ابرهای سیاه

داستان تصویری کودکانه ابرهای سیاه  

خورشید وسط آسمان جا خوش کرده بود و مستقیم به زمین می تابید  .


همه جا داغ داغ بود .صبح بود که با امام رضا از مدینه خارج شدیم در راه می خواستم از امام چیزی بپرسم این پا و آن پاکردم ولی نمی دانستم آیا کاری که می خواهم انجام دهم درست است یا نه ؟ بالاخره تصمیم گرفتم حرفم را بزنم که امام رو به من کردند و گفتند : چیزی همراه داری که از بارش باران محفوظ بمانی و خیس نشوی ؟ نگاهی به آسمان کردم هیچ خبری از ابرهای سیاه و یا نشانه ای از بارش باران نبود ولی در صورت امام هم نشانه ای از شوخی نیافتم . گفتم : امروز قرار است باران بیاید ولی حتی یک لکه ابر هم در آسمان نیست .


هنوز حرفم تمام نشده بود که دیدم ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به سمت ما می آیند و بعد از لحظه ای قطره های باران شروع به باریدن کرد.
از سئوالی که قرار بود از امام بپرسم کاملا شرمنده شدم اخر همیشه می گفتم چطور ممکن است که امامان از آینده خبر داشته باشند .

راوی : حسین بن موسی
 

1397/8/14 دوشنبه 
بازدید:361

  دانلود صوت : دانلود صوت ابرهاي سياه.mp33.2 MB 
 
امتیاز دهی
 
 

 
page loader لطفا منتظر بمانید ...