ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 238332989
    تعداد بازدید این صفحه: 581207
    در امروز: 98276

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 6/2/1397

 فرار سرخ‌ها

چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.  

فرار سرخ‌ها
براساس خاطرات آقای نیکخواه
وحید نفس زنان توی چهارچوب در ظاهر شد. دستش را از چهارچوب گرفت و بریده بریده گفت: «کمونیست‌ها... دانشجوهای کمونیست...می‌خواهند توی تحصن نفوذ کنند و روز سخنرانی دردسر درست کنند...» از روی صندلی بلند شدم و رفتم به طرفش. گفتم: «آرام باش! از کی شنیدی؟»
_از مرتضی. توی کمونیست‌ها ستون پنجم دارد.
_حالا نقشه‌شان چیست؟
وحید با خستگی رفت روی صندلی پشت میز نشست. گفت: «معلوم است! مثل کفتار دنبال میراث گرگ می‌گردند! می‌خواهند تحصن را به نام خودشان توی مردم جا بیاندازند. از این جماعت پست تر ندیده‌ام! لابد پرچم‌های داس و چکش را می‌آورند توی ورزشگاه و وسط سخن رانی علم می‌کنند و شعارهای کمونیستی سر می‌دهند.»
_حتماً می‌خواهند به این ترتیب، انگ لامذهبی که شاه بهشان چسبانده را با حضور توی تحصن آدم‌های مذهبی از دامنشان بشویند.
و شروع کردم به قدم زدن در اتاق. وحید پوزخندی زد و گفت: «فکرش را بکن! این ما بودیم که کفن پوشیدیم و جلوی تانک‌هایی که می‌خواستند وارد ورزشگاه بشوند نشستیم. آن وقت این جماعت بی دین می‌خواهند همه این ایمان و اعتقاد را به انگیزه‌های مارکسیستی ربط بدهند! آدم عقش می‌گیرد!» ایستادم. نگاهی به صورت وحید کردم. گفتم: «تو خسته ای! برای همین اینقدر حرص می‌خوری! برو توی آبدارخانه به خودت برس!»
_حالا چکار باید بکنیم؟
_شب با آقای خامنه ای جلسه می‌گذاریم.
***
سخن ران هنوز شروع نکرده بود. استادیوم سعدآباد پر از آدم بود و هنوز هم آدم‌های جدید داشتند وارد می‌شدند. خبرنگارها دوربین‌ها و میکروفن‌هایشان را حمایل کرده بودند و داشتند دنبال زاویه مناسب برای تهیه خبر می‌گشتند. تمام امیدم بعد از خدا به تاکتیکی بود که آقای خامنه ای توی جلسۀ شب گذشته طراحی کرده بود.
استخوان ساق‌های پایم تیر می‌کشید. از یک ساعت قبل از سخنرانی جلوی در ورزشگاه ایستاده بودم و یکی یکی دانشجوهای کمونیستی را که می‌شناختم را با اشاره به بچه‌های انتظامات نشان می‌دادم. بچه‌ها سعی می‌کردند کمونیست‌ها را به بهانۀ شلوغی، توی جمعیت پراکنده کنند و نگذارند که دور هم جمع بشوند. از آن طرف، طلبه‌ها یکی یکی دنبال کمونیست‌ها می‌رفتند و توی هر جمع کمونیست، یک طلبه می نشست.
سخن ران شروع کرد. پاهایم به ذق ذق افتاده بود. از هول فتنه کمونیست‌ها نمی‌توانستم بنشینم. یک چشمم به در بود و چشم دیگرم به جمعیت. سخن رانی که اوج گرفت، مردم با مشت‌های گره کرده شعار دادند: «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد!» حتی کمونیست‌ها هم شعار را تکرار می‌کردند. می‌دانستم که حرف‌های سخنران برایشان مهم نبود. چیزی که برای آن‌ها مهم بود، دوربین‌هایی بود که به سمت جمعیت زوم شده بود.
یکهو چیزی که منتظرش بودیم اتفاق افتاد. چند نفر از کمونیست‌ها وسط سخن رانی بلند شدند و شعار دادند: «درود بر فدایی، سرچشمه رهائی! فدایی، فدایی، تو افتخار مایی! تنها راه رهایی، راه مجاهدین است!» و پرچم‌های سرخ داس و چکش را از زیر پیراهن‌هایشان بیرون کشیدند و توی هوا علم کردند. سخن ران سعی کرد به سخنرانی‌اش ادامه بدهد تا شعارهای مارکسیستی بین صدای او گم بشوند. اما بی فایده بود. بقیه کمونیست‌ها هم از جا بلند شدند و نفس دادند به نفس همپالگی هایشان و یک بند شعار دادند و پرچم‌هایشان را توی هوا به چپ و راست بردند.
مردم هاج و واج به آن‌ها نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند این شعارهای عجیب و غریب وسط شعار «ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به‌ فرمان توایم خمینی!» چه می‌کند. طلبه‌ها یکی بلند شدند و  شروع کردند به داد و فریاد با جماعت سرخ. هر روحانی دو سه نفری را که اطرافش بودند حریف بود. مردم هم با روحانی همراه شدند و شعار دادند: «اسلام التقاطی، نمی‌خواهیم! نمی خواهیم!» به یک چشم برهم زدن پرچم‌های سرخ تکه پاره شد و ریخت زیر دست و پای آدم‌ها. سرخ‌ها از ترس مردم زبان به دهان گرفتند و ساکت شدند. شعارهای مردم که خوابید، دیدم که سرخ‌ها یکی یکی از بین جمعیت خودشان را بیرون کشیدند و آهسته، طوری که توجهی را جلب نکنند از در بیرون زدند. چشم چرخاندم دنبال آقای خامنه ای. نگاهمان که با هم گره خورد، لبخند زدم و دو تا انگشتهایم را گرفتم طرفش.
  
تعداد بازدید : 214
کلید واژه ها:
خاطرات انقلاب مشهد , خاطرات نیکخواه از انقلاب , حرم وانقلاب , کمونیست ها در انقلاب 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
گوی آتش
همه سرباز توایم!
  • 1397/2/6 پنجشنبه همه سرباز توایم!
    با خودم فکر کردم حالا که دل‌های مردم یکی شده، پیروزی نباید خیلی دور باشد.
بازگشت پرستوها
  • 1397/2/6 پنجشنبه بازگشت پرستوها
    وقتی از پله های اتوبوس پیاده شدم با دیدن پرستو رضوی که از پله های قسمت زنانه اتوبوس پایین آمد،
اوی مثبت
  • 1397/2/6 پنجشنبه اوی مثبت
    سرهنگ رحیمی! از شنیدن اسمش رگ‌های گردنم به ضربان می‌افتاد.
شعله آذر
  • 1397/2/6 پنجشنبه شعله آذر
    چوب‌ها شبیه دستۀ کلنگ بود و آرم الله اکبر روی‌شان خورده بود. برداشتیم‌شان و بی هیچ شعار و صدایی دویدیم سمت بیمارستان شاه‌رضا.
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×