزرگ بزرگ میشی لازم داری.

پس خادم بودن خیلی خوبه .حداکثر آدم همیشه کنار آقاست.

لپم را بوسید و گفت: کی بهت گفته: به امام رضا (ع) بگی آقا؟

-بابابزرگ

اون وقتا که من بهش میگفتم آقا بزرگ یه بارش اومد و گفت:آقای ما امام رضاست. تازشم بابابزرگ وقتی آسمونی شد خونه اش را آوردن همین جا ولی چون من هنوز کوچولو بودم تو خونه موندم وبعدا مامان برام تعریفش کرد.

آقا خادم همین طوری که دست هایم را گرفته بود و توی صورتم نگاه میکرد گفت: هر کسی که یه کار خوب برای مردم انجام بده میشه خادم فقط باید دلش پاک باشه.

کف دست هایم را گرفت جلویم و گفت : مثل دست های تو.

 

1397/7/25 چهارشنبه 
بازدید:241

تصاوير:
  
 
 
امتیاز دهی
 
 

 
page loader لطفا منتظر بمانید ...