سایت فرهنـگی تبلیـغی حـرم مطهـر رضـوی

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 218990507
    تعداد بازدید این صفحه: 1173217
    در امروز: 67729

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
يكشنبه 10/4/1397

 سید ابراهیم

جوان است، از همین جوان های امروزی که سرشان گرم است به هزار چیز، اما او در اوج جوانی شبیه هیچکس نبود،مصطفی خاص بود، آنقدر خاص که...

جوان است، از همین جوان های امروزی که سرشان گرم است به هزار چیز، اما او در اوج جوانی شبیه هیچکس نبود،مصطفی خاص بود، آنقدر خاص که همسرش قاطعانه می گوید:« مصطفی به هیچ چیزی در دنیا وابسته نبود. حتی به من؛ به همین خاطر خیلی راحت توانست برود». سید مصطفی صدرزاده با نام جهادی «سید ابراهیم» فرمانده ایرانی گردان عمار از لشکر مقتدر فاطمیون بود که در شب عاشورا به شهادت رسید.
*
مصطفی آدم ماندن و زندگی کردن روی زمین نبود، این را همه می دانستند. وقتی خبر اعزام به سوریه را می شنید بی قراری اش بیشتر می شد، بالاخره هر طور بود عازم سوریه شد، می گفت قصد دارد در آشپزخانه کار کند، اما به خاطر مشکلی از فرودگاه برگشت. برگشت اما به جای غصه خوردن و دعا کردن به گلزار شهدا رفت، سراغ دوستانِ قدیمی و همیشگی اش. رفت تا دعوا کند. او آن شب به شهدا  گفت: « گر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می گویم که شما کاری نمی کنید. هرجا بروم می گویم دروغ است که شهدا عند ربهم یرزقون هستند، می گویم روزی نمی خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید».
*
دوستانِ مصطفی خیلی زود جوابش را دادند، درست ده روز بعد کارهای اعزام مصطفی انجام شد. او به آشپزخانه رفت، اما در آشپزخانه دوام نیاورد. به خاطر توانایی که در یادگیری و تقلید لهجه ها داشت همراه رزمندگان عراقی شد. رزمندگان عراقی 24ساعت عملیات می کردند و بعد بر می گشتند و 48 ساعت استراحت می کردند. مصطفی می گفت در این 48 ساعتی که عقب از میدان جنگ هست اذیت می شود. می گفت که چرا باید 48 ساعت بیکار باشد؟ بار دومی که با عراقی ها رفت بخاطر آن 48 ساعتی که استراحت داشتند از آنها جدا می شود و در حرم حضرت زینب علیها السلام با رزمندگان فاطمیون آشنا می شود. دومین ماموریتش 75روز طول کشید.
*
در اعزام سوم مصطفی به آرزویش رسید، از او یک دختر و یک پسر به یادگار مانده است. مصطفی صدرزاده در وصیت نامه خود نوشته است:« بی بی زینب آن زمانی که شما در شام  غریب بودید گذشت؛ دیگر به احدی اجازه نمی دهیم به شما و به سلاله حسین علیه السلام بی احترامی کند. دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده. بی بی جان انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم بی بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل من هم حساب کن...» این روزها بیشتر از همه به همسر شهید سخت می گذرد، او که بی اندازه وابسته ی مصطفی بود می گوید:« تربیت بچه ها را به مصطفی سپردم. قرار بود که با هم بچه ها را تربیت کنیم. از این به بعد هم باهم تربیت شان می کنیم»

فاطمه دولتی

 
 
 
کلید واژه ها:
سید ابراهیم , مصطفی صدرزاده , شب عاشورا , شهادت , فاطمیون , شیعه , سوریه  

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
یک منتظر واقعی
  • 1397/4/25 دوشنبه یک منتظر واقعی
    چند روزی بود که کمر درد امانش را بریده بود.دیگر توان نداشت به تنهایی مدرسه را نظافت کند. مدیر او را سرزنش می کرد. سرایدر در برابر...
شهید جواد محمدی
  • 1397/4/17 يكشنبه شهید جواد محمدی
    از همان روز اول زندگی با همسرش قرار گذاشتند هر قدمی که بر می دارند به خدا نزدیک تر شوند. همین هم شد که از...
پرستاری با روپوش خونی
  • 1397/4/16 شنبه پرستاری با روپوش خونی
    تازه مادر شده بود، یک زنِ 21 ساله با عواطف لطیف مادرانه، سرشار از امید و زندگی. اما او تصمیم گرفته بود به جای یک زندگی آرام لباسِ سفیدِ پرستاری اش را تن کند و به...
فضیلت های منتظر
  • 1397/4/16 شنبه فضیلت های منتظر
    آنان که گام در راه انتظار نهادند، راهی پر فراز و نشیب را انتخاب کرده اند. انتظار به معنای عمل در جاده عبودیت و بندگی خدا، فضیلت آفرین و...
سردار فرزانه
  • 1397/3/30 چهارشنبه سردار فرزانه
    خنده هایش لحظه ای قطع نمی شد، مهمانی گرفته بود. بیشتر از هر وقت دیگری می گفت و می خندید سر به سر بچه ها می گذاشت، قربان صدقه ی مادرش می رفت و...