ارسال به دوستان
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 238948656
    تعداد بازدید این صفحه: 584062
    در امروز: 58101

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
×
پنجشنبه 6/2/1397

 قدر کافی

 

قدر کافی
براساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
از کارگاه بابا بیرون آمدم. تکیه دادم به در. نگاهی انداختم به سر تا ته بازار. هر سال توی آن روز تمام سقف بازار پر می‌شد از پرچم‌ها و چراغ‌های رنگی. جلوی بعضی حجره‌ها میزی بود و شربتی و باقلوا و قطابی. حاج‌تقی وسط بازار یک حجله آینه کاری شده می‌گذاشت. مردم ورودی و خروجی بازار را به احترام قدم امام زمان طاق نصرت می‌بستند. بچه‌ها دور خرس‌های کوکی طبال و سنج زن جمع می‌شدند و همصدا با آن‌ها دست می‌زدند.
اما آن روز؛ انگار نه انگار نیمۀ شعبان است. خاک قبرستان پاشیده‌ بودند روی سر و روی بازار و مردمش. بر خلاف هرسال، رژیم هزاران تومان از جیب بیت المال مایه گذاشته بود تا شهر را تزیین بکند. چه فایده؟ از پارسال تا آن روز آن قدر آدم توی قم و تبریز و یزد و مشهد کشته بود که این گربۀ عابدبازی‌ها نمی‌توانست قیافۀ کریهش را پیش مردم بزک کند. به خیالش می‌توانست با این کارها حرف خمینی را زمین بزند. غافل از این که خمینی از ته دل مردم خبر داده بود که نیمه شعبان آن سال را عزای عمومی اعلام کرده بود.
حاجی عابدزاده مهدیه را تعطیل کرده بود. مسجدها و حسینیه‌ها سوت و کور بودند. جشن سوم شعبان خودمان، دیگر جشن نبود. ریسه‌ها را جمع کرده بودیم و به نشانه اعتراض، تنگ دیوار حیاط آویزانشان کرده بودیم. دیوار اتاق‌ها را هم پر کرده بودیم از شعارهای انقلابی. نمی‌دانستم کافی توی تهران چه می‌کند. دلم برایش تنگ شده بود. حتماً آن جا سختگیری رژیم بیشتر بود. اگر کافی هم مهدیه تهران را تعطیل می‌کرد، بزرگ‌ترین تودهنی را به رژیم زده بود.
توی همین خیالات غرق شده‌ بودم که سیروس جلدی از روبه رویم رد شد و خودش را انداخت توی کارگاه بابا. تکانی خوردم و با خودم غریدم: «موهای سرش دارد سفید می‌شود و هنوز هم اطوار اول جوانی‌اش را ترک نکرده. منبرهای کافی هم نتوانست او را آدم کند!» سنگ جلوی پایم را با نوک کفش پرت کردم آن ور و بی حوصله وارد کارگاه شدم. سیروس چشم‌هایش قرمز بود و دست‌هایش توی هوا بی حرکت مانده بود. انگار خبر مهمی را داده بود که بابا آنطور با دهان باز خیره‌اش مانده بود. پرسیدم: «چی شده؟» بابا از سیروس پرسید: «مطمئنی راست است؟ کِی این اتفاق افتاده؟» سیروس دست‌هایش را انداخت دو طرفش. هم زمان شانه‌هایش هم پایین افتاد. گفت: «پسردایی‌ام از بجنورد زنگ زد. سرباز است توی آن شهر. دیشب اتفاق افتاده.» پرسیدم: «کی مرده؟» سیروس، ساکت نگاهم کرد. می‌دانست چقدر با کافی رفیق هستم. عاقبت دهانش را با بغض باز کرد: «کافی!»
***
چهارراه میدان بار، مثل صحرای محشر شده بود. گارد ویژۀ ارتش با سلاح و سپر، دور تا دور جمعیت را گرفته بودند. مردم هر از چندگاهی به جای گفتن لااله الاالله، بر یزید و لشگرش لعنت می فرستادند. جنازه جلوتر از ما بود و محال بود از بین آن همه آدم بهش برسیم. سیروس یک‌بند کنار گوشم حرف می‌زد و من با اینکه توی این سر و صدا حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم، باید سرم را تکان  می‌دادم که یعنی فهمیدم؛ وگرنه هی می‌پرسید: «شنفتی؟»
دوست داشتم خودم را توی جمعیت گم بکنم و فقط به روزهایی که با کافی داشتم فکر کنم. می‌خواستم آن قدر اشک بریزم تا بار غمی که آن روزها روی دلم سنگینی می‌کرد سبک شود. سیروس داشت می‌گفت: «دو تا تریلی بوده‌اند...پژوی کافی پرت می‌شود بیرون جاده... معلوم است ساختگی...به خاطر نیمۀ شعبان ... کافی را مجبور می‌کنند مهدیه را چراغا... زیر بار نمی‌رود و راهی مش...»
نمی‌خواستم آن چیزها را بشنوم. برایم فرقی نمی‌کرد توی جادۀ بجنورد واقعاً چه اتفاقی افتاده. کافی توی تمام آن سال‌ها داشت شهید می‌شد. چه آن سال‌های اولی که گل کرده بود و نوارهایش را موتوری‌ها مثل نقل و نبات این ور و آن ور می فروختند و جمعیت منبرش توی مسجد فیل، پایین خیابان را بند می‌آوردند؛ چه وقتی از مشهد کند و رفت توی لانۀ زنبور؛ تهران.
توی مشهد باید جواب بعضی را می‌داد که چرا شاه با منبر تو کاری ندارد و منبر هاشمی نژاد را جمع کرده؟! یکی نبود بگوید اگر همین منبرهای کافی نبود، کی می‌خواست دختر و پسرهای شما را از توی سینماها جمع کند؟ اگر کافی را هم مثل هاشمی نژاد می‌گرفتند خیالتان راحت می‌شد؟ توی تهران هم باید به ساواک جواب پس می‌داد که چرا از خانواده‌های زندانی‌های سیاسی حمایت کرده و مثل آب خوردن پرتش می‌کردند به دهات ایلام.
سیروس دست بردار نبود. زدم به دل جمعیت. از بین بازو و کمر مردم رد شدم و به طرف تابوت رفتم. برای بار هزارم خودم را لعنت کردم که آن دوربین فیلمبرداری سنگین را انداخته‌ام گل گردن. ننه صبح گفت: «این کیف سنگین را کجا می‌بری؟ تو که می دانی مردم نمی‌گذارند دوربین را در بیاوری!» من ولی فکر می‌کردم مگر می‌شود تشییع کافی را توی دوربینم ثبت نکنم؟ آن وقت هرچه از این ماجرا می‌ماند، روایت‌های ماست‌مالی شدۀ رادیو و تلویزیون ملّی بود.
مردی با دست‌های پینه بسته داشت می‌کوبید توی سرش و جمعیت را به سمت تابوت می‌شکافت. پشت سر او رفتم و خیلی زود رسیدم به تابوت. دستم را دراز کردم سمت آن صندوق فلزی و سرد. کافی دیگر نبود که مثل آن روز از بالای سقف ماشین دستم را بگیرد و بکشد بالا. چند سال پیش بود؟ می‌خواستم از تظاهرات مردم فیلمبرداری کنم اما جرأت نداشتم. می‌ترسیدم مردم بریزند سرم و به جرم ساواکی بودن خودم و دوربینم را له و لورده کنند. ظهرش که مهمان کافی بودم گفت: «من بعدازظهر روی سقف ماشین می‌روم سخنرانی. بیا کنار خودم بایست فیلم بگیر. وقتی من را کنار تو ببینند دیگر کاریت ندارند.»
رسیدیم به کوچۀ زردی. تابوت را گذاشتند جلوی در خانۀ پدری کافی. زن‌ها تابوت را دوره کردند و قیامت به پا شد. مردها شعار می‌دادند: «روحانی مبارز! شهادتت مبارک!» نیروهای گارد نزدیک تر شدند. دستم را گذاشتم روی کیف دوربینم و آه کشیدم. تابوت را برداشتند و راه افتادیم سمت فلکۀ حضرت. شعارها قوت بیشتری گرفته بود. مردم پرچم‌های رنگی را که حکومت از چراغ‌های برق آویزان کرده بود پاره کردند. یکهو صدای شلیک‌های بلند و متصل شنیده شد. مردم پراکنده شدند. دویدم سمت حرم. هرچه نگاه کردم دیگر تابوت را ندیدم. از توی کوچه‌ها انداختم طرف مدرسۀ نواب. فکر می‌کردم مردم مثل همیشه آن جا جمع می‌شوند. نیروهای گارد راه را بسته‌ بودند. هیچ کس نمی‌داست آن طرف چه خبر است. دویدم سمت کوچۀ شاره‌زار و از آن جا رفتم چهارراه شهدا که به نواب راه داشت. چهارراه شهدا را هم بسته‌ بودند. از هرکس می‌پرسیدم نمی‌دانست توی نواب چه خبر است.
***
دلم برای سیروس می‌سوخت. لکه خون درشتی از زیر چند لایه باند دور سرش نشت کرده بود. نشسته بود کنار اتاق و داشت می‌گفت: «دلم هزار راه رفت! با این سر شکسته آمده‌ام که فقط ببینم سالم رسیده ای خانه! حاج محمدعلی تو را دست من سپرده بود آخر!» بابا چشم غره ای بهم می‌رود و می‌گوید: «علی اصغر! این بود رسم رفاقت؟ چرا سیروس را تنها گذاشتی؟» سرم را پایین انداختم. سیروس گفت: «کارهای خدا بود! اگر همراه من آمده بود نواب، آن‌جا گیر می‌افتاد و به روزگار من دچار می‌شد! قیامت بود حاجی! به سه شماره مدرسه و آدم‌هایش را با خاک یکسان کردند! ماجرای فیضیه را که شنیده ای؟ کأنه همان بود! پرت می‌کردند از روی بام! آدم و غیرآدم برایشان فرقی نداشت! مثل همیشه پناه برده بودیم به نواب. درها را بستند و مثل سگ هار افتادند به جان مردم و طلبه‌ها...» دیگر به حرف‌های سیروس گوش ندادم. دلم می خواست داد بزنم: «بس است دیگر!» احساس کردم کافی الان جایی همان دور و برها نشسته و دارد دلش برای من می‌سوزد.
اعظم عظیمی 
تعداد بازدید : 209
کلید واژه ها:
خاطرات خدام از انقلاب , انقلاب وحرم , خاطرات انقلاب , کافی وانقلاب مشهد 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
وقتی تنها نبودیم
  • 1397/2/6 پنجشنبه وقتی تنها نبودیم
    خیال کِردی ارتش بعد از او همه سربازی که رفتن مرخصی و برنگشتن، به مو و تو اجازۀ رِفتن مِده؟!»
شب سوم
  • 1396/10/26 سه‌شنبه شب سوم
    رو به گنبد سلام دادیم و همراه سیل مردم راه افتادیم سمت مسجد فیل
نتایج سحر
  • 1396/10/21 پنجشنبه نتایج سحر
    جمعیت هنوز پراکنده نشده بودند که صدای شلیک چند تا تیر شنیدیم.
اصلاحات داشی
  • 1396/10/21 پنجشنبه اصلاحات داشی
    بازی ساواک بود که با هزار ترفند، هیئتی‌های مشهد را بکشد توی صف حکومت
مشکیِ نفیس
  • 1396/10/13 چهارشنبه مشکیِ نفیس
    بر اساس خاطرات علی اصغر نعیم آبادی
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×