عید غدیر قشنگه

داستان عید غدیر قشنگه  

مامان گفت: «علی جان صبح شده. عید غدیر است: عید امامت امام علی(علیه السلام). باید برویم عید دیدنی. زود بیدار شو.»
علی با خوش حالی از جایش بلند شد و گفت: «جانمی جان! عیدی هم می گیرم؟» مامان با مهربانی گفت: «بله؛ اما اگر دیر برسیم، ممکن است عیدی ها تمام شوند."
علی با عجله دوید، دست و صورتش را شست، صبحانه خورد، آماده شد و لبخندزنان گفت: «حالا عید دیدنی کجا می رویم؟» مامان همان طور که با عجله آماده می شد، جواب داد: «خانۀ بی بی خانم، همسایۀ روبه رویی، بعد هم خانۀ عموسید که سر کوچه مغازه دارد؛ بعدش هم خانۀ چند نفر دیگر که شما نمی شناسی.»
علی با تعجب گفت: «چرا فقط خانۀ بعضی ها می رویم؟» بابا که تازه ماشینش را تمیز کرده بود و آمده بود توی اتاق، گفت: «عید غدیر، همه به دیدن سیدها و بی بی ها می روند؛ چون آن ها از نسل پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و دوازده امام (علیهم السلام) هستند، مردم به دیدنشان می روند و عید امامت را به آن ها تبریک می گویند و از آن ها عیدی می گیرند.»
علی لبخندی زد و گفت: «پس برای همین بی بی خانم این قدر مهربان است؛ چون از نسل پیامبر است. چند دقیقه بعد، مامان و بابا همراه علی، به خانۀ بی بی خانم رفتند.

***

خانۀ بی بی خانم حسابی شلوغ بود. کلی مهمان آمده بود خانه اش. یک سفرۀ بزرگ هم وسط اتاق پهن بود که پر بود از شیرینی و شکلات. علی چند تا شیرینیِ خوش مزه خورد و آخر سر هم، از بی بی یک اسکناس نو و یک بسته شکلات عیدی گرفت. توی خانۀ عموسید و بقیه هم همین طور بود: پر از مهمان و شیرینی و شکلات و عیدی.
عیددیدنی ها که تمام شد، دیگر ظهر شده بود.

**

ماشین بابا به طرف خانه راه افتاد. توی راه، به خیابانی رسیدند که حسابی شلوغ بود. علی گفت: «بابا چه خبر شده؟ شاید تصادف شده؟» بابا لبخندزنان گفت: «نه پسرم، دارند با بستنی از مردم پذیرایی می کنند.» بعد هم شیشۀ پنجرۀ ماشین را پایین کشید. مرد جوانی همان جور که با مهربانی به همه لبخند می زد و عید را تبریک می گفت، بین ماشین ها ایستاده بود و بستنی پخش می کرد. سه تا بستنی هم به بابا داد و گفت: «بفرمایید دهانتان را شیرین کنید. عیدتان مبارک!» علی که خیلی بستنی دوست داشت، با خوش حالی بستنی اش را خورد. بستنی اش مزۀ زعفران می داد و خوش رنگ و خوش مزه بود: شیرینِ شیرین. دهان علی حسابی شیرین شد.

***

علی و مامان و بابا به خانه برگشتند. بعد از ناهار، بابا گفت: «خب پسرم، زود آماده شو تا برویم.» علی با تعجب گفت: «مگر عیددیدنی ها تمام نشده؟» بابا همان طور که کتش را می پوشید، گفت: «چرا پسرم. می رویم جشن عید. توی مسجد محله برای عید غدیر جشن گرفته اند.» علی از خوش حالی بالا و پایین پرید و گفت: «جانمی جان، جشن! الان آماده می شوم تا زودتر برویم.»
مسجد حسابی شلوغ بود. همۀ اهل محل آمده بودند. سرود زیبایی از بلندگوی مسجد پخش می شد. جشن بزرگی بود و به همه خیلی خوش گذشت. آخر جشن، مجریِ برنامه گفت: «حالا، هرکسی اسمش علی است، دستش را بلند کند.» یک عالمه دست توی هوا بلند شد. مجری برنامه هم یکی یکی همۀ علی ها را صدا زد و هدیه های قشنگی به آن ها داد. علی هم یک سجادۀ قشنگ هدیه گرفت.
توی راه، برگشتن به خانه، علی سجاده اش را توی دستش گرفته بود و دل توی دلش نبود که زودتر شب شود و روی سجاده قشنگ و جدیدش نماز بخواند. او به سجادۀ قشنگش نگاه می کرد و توی دلش می گفت: «چه روز خوبی بود، چه عید خوبی بود، چه جشن قشنگی بود!»

 

1397/6/6 سه‌شنبه 
بازدید:160

   
 
امتیاز دهی
 
 

 
page loader لطفا منتظر بمانید ...