ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 238951805
    تعداد بازدید این صفحه: 584079
    در امروز: 61250

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 6/2/1397

 همه سرباز توایم!

با خودم فکر کردم حالا که دل‌های مردم یکی شده، پیروزی نباید خیلی دور باشد.  

همه سرباز توایم!
براساس خاطرات آقای نیکخواه
شب شده بود. مردم رفته‌ بودند. بچه‌ها داشتند قالیچه‌های کف حیاط را جارو می‌کشیدند تا برای تحصن فردا آماده باشد. رفتم توی کوچۀ ساکت سرک کشیدم. شبِ کوچه، هیچ شبیه روزش نبود. دادگستری، سر کوچه بود. روزها یکسره غلغله خواهان و خوانده‌های دادگستری به گوش می‌رسید که داشتند دعوایشان را توی خیابان رفع و رجوع می‌کردند. چند قدم جلو رفتم و نگاهی به پرچم کردم تا مطمئن باشم ساواکی‌ها نکنده باشندش. نه. سرجای خودش بود. عکس امام را گوشه‌اش زده‌ بودیم و رویش این قول امام را نوشته بودیم: «عاشورا روزی است که خون بر شمشیر پیروز شد.»
یکهو از سر کوچه، هیکل تاریک دو نفر را دیدم که دارند می‌دوند سمت من. لای در پناه گرفتم و سرک کشیدم. جلوتر که رسیدند از رخت و لباسشان فهمیدم که سربازند. در را بستم و پشتش گوش ایستادم. یکی‌شان به در کوبید و با ته‌لهجه تبریزی گفت: «باز کن مرد! ما سرباز فراری هستیم!» چند روزی بود که امام دستور داده بود سربازها از پادگان‌ها فرار کنند. پرسیدم: «از کجا معلوم؟» جواب داد: «نمی‌دانم! نمی‌دانم از کجا برای تو معلوم کنم!» آن یکی هم که تبریزی بود، اوفی سر داد و گفت: «این هم از مقر انقلابیون! بیا برویم ابراهیم!» آن یکی دیگر که اسمش ابراهیم بود، گفت: «کجا برویم سعید؟ اگر گیر بیافتیم حکم تیرباران روی شاخ مان است!» و دوباره به در کوبید.
بچه‌ها دورم جمع شدند. آقای اسدی ‌پرسید: «کیه؟!»
 _می گویند سرباز فراری هستند.
آقای اسدی ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «بعید نیست! آخر سرباز فراری‌های مشهد کجا بروند جز اینجا؟ همۀ شهر می‌دانند که این جا محل تحصن انقلابیون است.» وبعد گوشش را چسباند به در. گفت: «صدایی نمی‌آید. اگر مأمور بودند که به این راحتی نمی‌رفتند.» مرتضی در را باز کرد و سرک کشید. گفت: «دارند می‌روند! باید برشان گردانیم!» و دوید دنبالشان.
یکی‌شان آفتاب سوخته و لاغرمردنی بود و آن یکی سرخ و سفید و تنومند. وقتی از در حیاط تو آمدند چشم‌هایشان از گریه سرخ شده بود. بغلشان کردم و گفتم: «خوش آمدید! این جا خانه خودتان است!» سپردمشان به بچه‌ها تا حسابی ازشان پذیرایی کنند. آقای اسدی کشیدم گوشه حیاط و گفت: «برای مامورها مثل روز روشن است که این‌ها می‌آیند اینجا. فردا و پس فردا تعدادشان بیشتر هم می‌شود. مامورها می‌ریزند اینجا، می‌گیرندشان و می‌گذارندشان دم تیر. چکار کنیم؟» نگاه کردم به پس کله‌های کچلشان که داشت توی تاریکی راه پله زیرزمین ناپدید می‌شد. گفتم: «می‌تراشیم! سر همۀ بچه‌ها را می‌تراشیم! آن وقت فرق سرباز و غیر سرباز معلوم نیست!»
بچه‌ها از پیشنهادم استقبال کردند. فی الفور صندلی‌ها را گذاشتیم کنار حیاط و بچه‌ها را نشاندیم و شروع کردیم کله همه را از ته تراشیدیم. تازه همه سرمان را روی بالش گذاشته بودیم که دوباره زنگ در حیاط را زدند. آقای اسدی با صدای خواب آلود پرسید: «باز هم سرباز فراری؟» کاپشنم را از سر جالباسی برداشتم و و گفتم: «شاید هم دنبال سرباز فراری!» و رو به ابراهیم و سعید گفتم: «شما همینجا باشید! اگر خطری بود فوراً از راه پله توی ساختمان بروید روی پشت بام.»
بچه‌ها چوب‌های کلفتی را که کنار رختخوابشان گذاشته بودند برداشتند و از دنبالم آمدند پشت در حیاط. پرسیدم: «کیه؟» صدای قلدر مآبی گفت: «گروهبان یغمایی! بازکن!» به بچه‌ها اشاره کردم کنار بایستند تا دیده نشوند. در را باز کردم. یغمایی دست‌هایش را زده بود پشتش و همراه با دو سه تا سرباز، جلوی در سینه سپر کرده بود. پرسیدم: «فرمایش؟» یغمایی مکثی کرد. توی چشم‌هایم زل زده بود و انگار داشت حریفش را می‌آزمایید. گفت: «این پارچه رو از بالای در بکن!» گفتم: «اگر می‌خواستم بکنم که نمی‌زدم!»
_که نمی‌کنی!
سینه جلو دادم و گفتم: «نه! چکار می‌خواهی بکنی؟» و با اشاره دست به بچه‌ها گفتم بیایند جلو. بچه چوبهایشان را آماده زدن گرفتند و جلو آمدند. یغمایی پوزخند زد. گفت: «با همین چوب‌ها می‌خواهی جلوی ما را بگیری؟!» گفتم: «این‌ها چوب نیست! تو چوب می‌بینی! اگر لازم باشد این‌ها مسلسل‌اند!» یکدفعه دیدم سربازها عقب رفتند. یغمایی که پشتش را خالی دید زیر لب غرید: «ای بی عرضه‌ها!» مثل کشتی گیری که پشت حریف را زمین زده باشد به یغمایی زل زدم. یغمایی دندان قروچه ای کرد و گفت: «اگر تا فردا پرچم را نکنده باشی روزگارت را سیاه می‌کنم!» و با قدم‌های گشاد گشاد از ما دور شد. سربازها هم به دنبالش. گفتم: «هرکاری می‌خواهی بکن!»
***
بچه‌ها صبحانه‌شان را خورده بودند و همه کنج زیرزمین جمع شده بودند. رفتم کنارشان. دیدم ابراهیم دارد لباس می‌پوشد. هر پیراهنی بهش می‌دادند و می‌پوشید دکمه‌اش بسته نمی‌شد. بس که تنومند بود. بلوز کشی تنم را درآوردم و دادم پوشید. خوب بود، ولی مثل جوراب به تنش چسبیده بود. خیالش که از پیراهن راحت شد سرش را بلند کرد و با خجالت به من نگاه کرد. با لهجه نوک زبانی تبریزی‌اش پرسید: «کفشم چی؟» به پاهایش نگاه کردم. بزرگ‌ترین پایی بود که در عمرم دیده بودم. خواهرزاده‌ام که تازه از راه رسیده بود، گفت: «دایی! کفش‌های بابام را بیاورم؟» یادم آمد که شوهرخواهرم برای خودش پاگنده ای است! خواهرزاده جلدی رفت و با یک جف کفش بدقواره برگشت. برای ابراهیم کوچک بود. بنا شد دمپایی پا کند.
ابراهیم و سعید را همراه مرتضی فرستادم ترمینال تا به عنوان شاگرد راننده به شهرشان تبریز برگردند. مرتضی وقتی برگشت گفت: «همین که بقیه شاگرد راننده‌ها فهمیدند این‌ها سرباز فراری‌اند آن‌ها هم سرشان تراشیدند.» با خودم فکر کردم حالا که دل‌های مردم یکی شده، پیروزی نباید خیلی دور باشد. 
  
تعداد بازدید : 281
کلید واژه ها:
خاطرات انقلاب مشهد , خاطرات خدام , فرار سربازها از پادگان 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
گوی آتش
فرار سرخ‌ها
  • 1397/2/6 پنجشنبه فرار سرخ‌ها
    چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.
بازگشت پرستوها
  • 1397/2/6 پنجشنبه بازگشت پرستوها
    وقتی از پله های اتوبوس پیاده شدم با دیدن پرستو رضوی که از پله های قسمت زنانه اتوبوس پایین آمد،
اوی مثبت
  • 1397/2/6 پنجشنبه اوی مثبت
    سرهنگ رحیمی! از شنیدن اسمش رگ‌های گردنم به ضربان می‌افتاد.
شعله آذر
  • 1397/2/6 پنجشنبه شعله آذر
    چوب‌ها شبیه دستۀ کلنگ بود و آرم الله اکبر روی‌شان خورده بود. برداشتیم‌شان و بی هیچ شعار و صدایی دویدیم سمت بیمارستان شاه‌رضا.
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×