ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 199486437
    تعداد بازدید این صفحه: 433390
    در امروز: 135620

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
سه‌شنبه 26/10/1396

 شب سوم

رو به گنبد سلام دادیم و همراه سیل مردم راه افتادیم سمت مسجد فیل 

شبِ سوّم
رو به گنبد سلام دادیم و همراه سیل مردم راه افتادیم سمت مسجد فیل. جمعیت زیادی هم از طرف پنج‌راه می آمدند سمت مسجد. پایین‌خیابان صحرای محشر شده بود؛ پر از آدم‌هایی که رخت عزای دختر پیغمبر را پوشیده بودند. به مهدی نهیب زدم که پا تند کند. مهدی دست‌هایش را زیر بغل قایم کرده بود و هیچ نمی‌گفت. سوز خشک پاییز، صورت آدم را کرخت می‌کرد. مردم هم مثل ما زیر لباس‌های زیادی که روی هم پوشیده بودند باد کرده بودند. خیلی‌ها فقط چشم‌هایشان از بالای شالی که به صورت بسته بودند، پیدا بود. همه می‌دانستیم که مامورهای شاه هم لابلای جمعیت خزیده‌اند تا زاغ سیاه هاشمی نژاد را چوب بزنند. خداخدا می‌کردم این منبر آخر هم مثل دو شب پیش بی دردسر تمام بشود و به سید گزندی نرسد.
***
پشت سرم را نگاه کردم. از جلوی منبر که ما نشسته بودیم تا ته حیاط  مسجد پر از آدم بود. درِ شبستان از زیادیِ جمعیت باز مانده بود و باز هم هوا از هرم نفس‌های مردم دم کرده بود. نیم تنه‌ام را توی فشار بازوی مهدی و کنار دستی دیگرم در آوردم و گذاشتم روی زانو. شیخ علی فصیحی رفته بود روی منبر و داشت مجلس را گرم می‌کرد تا سید خودش را از منبر کوچۀ عباسقلی خان به مسجد برساند.
شیخ علی داشت می‌گفت: «مردم! از روحانیون پشتیبانی کنید. گوش به رادیو و اراجیف و تبلیغات رجال کثیف و بی‌بند و بار ندهید. توی کوچه و بازار از همه بخواهید تا به نهضت بزرگ روحانیت ملحق بشوند... شما نباید از سرنیزه‌های پوسیده و قوای پوشالی رژیم بترسید...» که یکهو جمعیت با صدای تکبیر از جا بلند شد. فهمیدم که سید وارد مسجد شده. مردم، کوچه باز کردند و سید را به منبر رساندند. سید به احترام سخنران، پای منبر نشست و سرش را پایین انداخت تا منبر شیخ علی تمام شود. شیخ علی حرفش را نیمه کاره رها کرد و از جمعیت صلوات گرفت و آمد پایین.
***
سید روی منبر قرار گرفته بود و داشت خطبه می‌خواند. مشتاق بودم زودتر سخن‌رانی‌ را شروع کند. شب‌های قبل دربارۀ انجمن های ایالتی و ولایتی و کاپیتولاسیون حرف زده بود. یکهو حاج محمد خجسته خودش را هراسان به منبر رساند و توی گوش سید چیزی گفت. سید با صدایی که فقط ردیف جلو شنیدیم گفت: «با این حال من حرف خودم را خواهم زد!» حاج محمد نگاهی مأیوسانه به سید انداخت و بعد با نگرانی کناری ایستاد و نگاه سرگردانش را توی جمعیت دور داد.
سید سخنرانی‌ را شروع کرد: «از اقدامات اخیر دولت در مجالس قلابی کاملاً مسخره، این است که هر وقت در مقابل مبارزات علما واقع می‌شوند، فوراً اصلاحات ارضی را به رخ مردم ساده دل می‌کشند! آقا مگر تخم دو زرده کرده ای؟! مردم! گول این حرفهای پوچ را نخورید. اگر مراجعه به رسالات علمای اعلام بکنید، با قوانین شرع مقدس و دادن وجوهات، همان اصلاحات به خودی خود عمل می‌گردد. انگلستان43 سال درباره دخالت زنان در امور اجتماعی مطالعه کرد، این‌ها می‌خواهند با چهار روز و در این کشور مسلمان این گونه اقدام بکنند...»
توی جمعیت پچ پچه بالا گرفته بود و کم کم خبر به صف‌های جلو هم رسید: «شیخ علی فصیحی را توی کوچۀ حسنقلی گرفته‌اند!» نگاهی به مهدی انداختم. مهدی دست روی زانویم گذاشت و سرش را تکان داد که یعنی چیزی نیست و بعد گوشش را داد به حرف‌های سید. چطور می‌توانست آن همه آرام باشد؟ شاید می‌دانست که آن شب، شب اوست.
سید داشت سروته حرف‌هایش را جمع می‌کرد که یکهو با صدای داد و بیدادی، همۀ سرها برگشت به عقب. ماموران شاه با تفنگ ریخته بودند توی جمعیت. به سید نگاه کردم که محکم سر جایش نشسته بود. دستی به ریش سیاهش کشید و گفت: «مردم گوش کنید! تقاضا دارم که با نظم و آرامش مسجد را ترک کنید!» هیچ کس از جایش جنب نخورد. سربازها حالا رسیده بودند نزدیک منبر. یکهو مسجد توی تاریکی غلیظی فرو رفت. یک نفر از توی جمعیت داد زد: «سید را نجات بدهید! نجاتش بدهید!» بعد انگار یک عده ریختند طرف منبر و سید را پایین کشیدند. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «نکنید مردم! نکنید! همه را به کشتن می‌دهید!»
همهمه بالا گرفت و انگار سید خودش را از دست مردم بیرون کشید و رفت طرف مأمورها. صدایش را می‌شنیدم که داشت می‌گفت: «اجازه بدهید مثل هر شب به طرف خانه بروم و چند نفر از مأمورها همراه من بیایند. همین که مردم متفرق شدند من در اختیار شما هستم... پس دستور بدهید مأمورها بروند و شما با چند نفر دیگر از مأمورها توی مسجد بمانید. وقتی مردم ببینند مأموراها رفته‌اند آن‌ها هم می‌روند. ماندن جمعیت به خاطر حضور مأمورهاست. وقتی مردم رفتند من برای دستگیری در اختیار شما هستم ... اقلاً صبر کنید تا مردم کاملاً متفرق بشوند آن وقت من را جلب کنید.» مردی که طرف صحبت سید بود، این بار با صدای بلند و کلافه جواب داد: «باشد. منتظر می‌مانیم مردم بروند!»
دست مهدی را گرفتم تا توی تاریکی و شلوغی گمش نکنم. مردم از عقب مسجد شروع کردند به بیرون رفتن. از هیاهویی که بین سربازها راه افتاد و صدای چکمه‌هایشان فهمیدم که دارند سید را می‌برند. دنبال سرشان راه افتادیم. بیرون مسجد دهانم از حیرت باز ‌ماند. مردمی که بیرون رفته بودند با سنگ و چوب هجوم بردند سمت مامورها تا سید راه آزاد کنند. صدای شلیک گلوله‌ها بلند شد و جمعیت موج برداشت. چشمم دنبال سید بود که توی دالانی از مأمورین برده می‌شد سمت فولکس کلانتری. سید که از تیررس نگاهم گم شد، دست مهدی را گم کرده بودم. چشم‌های سرگردانم توی جمعیت می دوید که یکهو مهدی را دیدم که ، سرِ دست‌های مردم بالا رفت. سر و دست و پایش توی هوا معلق و آویزان بود و از نوک انگشت هایش خون می چکید.
اعظم عظیمی
 
  
تعداد بازدید : 99
کلید واژه ها:
خاطرات حرم وانقلاب , خاطرات انقلاب 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
نتایج سحر
  • 1396/10/21 پنجشنبه نتایج سحر
    جمعیت هنوز پراکنده نشده بودند که صدای شلیک چند تا تیر شنیدیم.
اصلاحات داشی
  • 1396/10/21 پنجشنبه اصلاحات داشی
    بازی ساواک بود که با هزار ترفند، هیئتی‌های مشهد را بکشد توی صف حکومت
مشکیِ نفیس
  • 1396/10/13 چهارشنبه مشکیِ نفیس
    بر اساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
کوچۀ کشمیری‌ها
  • 1396/10/13 چهارشنبه کوچۀ کشمیری‌ها
    در انباری یکهو باز شد. حبیب بود. داد زد: «کاکاسیاه!» با دستش کوبید به شانه‌ام و گفت: «گرگ شدی!
طویلۀ مقدس
  • 1396/10/13 چهارشنبه طویلۀ مقدس
    گاوها متصل ماغ می کشیدند. تعجب کرده بودند که آن وقت شب ریخته ایم و با بیل و چنگال و شن کش افتاده ایم به جان طویله.
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×