جای قشنگ

داستان جای قشنگ  

جای قشنگ
 


بچه ستاره و دوستش روی یکی از قله سنگ های آسمان نشسته بودند و زمین ستاره به دوستش گفت : تو روی زمین ، کجا رو از همه بیشتر دوست داری ؟
دوستش جواب داد : من ، خب دریاها رو بیشتر از همه دوست دارم . دلم می خواد همیشه بالای سر دریاها روشن باشم چون خیلی بزرگ و زیبا هستن ، تو چی ؟
 


بچه ستاره گفت : من یه جایی رو دوست دارم که نمی دونم کجاست ؟
بچه ستاره گفت : آره خیلی ، من دوست دارم همیشه این جا باشم .
دوست بچه ستاره گفت : ولی تو که نمی دونی اون جا کجاست ؟ بچه ستاره جستی زد و از جاش بلند شد : می خوای بریم از مامانم بپرسیم ؟
 

-بریم بچه ستاره و دوستش رفتند تا از مامان ستاره بپرسند که اونجای قشنگ رو زمین کجاست ؟
مامان ستاره تا بچه ها رو دید ، گفت : عجله کنید که آقای ماه داره چادر سیاه شبو پهن می کنه باید فتیله ها تونو بالا بکشید تا روشن آسمان شب رو روشن کنند . مامان ستاره هم فتیله اش را بالا کشید و کنار بچه ها ایستاد .
 


بچه ستاره پرسید : مامان اون جا کجاست که این قدر روشن و قشنگه ؟ مامان ستاره گفت : کجا ؟ دوست بچه ستاره با یکی از دنباله هاش به زمین اشاره کرد . مامان لبخندی زد و گفت : آها دیدم ، اون قسمت های نورانی حرم هستند .
بچه ستاره و دوستش با تعجب پرسیدند : حرم ؟
 

مامان ستاره گفت : آره عزیزم حرم جاییه که عزیزان خدا در اون جا به خاک سپرده شدند . چون اونا انسان هایی پاک بودند همیشه حرمهاشون روشن و نورانیه اون جا رو می بینی و با دنباله اش به همون جایی که بچه ستاره و دوستش نمی دونستند کجاست اشاره کرد . بچه ستاره و دوستش گفتند : آره می بینیم که اون جا کجاست ؟
مامان ستاره گفت : اون جا حرم امام رضاست من اون جا را خیلی دوست دارم .
 


بچه ستاره و دوستش هم اون جا رو خیلی دوست داشتند .
دلشان می خواست همیشه از آسمان بالای سر آن جا چشمک بزنند . چون می دانستند آن جای قشنگ حرم امام رضاست . 

1397/7/16 دوشنبه 
بازدید:341

   
 
امتیاز دهی
 
 

 
page loader لطفا منتظر بمانید ...