ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 238333098
    تعداد بازدید این صفحه: 581208
    در امروز: 98385

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 6/2/1397

 بازگشت پرستوها

وقتی از پله های اتوبوس پیاده شدم با دیدن پرستو رضوی که از پله های قسمت زنانه اتوبوس پایین آمد، 

بازگشت پرستوها
براساس خاطرات آقای نیکخواه
وقتی از پله های اتوبوس پیاده شدم با دیدن پرستو رضوی که از پله های قسمت زنانه اتوبوس پایین آمد، جا خوردم. مثل همیشه چادر سرش بود و رویش را تنگ گرفته بود.  انگار نه انگار که دیروز اعلامیه پر خط و نشان ممنوعیت چادر را مثل نقل و نبات توی همه کلاس‌ها پخش کرده بودند. ویکتور اسرائیل کهن، رئیس دانشکده، حکم رژیم را گذاشته بود روی تخم چشم‌هایش و پوشیدن چادر را توی دانشکده قدغن کرده بود. هیچ وقت نمی‌توانستم تصور کنم که رضوی چادرش را توی خیابان یا دانشکده در بیاورد. انگار حیا توی رگ و پی وجودش جریان داشت. تا به حال ندیده بودم به پسری زل بزند یا سر شوخی و بحث بی دلیل را با نامحرم باز بکند.
رضوی مثل همیشه سرش پایین بود و ندید که جلوی در اتوبوس چطور خشکم زده. راهش را کشید و از توی پیاده رو رفت سمت دانشکده. آن طور که او آرام می‌رفت، قدم‌های بلند من باید ازش جلو می‌افتاد؛ اما به عمد پا کند کردم و آهسته از پشت سرش راه ‌رفتم. مطمئن بودم که نیروهای گارد، جلوی نگهبانی برایش غائله ای درست خواهند کرد. حتماً او هم دل توی دلش نبود و داشت ذکری زیر لب زمزمه می‌کرد. توی همین خیالات بودم که دستی محکم خورد به پس کله‌ام. حسین بود. با اخم گفتم: «چه مرگت شده سر صبحی؟» حسین خنده موزیانه ای کرد و گفت: «نیم ساعت است که توی نخ توأم! کارت به جایی رسیده که پشت سر دختر مردم قدم رو می‌روی؟»
بی اعتنا به راهم ادامه دادم و زیر لب غریدم: «خاک بر سرت کنند که اینقدر بیکاری!» دست بردار نبود. از کنارم می‌آمد و با نیشخند نگاهم می‌کرد. بهش گفتم: «الان است که جلوی نگهبانی برای خانم رضوی دردسر درست ‌کنند!» نیشخند حسین پهن تر شد. گفت: «پس اشتباه نکردم!...» ادامه حرف‌هایش را نشنیدم. چون دو نیروی قلدر گارد جلوی رضوی صف کشیده بودند و نمی‌گذاشتند وارد شود.
دویدم سمت نگهبانی و کتاب‌هایم را انداختم کناری و با مامورها دست به یقه شدم. یکی‌شان را انداختم روی زمین و تا به خودم آمدم آن یکی از پشت من را گرفت و می‌خواست پرتم کند روی سنگفرش جلوی ورودی دانشکده. حسین مرد را هل داد و با افتادن مرد من هم افتادم روی سینه‌اش. کم کم بچه‌های دیگر هم سر و کله‌شان پیدا شد و مامورها پا به فرار گذاشتند.
داشتم لباس‌هایم را می‌تکاندم که رضوی آمد جلو. با همان نگاه با حیا گفت: «خیر ببینید برادر اما برایتان دردسر می‌شود! راضی نبودم!» صاف ایستادم و سربه زیر گفتم: «شما بفرما سر کلاس! نگران نباش خواهر!» حدسش درست بود. هنوز ننشسته بودیم سر کلاس که معاون آموزشی کله‌اش را کرد توی کلاس و من و حسین را صدا زد. دکتر قدسی گچ دستش را گذاشت پای تخته و با نگاه درمانده ای ازم پرسید: «باز چه کردی؟» همان طور که بیرون می‌رفتم لبخند کلافه ای بهش زدم.
بیرون کلاس دستبند به دست‌هایمان زدند. ماشین ساواک جلوی در دانشکده ایستاده بود و چند مأمور مسلح هم جلوی در دانشکده آماده باش ایستاده بودند. دکتر اسرائیل کهن هم بادی به غبغب انداخته بود و نشسته بود روی میز نگهبان. نگاهی از گوشه چشم به ما انداخت و بعد خطاب به ماموران ساواک گفت: «این اوباش را ببرید و دیگر برنگردانید! دانشگاه را با چاله میدان عوضی گرفته‌اند!» نگاهی خشمگین بهش انداختم. تا خواستم چیزی بگویم مأمور ساواک هلم داد سمت ماشین.
***
حسین سنگ دستش را پرت کرد توی چاله ای که باران پاییزی وسط فضای سبز دانشکده درست کرده بود. گفت: «بیچاره چادری‌ها! دیگر نمی‌توانند بیایند دانشگاه.» هوا ابری و سرد بود. نشسته بودیم روی نیمکتی و حوصله خودمان را هم نداشتیم. روی زانوهایم مچاله شده بودم و با پایم روی زمین ضرب گرفته بودم. داشتم دنبال راه چاره می‌گشتم. حسین گفت: «کاش می‌توانستیم هر روز با این لشکر فولادزره در بیافتیم!»
_احمق نباش...
یکدفعه فکری به سرم زد. به جای اینکه هر روز با نیروهای گارد در بیافتیم باید یک بار برای همیشه حق رئیس صهیونیست دانشکده را می‌گذاشتیم کف دستش. می‌دانستم که بقیه بچه‌ها هم دل پری ازش دارند. از منبع موثقی شنیده بودم که جاسوس بیگانه است و نتیجه تحقیقاتش را می‌فرستد آن ور آب. از روی نیمکت بلند شدم و به حسین گفتم: «همه بچه‌ها را صدا کن که عصر توی  کلاس شصت و چهار باشند! بگو کلاه‌کش بیاورند!» با تعجب نگاهم کرد. پرسید: «چه خوابی دیده ای؟!» راه افتادم سمت ساختمان دانشکده. گفتم: «عصر می‌فهمی!» دنبالم پا تند کرد و گفت: «دست بردار! این بار حتماً اخراج می‌شویم! دکتر قدسی دیگر برای مان پادرمیانی نخواهد کرد!»
***
عصر بود و دانشکده خلوت. از کلاس شصت و چهار بیرون آمدیم و رفتیم پشت در دفتر دکتر اسرائیل کهن. کلاه‌کش هایمان را پایین کشیدیم و ریختیم توی دفتر. نشسته بود پشت میزش و سیگار می کشید. تا آمد به خودش بجنبد و چیزی بگوید، پارچه ای را محکم دور دهانش بستم. انداختیمش کف دفتر و چند ضربه حواله‌اش کردیم. دست‌هایش را به نشانه تسلیم آورده بود بالا و التماس می‌کرد که بس کنیم. با همان دهان بسته، با صدای نامفهمومی پشت سر هم می‌پرسید: «چه می‌خواهید؟ هرچه بخواهید انجام می‌دهم!» بچه‌ها را کنار زدم. روی صورتش خم شدم و گفتم: «می‌خواهیم که از این دانشکده بروی!» توی چشم‌هایم خیره شد. منتظر جوابش همان طور بهش زل زدم. سکوتش که طولانی شد به بچه‌ها اشاره کردم که دوباره شروع کنند. دوباره دست‌هایش را بالا آورد و با همان صدای خفه گفت: «می‌روم! می‌روم! حتماً می‌روم!»
درخواست انتقال دکتر اسرائیل کهن مورد قبول قرار گرفت. رئیس جدید از تجربۀ دکتر کهن درس عبرت گرفته بود و با دانشجوها از در مماشات در آمده بود. رنگ سیاه چادرها دوباره به راهروها و کلاس‌های دانشکده برگشت و نگذاشت رنگ‌های جیغ لباس‌های تنگ و کوتاه بقیۀ دخترها بر دنیای آن روزهای ما غلبه کند.
اعظم عظیمی
  
تعداد بازدید : 292
کلید واژه ها:
خاطرات انقلاب مشهد , رابطه پهلوی واسرائیل , انقلاب مشهد 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
گوی آتش
فرار سرخ‌ها
  • 1397/2/6 پنجشنبه فرار سرخ‌ها
    چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.
همه سرباز توایم!
  • 1397/2/6 پنجشنبه همه سرباز توایم!
    با خودم فکر کردم حالا که دل‌های مردم یکی شده، پیروزی نباید خیلی دور باشد.
اوی مثبت
  • 1397/2/6 پنجشنبه اوی مثبت
    سرهنگ رحیمی! از شنیدن اسمش رگ‌های گردنم به ضربان می‌افتاد.
شعله آذر
  • 1397/2/6 پنجشنبه شعله آذر
    چوب‌ها شبیه دستۀ کلنگ بود و آرم الله اکبر روی‌شان خورده بود. برداشتیم‌شان و بی هیچ شعار و صدایی دویدیم سمت بیمارستان شاه‌رضا.
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×