ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 238333111
    تعداد بازدید این صفحه: 581209
    در امروز: 98398

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 6/2/1397

 گوی آتش

 

گوی آتش
براساس زندگینامۀ آقای نیکخواه
هنوز آخرین لقمۀ شام را قورت نداده بودم که از سر سفره بلند شدم رفتم سراغ رخت و لباس‌هایم که کنج اتاق افتاده بودند. جوراب‌هایم را روی پیژامه‌ام کشیدم. زیر چشمی نگاه کردم به زنم که داشت سفره را جمع می‌کرد. نفس راحتی کشیدم که سگرمه هایش مثل شب‌های اول توی هم نیست. طفلک داشت عادت می‌کرد به آوارگی من. کمربندم را بستم و کتم را پوشیدم. زنم با شال گردنی توی دست به دو از اتاق بیرون دوید. گفت: «صبرکن!» شال گردن را انداخت دور گردنم. گفت: «چلّه‌بزرگ شروع شده! امشب را کجا می‌مانی؟» راستش نمی‌دانستم؛ اما گفتم: «خانۀ یکی از بچه‌ها. نگران نباش! یادت نرود پشت در را قفل بزنی!» سرش را جنباند. می‌دانستم که توی دلش داشتند رخت‌های همۀ عالم را می‌شستند. چاره چه بود؟ نایستادم تا دل به نگرانی‌هایش بدهم و پایم از رفتن سست بشود. به دو از خانه زدم بیرون.
در حیاط را که بستم، جزئی از تاریکی محض خیابان شدم. لامپ‌ تیرهای چراغ‌ برق کوچه سال‌ها بود که سوخته‌ بودند. دیگر هیچ کدام از همسایه‌ها هم چراغ سر در خانه‌اش را روشن نمی‌گذاشت. لابد آن‌ها هم مثل ما فکر می‌کردند توی این حکومت نظامی، لااقل با تاریکی کوچه‌ها به بچه‌هایی که نیمه‌های شب اعلامیه پخش می‌کنند، کمکی کرده باشند. به تنهایی زنم فکر کردم، به تحملش، و دلم از یادآوری عشق او لبریز گرما شد. چطور تن به زندگی با یک شوهر بیکار و تحت تعقیب ساواک داده بود؟ فقط به خاطر ایمانی که به راه امام داشت. توی دلم او را به خدای خمینی سپردم.
امام فرمان اعتصاب سراسری داده بود. من از اولین معلمانی بودم که دست به اعتصاب زدم و سر کار نرفتم. به این هم قانع نشدم. بقیه معلم‌های انقلابی را هم دور خودم جمع کردم و اسم خودمان را گذاشتیم جامعه اسلامی معلمان. شریف امامی اولتیماتوم داده بود که اگر برنگردید، حقوقتان را قطع می‌کنیم. این تهدید، بهترین غربال بود. اینطوری ترسوها و رجاله هایی که به خاطر رودربایستی وارد جمع ما شده بودند، برگشتند و خیالم از خلوص باقی مانده‌ها جمع شد.
توی آن هوا که چنگال سرمایش دقیقه به دقیقه تیزتر می‌شد، هیچ جنبنده‌ای به چشم نمی‌خورد. با این حال سعی می‌کردم نرم راه بروم تا صدایی از قدمم بلند نشود. این آوارگی از خواندن آن مقاله توی مسجد گوهرشاد شروع شد. هنوز هاشمی نژاد نرفته بود بالای منبر. من نماینده معلم‌های یاغی طرقبه بودم. مثل همیشه پای منبر هاشمی نژاد غلغله بود. صحن مسجد، جای سوزن انداختن نداشت. جلوی منبر ایستادم و مقاله‌ام را با بلندگو برای جمعیت خواندم. گفتم: «برگردیم سر کلاس‌ها تا حقوقمان قطع نشود؟ آخر، حقوق دولت را به چه بهایی بگیریم؟ به بهای خون دانش‌آموزان شهیدمان؟ وقتی کارگران شرکت نفت اعتصاب کرده‌اند، ما که معلم هستیم تکلیف‌مان روشن است...»
چند وقت از این سخنرانی و دو تا سخنرانی دیگر توی شاندیز نگذشته بود که آشنایانم که توی حکومت نظامی بودند، خبر آوردند که ساواک می‌خواهد شبانه بریزد توی خانه و دستگیرت کند. از آن وقت بود که شدم خانه به دوش و حال و روز خامنه‌ای و واعظ طبسی و بقیه مبارزان را ‌فهمیدم که شنیده بودم سال‌هاست خواب آرام در خانه از آن‌ها سلب شده.
رسیدم جلوی در خانۀ علی‌اصغر. زنگ زدم و منتظر ماندم. سرما صورتم را کرخت کرده بود. در را باز نکردند. سنگی برداشتم و پرت کردم سمت پنجرۀ اتاق. خبری نشد. شال گردن را دور دهانم پیچیدم و راه افتادم به سمتی که نمی‌دانستم به کجا ختم می‌شود. تمام این هفته را هر شب خانۀ یکی از انقلابیون بوده‌ام. روی رفتن به خانه فامیل را نداشتم. اگر من را توی خانۀ آن‌ها دستگیر می‌کردند، برای صاحبخانه دردسر می‌شد. حتی نمی‌توانستم به حرم بروم. جلوی هر ورودی، نیروهای گارد کشیک انقلابی‌های تحت تعقیب را می‌کشیدند.
با خودم فکر کردم این‌ها بهای آن دینی است که گفته‌اند نگه داشتن آن در آخرالزمان مثل نگه داشتن گوی آتش توی دست است. به آقای واعظ طبسی گفتم: «دولت گفته اگر برنگردیم سر خدمت، حقوق مان را قطع می‌کند. تکلیف چیست آقا؟» فکری کرد و گفت: «شما اول بگو اسلام را چقدر دوست داری تا من بهت بگویم چکار کنی! صد تومان؟ پانصد تومان؟ چقدر؟» این حرفش مثل یک سطل آب بود که روی ذره‌های غبار تردیدم پاشیده شد و همه را شست و برد.
سرما از دیوارۀ کفش‌های نازکم به درون نفوذ کرده بود و انگار پاهایم دیگر از خودم نبودند؛ کرخت و یخزده. پشت سطل بزرگ زباله‌ای نشستم و خودم را مچاله کردم. ناگهان نور زردرنگی روی دیوار پیاده رو پاشید. از کنار سطل زباله سرک کشیدم به سمت منبع نور. در خانۀ روبرویی باز شده بود. مردی با کیسه ای بزرگ در دست، داشت از آن بیرون می‌آمد. سرم را دزدیدم. سایۀ مرد روی دیوار افتاد و لحظه به لحظه بزرگ‌تر شد. حالا صدای قدم‌هایش هم شنیده می‌شد. کنار سطل ایستاد. نفسم را در سینه حبس کردم. صدای افتادن کیسه را توی سطل زباله شنیدم. منتظر ‌ماندم تا برود. نرفت. صدای جاافتاده‌اش را از بالای سرم شنیدم. سرم را بلند کردم. پاهایم از سرما گزگز می‌کردند. نای فرار نداشتم. به صورتش در روشنایی کم‌جان فضا نگاه کردم. زنم همیشه می‌گفت: «خوبی وبدی آدم‌ها از بشرۀ‌شان پیداست.» با خودم گفتم کاش زنم اینجا بود. مرد پرسید: «گرسنه‌ای؟»
_نه.
_پس گدا نیستی! لابد داری از حکومت نظامی فرار می‌کنی!
با خودم گفتم اگر بخواهد به ساواک تحویلم بدهد، همین جا هم می‌تواند. پس بگذار بروم به خانه‌اش و تا ساواکی‌ها برسند، چندساعتی گرم بشوم. اگر هم آدم خوبی باشد از مرگ در اثر یخزدگی نجات پیدا می‌کنم. دلم را به دریا زدم. گفتم: «جای خواب می‌خواهم!» مرد توی صورتم دقیق شد. گفت: «حالا شناختمت! تو را توی مسجد گوهرشاد دیده بودم. معلم هستی. یادم است چه سخنرانی خوبی کردی! اینجا چکار می‌کنی قهرمان؟!» امید توی دلم جوانه زد و خودش را به لب‌هایم رساند و لبخند شد. مرد دستش را دراز کرد به طرفم.
اعظم عظیمی
  
تعداد بازدید : 282
کلید واژه ها:
خاطرات انقلاب خدام , حرم وانقلاب , خاطرات انقلاب مشهد 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
فرار سرخ‌ها
  • 1397/2/6 پنجشنبه فرار سرخ‌ها
    چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.
همه سرباز توایم!
  • 1397/2/6 پنجشنبه همه سرباز توایم!
    با خودم فکر کردم حالا که دل‌های مردم یکی شده، پیروزی نباید خیلی دور باشد.
بازگشت پرستوها
  • 1397/2/6 پنجشنبه بازگشت پرستوها
    وقتی از پله های اتوبوس پیاده شدم با دیدن پرستو رضوی که از پله های قسمت زنانه اتوبوس پایین آمد،
اوی مثبت
  • 1397/2/6 پنجشنبه اوی مثبت
    سرهنگ رحیمی! از شنیدن اسمش رگ‌های گردنم به ضربان می‌افتاد.
شعله آذر
  • 1397/2/6 پنجشنبه شعله آذر
    چوب‌ها شبیه دستۀ کلنگ بود و آرم الله اکبر روی‌شان خورده بود. برداشتیم‌شان و بی هیچ شعار و صدایی دویدیم سمت بیمارستان شاه‌رضا.
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×