سایت فرهنـگی تبلیـغی حـرم مطهـر رضـوی

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 231361209
    تعداد بازدید این صفحه: 1294280
    در امروز: 1570

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 12/7/1397

 دستور خدا

داستان دستور خدا

روزهایی که برادرم می رفت کلاس کنکور، من هم به کانون قرآن محله مون می رفتم. بابا گفته بود اگه نصفی از جزء سی ام قرآن رو از حفظ بخونم، جایزه خوبی می گیرم.

داداشم پنج جزء آخر قرآن رو حفظ کرده و من همیشه دعا می کنم وقتی بزرگ شدم ، مثل اون باشم. هروقت این حرف رو به مامان می گم ، دستی به سرم می کشه و می گه: حسین جان . تو خودت پسر خوبی هستی . ما همون اندازه که حسن رو دوست داریم تورو هم دوست داریم.

اون روزا هوا خیلی گرم تر بود. جلوی در کانون قرآن منتظر حسن بودم . از خیابان که رد شد به من رسید ، خندید و سلام کرد. گفت: چطوری داداش کوچولو؟

از این که به من می گفت " کوچولو "ناراحت نمی شدم . کوچولو گفتن حسن مثل بقیه نبود. گفتم: خیلی تشنه ام، بریم تا آبمیوه فروشی علی آقا؟

حسن دستم را گرفت و گفت : یادت نرفته که ماه رمضونه؟

دستم را از توی دستش بیرون کشیدم و با تعجب گفتم: تو روزه گرفتی؟ چرا منو بیدار نکردی؟

5bb5de19f15e8.jpg

صدایم آنقدر بلند بود که چند نفری نگاهم کردند و لبخند زدند. حسن به طرف پیاده رو هلم داد و گفت : چون هنوز کوچیکی حسین جان.

علی آقا همیشه به ما می گفت حسن خان و حسین جان. وقتی وارد مغازه اش می شدیم. اصلا چیزی نمی پرسید ، خودش دو تا لیوان بزرگ آب طالبی سرد برامون می آورد. ولی حالا آبمیوه فروشی بسته بود و روی تابلوی بزرگی نوشته شده بود « بعد از افطار در خدمیتم.»

به حسن گفتم: امروز همه روزه گرفتن ، فقط منم که روزه نیستم!

مثل وقت هایی که قهر می کنم و یک گوشه دست به سینه می نشینم و حرفی نمیزنم ، اخم کردم و چیزی نگفتم. حسن خیلی مهربون شده بود . دست کشید به موهام و گفت:قهر نکن داداشی ، بزرگ می شی روزه بهت واجب می شه . اون وقت با هم بلند می شیم و سحری می خوریمو من برات دعای سحر رو می خونم.

با صدای بلند گفتم: دعای سحر رو هم حفظی؟

خندید و گفت: یادت رفته ، قهر کرده بودی!

خنده ام گرفت. حسن گفت: آره حفظم ، اون سال اولی که روزه می گرفتم، قبل از اذان صبح با بابا دعای سحر رو می خوندیم ، اونقدر خوندم که دیگه حفظ شدم.

ازش پرسیدم: از اون اول چرا آدما روزه گرفتن؟

حسن کتاب هاش رو توی دستش جابجا کرد و گفت: خدا به بنده هاش دستور داد که همه ی آدم هایی که به خدا ایمان دارن، باید روزه بگیرن، همونطور که کسانی که قبل از ما بودن این دستور خدا رو اطاعت کردن.

کتاب ها را از دست حسن گرفتم و گفتم: خسته می شی حسن، این همه ساعت هیچی نخوردی!

حسن دوباره خندید و گفت: نه حسین جان، آدمی که روزه میگیره نباید تنبلی کنه. به حسن گفتم : حالا که نمی تونم روزه بگیرم پس چی کار کنم که مثل تو ثواب کنم؟

حسن گفت: همون طور که بابا گفته، قول بده نصف جزء سی ام رو حفظ کنی. اون موقع منم مثل بابا یه جایزه ی خوب بهت می دم.

قراره برادرم کمکم کنه دعای سحر رو حفظ کنم و مامان هم قبول کرده سحرها بیدارم کنه تا با حسن دعای سحر رو بخونیم تا راحت تر حفظ بشم.

 
 
کلید واژه ها:
دستور خدا , دعا , قرآن , افطار , روزه , داستان کودک , داستان مذهبی , سحر  

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
سلام آقا
سوغاتی بابا
جای قشنگ
دعای باران
یک جای امن