.
.

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 222992165
    تعداد بازدید این صفحه: 3028496
    در امروز: 17742

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
چهارشنبه 18/11/1396

 ماشین دایی رضا

نمی دانم چرا همیشه سفرهای مشهدمان بیشتر طول می کشد
روز آخر مدارکمان را به هتل تحویل دادیم. برای خرید سوغاتی به بازار رفتیم که ماشین دایی رضا خراب شد. البته ماشین دایی رضا همیشه ی خدا خراب است! خب دایی رضاست دیگر. هر جا که هست همه صدای خنده های بلند او را می شنوند. بابا می گوید: «این دایی شما یک چیزیش هست! » امیر علی می پرد روی شانه ی دایی رضا و به بابا اخم می کند، این یعنی خیلی دوستش دارد.
خودش به تنهایی دارد ماشین را هل می دهد. مامان غر می زند. دایی می گوید: «چیزیش نیست بچه! گرمازده شده. الان خوب میشه!» بعد به من چشمک می زند. این یعنی حالا حالاها درست نمی شود! نمی دانم ناراحت باشم یا بخندم، ترجیح می دهم توی این موقعیت به توصیه دایی رضا، سخت نگیرم و بخندم!
همه منتظر ما هستند و دایی رضا با خونسردی سعی دارد نشان بدهد خودش می تواند ماشین را درست کند.یک وقت هایی اخم می کند. به قول خودش روی ماشینش غیرت دارد! ما با این ماشین سه بار است که می آییم زیارت. توی دلم می گویم معلوم است که درست می شود. شاید او هم مثل ما دلش نمی خواهد که از این جا برویم.


مامان نگران مدرسه من، بابا نگران نداشتن مرخصی، امیرعلی نگران خرابی قطار اسباب بازی اش است و من نگران تمام شدن سفر اما دایی رضا نگران هیچ چیز نیست! همه مان گوشه خیابان ولو شده ایم.
 مامان کتاب دعایش را دستش گرفته و بابا با قطار امیرعلی ور می رود. که دایی رضا می آید سمتمان و حسابی از حال ماشینش نا امیدمان می کند. امیر علی به فکر این است که زودتر قطارش را درست کند تا سوارمان کند و با آن برگردیم!
هوا گرم است. دایی رضا خیس عرق شده. بابا عصبانی ست. مامان دیگر نای غر زدن هم ندارد. صدای استارت های ناموفق ماشین دایی همچنان کوچه را پر کرده. هوا خیلی گرم است. دایی دیگر به من چشمک نمی زند. فکر می کنم الان دیگر باید ناراحت باشم.
وسط این موقعیت بابا با یک بغل خنده می آید. مرخصی گرفته. امیر علی می پرد بغل دایی رضا. مامان نفس راحتی می کشد و دایی رضا به من چشمک می زند. این یعنی: «دیدی گفتم»؟
! «نمی دانم چرا همیشه سفرهای مشهدمان بیشتر طول می کشد. می دانم که باید حسابی بخندم. امیر علی و دایی رضا صدای قطار در می آورند. مثل اینکه قطار امیر علی درست شده و باید سوار آن بشویم!!!
 
مهشاد عزیزی
بازدید: 1063
کلید واژه ها:
سوغاتی مشهد , حرم امام رضا , دلنوشته , سفر مشهد 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
مجموعه  پوستری « تا ابد»- قسمت  دوم
کلیپ صوتی «همه زندگیتو حَرَمش کن»
پس کو آن همه دلتنگی و حرف؟
آن روزها
قرارهشت – قسمت سوم
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir