ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 210802740
    تعداد بازدید این صفحه: 475104
    در امروز: 68318

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
شنبه 14/11/1396

 آستانه روزهای سخت

کوچه را دو سه تا چراغ گاز روشن کرده بود که معمولا وقت عروسی ها مردم توی کوچه می گذاشتند. شلوغ بود. عده ای وارد کوچه می‌شدند و می‌رفتند سمت مسجد محراب خان  


براساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
هنوز حرف حاج حسین تمام نشده بود که بابا یکدفعه روی زانوهایش جست و رو به حاج‌حسین توپید: «این حرف‌ها دیگر چیست؟! هیئت مدیرۀ هیئات را همیشه ریش‌سفیدها انتخاب می‌کرده‌اند! رأی و کاغذ و انتخابات دیگر چه صیغه ای است؟» صدایش توی شبستان مسجد طنین انداخت. حاج حسین لبش را گاز گرفت و دستی به ته‌ریش جوگندمی‌اش کشید. حاج تقی که پهلوی بابا نشسته بود، بازوی بابا را کشید و نشاندش سر جایش و گفت: «آرام باش محمدعلی!» بابا بازویش را با دلخوری از توی دست حاج تقی بیرون کشید و گفت: «من که می دانم درد این‌ جماعت چیست! می‌خواهند کسانی را روی کار بیاورند که...» و با لااله الااللهی حرفش را فرو خورد.
حاج حسین تکیه داد به پشتی، زانویش را گرفت توی بغل و رو به جمعیت گفت: «می‌بینید مردم؟ توی خانۀ خدا هم به آدم تهمت می‌زنند!» بابا گفت: «چرا قبلاً کسی نمی‌خواست رأی بگیریم؟! هر سال ریش سفیدها می‌نشستند و سه نفر از عیدگاه، سه نفر از سرشور، سه نفر از بالاخیابان، سه نفر از پایین خیابان را انتخاب می‌کردند. این‌ دوازده نفر هم بی شور و شین کار هیئت‌ها را اداره می‌کردند. از کی این بگومگوها توی هیئت‌ها شروع شد؟ از وقتی پای ساواک را به هیئت‌ها باز کردید، پول‌های حکومت را آوردید توی دستگاه امام حسین (ع) و گوشتان را به جای علمای دین، سپردید به دهان حکومت.» حاج تقی سرش را به نشانۀ تأیید می‌جنباند و به حاج حسین نگاه می‌کرد.
حاج حسین چهارزانو شد و گفت: «من نمی‌دانم حاج محمدعلی! این جماعتی که دورتادورت نشسته‌اند، من را زبان خودشان کرده‌اند که اعلام کنم انتخابات بدون رأی گیری قبول نیست! والسلام!» بابا نگاهش را روی صورت مردهای دور تا دورمان گرداند. همه چشم تو چشمِ بابا صاف نشسته بودند و با نگاهشان می‌گفتند که از حرفشان کوتاه نمی‌آیند. بابا سری جنباند، آهی کشید و گفت: «من همین حالا دارم آخر این قصه را می‌بینم. باشد. رأی می‌گیریم تا شما هم آخر و عاقبتش را با همین چشم‌های خیره‌تان ببینید.»
***
کوچه را دو سه تا چراغ گاز روشن کرده بود که معمولا وقت عروسی ها مردم توی کوچه می گذاشتند. شلوغ بود. عده ای وارد کوچه می‌شدند و می‌رفتند سمت مسجد محراب خان و عده ای در حال خارج شدن بودند. رسیدیم جلوی در مسجد. بالای در، پرچم سفیدی زده بودند و با خط کج و معوجی نوشته بودند: «انتخابات هیئت مدیرۀ هیئات مذهبی مشهد، زمستان 1343» حاج تقی نگاهش را از پرچم گرفت و رو به ما گفت: «خدا عاقبت این انتخابات را به خیر کند! آن قبلی‌ها که همه به هم خورد!»
بابا بی حوصله بود. به حاج تقی تعارف کرد برود جلو. حاجی پیش افتاد. حاج حسین دم در شبستان نشسته بود و خوشامد می‌گفت. جلوی پای ما فقط نیم خیز شد و به جای سلام چیزی زیرلب گفت. با خودم فکر کردم گوشت را سپرده‌اند دست گربه. شهربانی، برگزاری انتخابات را سپرده بود به حاج حسین که همه می‌دانستند چه موجودات عجیب و غریبی را برای عضویت در هیئت مدیره کاندید کرده.
رفتیم طرف صندوق رأی. بابا و حاجی برگه‌شان را برداشتند. تا خواستم برگه بردارم، جوانکی که مأمور برگه‌ها بود جیغ نخراشیده‌ای کشید و گفت: «بچه‌ها نمی‌توانند رأی بدهند!» می‌خواستم بگویم بچه خودتی! ولی در عوض دندان‌هایم را به هم فشار دادم و فقط گفتم: «هجده سالم است!» می‌ترسیدم بگومگویی شود و این انتخابات هم به سرنوشت قبلی‌ها دچار شود. جوان پشت پلکی نازک کرد و گفت: «بردار برو!»
رأیمان را که انداختیم توی صندوق، راه افتادیم که برویم. هنوز به در شبستان نرسیده بودیم که دو تا مأمور شهربانی بازوهای بابا را گرفتند و گفتند: «شما حق خروج ندارید!» بابا با تعجب نگاهشان کرد. پرسید: «چرا؟» یکی‌شان جواب داد: «دستور رسیده که باید تا پایان رأی گیری توی مسجد باقی بمانید!» معلوم بود که ترسیده‌اند بابا برود بیرون به مردم مشورت بدهد. آدم‌های هر هیئت، نگاه به دهان بزرگشان می‌کردند و حرف او برای آن‌ها قدر و قیمت داشت. آن هم بابا که نه فقط هیئت خاتم الانبیاء که بقیه هیئتی‌های مشهد هم به صداقت و تقوی قبولش داشتند. حاج تقی با چشم‌های گشادشده گفت: «این دیگر کدام قانون نانوشته است؟» بابا اوفی سر داد. خسته تر از آن بود که با آن قلدرها در بیافتد. رو به من گفت: «برو به مادرت بگو من آخر شب برمی گردم!»
به دو رفتم خانه و به ننه گفتم که بابا را نگذاشته‌اند بیاید. دو ساعت طول کشید تا قانعش کنم که بابا حالش خوب است تا چادر چاقچور نکند و نیاید مسجد پی اثبات این که بابا زنده و سالم توی مسجد است. ننه که چادرش را در آورد برگشتم به مسجد. روی کاغذی نوشته بودند: «زمان رای گیری تمام شده است.» و چسبانده بودندش روی در بستۀ مسجد. خادم به زور راهم داد داخل.
رفتم کنار بابا نشستم. مامورهای انتخابات داشتند رأی‌ها را می‌شمردند. نفس‌ها توی سینه حبس شده بود و کاندیداها دو چشم اضافه قرض کرده بودند و زل زده بودند به برگه‌هایی که شمرده می‌شد و توی سبد هر نامزد می‌افتاد. بابا ولی کناری تکیه داده بود به مخده ای و از نگاهش معلوم بود که صدر و ذیل  این برنامه را قبول ندارد و دوست دارد زودتر تمام شود و بزند بیرون از بین این آدم‌ها. 
شمارش آراء تمام شد. حاج عباس نشست روی پله دوم منبر و جماعت توی شبستان رفتند دورش نشستند الا من و بابا که همینطور نشسته بودیم کنار شبستان. حاج عباس چشم غره ای به ما رفت و بعد از بسم الله و خواندن آیۀ «و امرهم شوری بینهم» شروع کرد یکی یکی اسم نامزدهایی را که رأی آورده بودند خواند. بابا بیشترین رأی را آورده بود اما اسمش آخر خوانده شد. وقتی اسم بعضی‌ها آدم‌ها اعلام می شد که رأی آورده بودند، حاج تقی برمی‌گشت و نگاه معناداری به بابا می‌انداخت.
به صورت بابا نگاه کردم. فکر کردم مثل من خوشحال است که با رأی بالا انتخاب شده اما احساس کردم غم مثل غباری غلیظ ولی نامرئی توی صورت و نگاهش نشسته. هنوز حرف‌های حاج عباس تمام نشده بود که بابا از شانه من گرفت و بلند شد ساکت راه افتاد سمت در مسجد. نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم قدش کوتاه تر و پشتش کمی خمیده شده. حاج تقی زد به شانه‌ام و گفت: «پاشو محمدعلی! پاشو بابایت را برسانیم خانه. انگار حالش خوش نیست.»
اعظم عظیمی  
  
تعداد بازدید : 146
کلید واژه ها:
خاطرات انقلاب وحرم , خادمان وانقلاب , حرم وانقلاب , انقلاب و حرم 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
گوی آتش
فرار سرخ‌ها
  • 1397/2/6 پنجشنبه فرار سرخ‌ها
    چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.
شعله آذر
  • 1397/2/6 پنجشنبه شعله آذر
    چوب‌ها شبیه دستۀ کلنگ بود و آرم الله اکبر روی‌شان خورده بود. برداشتیم‌شان و بی هیچ شعار و صدایی دویدیم سمت بیمارستان شاه‌رضا.
اصلاحات داشی
  • 1396/10/21 پنجشنبه اصلاحات داشی
    بازی ساواک بود که با هزار ترفند، هیئتی‌های مشهد را بکشد توی صف حکومت
ویژه نامه ماذنه بیداری
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×