سال تولد خود را وارد نمایید

با وارد کردن تاریخ تولد پرونده مبتنی با سن شما تنطیم می شود

شهید مصطفی چمران
شهید مصطفی چمران شهید بهشتی شهید کاوه شهید خرازی شهید احمدی روشن شهید زین الدین شهید همت شهید باکری شهید شهریاری شهید بروجردی شهید تهرانی مقدم شهید ابراهیم هادی شهید ابوترابی شهید دقایقی شهید دقایقی

درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک."... ادامه مطلب...

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد... ادامه مطلب...

يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.... ادامه مطلب...

منطقه کوهستانی بود. با صخره های بلند و تیز و نفس گیر. دیده بان های عراقی از آن بالا گرای ما را می گرفتند... ادامه مطلب...

از در مدرسه آمد تو. رفتم طرفش. دست دادم. پوستش زبر بود، مثل همیشه. درس و بازی مان که تمام می شد، می رفت پای مینی بوس کمک پدرش. همه کار می کرد؛ از پنچرگیری تا جارو کردن کف مینی بوس. تک پسر بود، ولی لوس بارش نیاورده بودند. از همه مان پوست کلفت تر بود.... ادامه مطلب...

توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.... ادامه مطلب...

به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات... ادامه مطلب...

همان اول انقلاب دادستان ارومیه شده بود. من و حمید را فرستاد برویم یک ساواکی را بگیریم.پیرمرد عصا به دستی در را باز کرد. گفت « پسرم خونه نیست.» گزارش که می دادیم، چند بار از حال پیرمرد پرسید . می خواست مطمئن شود نترسیده.... ادامه مطلب...

سه شنبه‌ها همراه دکتر شهریاری و دیگر دوستان می‌رفتیم فوتبال. یک روز هندوانه‌ای گرفته بود تا بعد از بازی بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد؛ فوتبال را تمام کردیم. همگی دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن. دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی در چمن شروع کرده بود به نماز خواندن؛ بعد آمد سراغ هندوانه!/دوست شهید... ادامه مطلب...

برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توي فاميل آبرو داريم. تا يه ماه ديگه اگر عقد کردي که کردي اگر نه ديگه اين طرفها پيدات نشه. خرج خانه با علي بود پول عقد و عروسي را نداشت محمد رفت با پدر زن علي حرف زد، قرار عروسي را هم گذاشت. تا شب عروسي خود علي نمي دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. ... ادامه مطلب...

اگر قرار بود برای یگان یا تیپی فرمانده ای انتخاب کند، وقتی به جمع بندی می رسید، حتی اگر طرفش یک جوان بیست ساله بود، به او میدان می داد و در واقع یکی از مهمترین دستاوردهایی که حسن از خود بجا گذاشت، همین پرورش مدیران و فرماندهان توانمند بود.... ادامه مطلب...

ابراهیم بارها گفته بود که اگر پدرم بچه‌های خوبی تربیت کرد به خاطر سختی‌هائی بود که برای رزق حلال می‌کشید و هر وقت از دوران کودکی خودش یاد می‌کرد می‌گفت: "پدرم با من حفظ قرآن کار می‌کرد و همیشه مرا با خودش به مسجد می برد، یا به مسجد محل می‌رفتیم یا مسجد حاج عبدالنبی نوری پائین چهارراه سرچشمه، توی اون مسجد هیئت حضرت علی اصغر (ع) بر پا بود و پدرم افتخار خادمی آن هیئت رو داشت”. ... ادامه مطلب...

طلبة درس خوانی بود. حتی تابستان ها، توی هوای گرم نجف برای خودش استادی پیدا می کرد تا کتابی را به او درس بدهد. ... ادامه مطلب...

وسط مغازة پدر اسماعیل دیوار کشیدند و یک اتاق درآوردند که همین اولین خانة مشترکمان شد. جهیزیة مختصرم را بردم آن جا و اولین روزهای زندگی مشترک به مفهوم واقعیش را شروع کردیم.... ادامه مطلب...

سعصر روز پنجشنبه ای در منزل آیة الله مروارید مجلسی منعقد بود ، گاهی هم که برای میرزا جواد آقا میسر می شد تشریف می آوردند، یکروز در حین سخنرانی ، خطیب لفظ کنترل را بکار برد ، پس از پایان مجلس ، میرزا جواد آقا به ایشان فرمودند: لفظ کنترل، لاتین است تا می توانی از الفاظ خارجی اگر چه مشهور هم هست استفاده نکن.... ادامه مطلب...

نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟

ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخنرانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:"صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود" گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.

درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک."

یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم.نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود "من رفتم.آنجا یک سکان دارهست." و رفت لبنان.

ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس. حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند." راستی ها می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد."

اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موس می گفت "دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد."

بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.

اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید. بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.

ماهی یک بار، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت "هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد."

جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند "دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست."

من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می رفت؛بدون اسلحه. گفتم "من پول گرفته م که تو رو بکشم." چیزی نگفت. گفتم "شنیدی؟". گفت "آر ه." دروغ می گفت. اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا. کنارهم که بودیم، مهم نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم. یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

وقتی دید چمران جلویش ایستاده، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند "مرگ برچمران" آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بد و بی راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از در پشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم "اجازه بده ادبشان کنیم." گفت "عزیز، خدا این ها را زده." دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود. آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.

وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید." برگشت و همه را جمع کرد. گفت "آماده شوید همین روزها راه می افتیم". پرسیدیم "امام؟" گفت"دعامان کردند."

دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد. آمد ایلام. یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش. همان روز، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین.صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

تلفنی بهم گفتند "یه مشت لات و لوت اومدن، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم." رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت"آقای دکتر خودشون گفتن بیاین." می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

از در آمد تو. گفت "لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین." رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می گفت "امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان." سریک هفته، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب. نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم. دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت، ازم پرسید"عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده؟"

سر سفره، سرهنگ گفت "دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین." شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر. یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم. رفتیم جلو و سنگر گرفتیم.طبق نقشه. بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم. دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

خوردیم به کمین. زمین گیر شدیم. تیرو ترکش مثل باران می بارید. دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد "ستون رو به جلو." راه افتاد.چند نفر هم دنبالش. بقیه مانده بودیم هاج و واج. پرسیدم "پس ما چه کارکنیم؟". دکتر از همان جا گفت "هر کی می خواد کشته نشه، با ما بیاد." تیر و ترکش می آمد، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم. در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد، گفت "یکی آمده، می گه چمرانم. چه کار کنم؟" با خودم گفتم "امکان ندارد." رفتیم دم در. خودش بود لاغر لاغر. کردستان شلوغ بود آن روزها.

گفت "سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشتن و اومدن این جا، حقوق هم نگرفتن. من اصلا متوجه نبودم." سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود"چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق های ما را بگیرند". گفتم "شما برای همین ناراحتید؟"

ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم. زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم "دکتر، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده." حتی برنگشت. گفت "عزیز بیا ببین چه قدر زیباست." بعد همان طور که چشمش به برگ بود، گفت "گفتی کی قراره حمله کنند؟".

دکتر نیست. همه پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید. پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین." بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.

ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، به ش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم "دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم."

از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت "کنار جاده دیدمش. خوشگله؟"

گفتم "دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو ندادن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کردین..." همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت "عزیز جان، دل خور نباش. زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز."

فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده.

برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم "چرا سر نماز این طورمی کنی؟" گفت "وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد."با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

از فرمان دهی دستور دادند "پل را بزنید." همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت "پل زیر دید مستقیم است." صبح خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند.

از زمان کودکی; یعنی هنگامی که 12 یا 13 ساله بودم، همیشه در برخورد با ناپاکیها و ناروائیهایی که مخالف اسلام بود; حساسیت و جوش و خروشی داشتم که نمی توانستم آرام بگیرم و تحمل کنم; زیرا اسلام مسلمان را حساس می سازد، حساس در برابر ناروائیها و ناپاکیها

در آغاز دوران بلوغ، تحصیلات علوم اسلامی را تازه شروع کرده بودم . در این سن، انسان نشاط و شادابی خاصی دارد، گاهی پیش از مباحثه و بعد از آن و یا قبل از درس، با دوستان می گفتیم و می خندیدیم . یکی از دوستانم که بزرگ شده جلسات مذهبی بود، و چند سالی از من بزرگتر بود با من هم مباحثه بود، وقتی ما می خندیدیم، می گفت فلانی حالا که در آغاز تحصیل علوم اسلامی هستیم، بهتر است خودمان را عادت بدهیم و نخندیم یا کمتر بخندیم . گفتم چرا؟ گفت این آیه قرآن است:

«فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا» ; «باید کم بخندند و زیاد بگریند .»

سپس یکی دو حدیث هم در این رابطه می خواند . من از وی پرسیدم آیا خندیدن کاری حرام است؟ گفت نه حرام نیست .

گفتم حالا که حرام نیست، من می خندم . از این ماجرا چند سالی گذشت و من اولین مطلبی که به صورت مستقل و بر اساس کتاب و سنت درباره اش تحقیق کردم و سعی کردم قرآن را از اول تا آخر به صورت علمی بررسی کنم، همین بحث بود تا اینکه به این آیه رسیدم . به خود گفتم عجب، این آیه در قرآن است، اما مطلب درست نقطه مقابل مطلبی است که دوست من فهمیده بود و آن دستور پیغمبر بود که باید تمام نیروهای توانا برای شرکت در مبارزه علیه کفار و مشرکینی که به سرزمین اسلام هجوم آورده بودند، بسیج شوند .

از دیدگاه اسلام زندگی با نشاط نعمت و رحمت خداست و زندگی توام با گریه و زاری خلاف رحمت خداست .

در این آیه خداوند در مقام نکوهش از این تخلف می فرماید: «از این پس از نعمت خنده و نشاط کم بهره باشید و همواره گریان و غمزده زندگی کنید .»

از طرف دیگر تفریح یکی از نیازهای ضروری زندگی انسان است که باعث تجدید قوای انسان می گردد .

چنانچه قرآن می فرماید:

«قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده والطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا فی الحیوة الدنیا»;

«ای پیغمبر! بگو: چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش خلق کرده، و روزیهای پاک را حرام کرده است؟ بگو این روزیهای پاک برای مردم با ایمان در این دنیا است .»

یادم می آید آن وقتها که شاید 15 ساله بودم و آغاز طلبگی من بود با یکی دو نفر از طلاب دیگر درس می خواندیم، گاهی در خیابانها راه می افتادیم تا چیزی را که به نظرمان منکر می آید جلویش را بگیریم و نهی از منکر کنیم، مثلا گاهی می دیدیم از مغازه ای صدای ترانه های زشت و فساد آور می آید، آن وقت یک کدام از ما جلو می رفتیم و نصیحتش می کردیم; می گفت برو دنبال کارت، بگذار به کسب و کارمان برسیم! یکی دیگر از دوستان جلو می رفت و پشتوانه می شد که البته مؤثر واقع می گردید . در اینجا بود که ما می فهمیدیم «ید الله مع الجماعة ; دست خداوند با جماعت است .»

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

می گفت : 15 ساله که بودیم دسته جمعی امر به معروف ونهی از منکر می کردیم. اول یکی مان می گفت ، بعد دیگری ، بعد ... اثرش زیاد بود . می گفت : فهمیدیم همه چیز در جماعت است. ید الله مع الجماعه .

آلمان ، هامبورگ ، ایستگاه راه آهن ؛ موقع ظهر رسیده بود. نگاهی به قبله نما انداخت وهمانجا ایستاد به نماز خواندن. پلیس را خبر کردند که یک کسی آمده حرکات غیر طبیعی دارد. بردندش اداره پلیس. گفته بود : من مسلمانم ، نماز هم واجب دینی ماست. محکم گفته بود ، آزادش کردند....

بهش می گفتند : انحصار طلب ، دیکتاتور ، مرفه ، پولدار . دوستانش دوستانه گفته بودن چرا جواب نمی دی؟ تا کی سکوت ؟ می گفت : مگه نشنیدید که قرآن می گه ان الله یدافع عن الذین آمنوا . یعنی یه وظیفه برای منه که ایمان آوردنه ، یکی هم برای خدا که دفاع کردنه.دعا کن وظیفه خودمو خوب انجام بدم . اون کارش رو خوب بلده ...

می گفت هر چه از غرب به طرف کشورهای اسلامی نزدیکتر می شدیم بی نظمی وبلبشویی هم بیشتر می شد.می گفت ترسیدم بنای فکری بچه ها به هم بریزه توجیه شان کردم که اینها ربطی به اسلام نداره.اسلام یه چیزه ، رفتار ما یه چیز دیگه.

ساعت 7 با بهشتی قرار داشت. یک ربع به 7 رسید .خوشحال بود که زودتر هم رسیده. گفته بود ، به آقای بهشتی بگید فلانی اومده . طرف رفت وبرگشت. گفت : آقای بهشتی عذر خواهی کردند وگفتند یک ربع تا قرار مانده ، 7 در خدمت هستم.

تو جمع رو کرد به فرزند کوچک که « فرزندم نظرت درباره این ترجمه سوره حمد که انجام دادم چیه ؟ » خندیدند که آخه این بچه چی از ترجمه وتفسیر می فهمه ! گفت : اتفاقا نظرش برام مهمه. چون می خوام بدونم ترجمه من برای هم سن های اون هم به درد می خوره یا نه

دعوت شده بود برای سخنرانی . گفت : اول من رو بشناسید بعد دعوتم کنید. گفتند می شناسیم ! گفت : من روحانی هستم که نعلین نمی پوشم، تنها با افراد مذهبی در تماس نیستم بلکه با افراد به ظاهر غیر مذهبی هم سروکار دارم.اگر فردا دیدید عده ای بدون ریش وبا کراوات به خانه ومحل کارم می آیند تعجب نکنید. حالا خواستید می آیم.

خانم خونه رفته بود با ارث پدری خودش فرش خریده بود. رو کرده بود به خانم که شما آزادید ، این حق شماست ولی مرز زندگی من طلبگی است.طاقت ناراحتی بهشتی رو نداشت ، حتی یه لحظه ! خودش رفت فرش رو فروخت.

یک روز خانم ، یک روز بچه ها ، یک روز هم خودش ؛ کارهای خونه تقسیم شده بود ، هر روز باید یکی ظرفها رو می شست. می گفت زن وظیفه ای برای کار نداره . کار خونه زنانه و مردانه نداره.

غذای زندانش نان وآب بود.به شوخی وتمسخر می گفتند : خوش مزه است ! گفت : اگه بیرون هم از اینا خورده باشی بله ، خوش مزه است.بعد ها شد رئیس دیوان عالی کشور ، اغلب روزها غذایش نان وماست بود.

آیة الله بهشتی در یکی دیگر از خاطراتش چنین بیان می دارد:

زمانی که آیة الله بروجردی مرحوم شده بودند، عده ای به مناسبت هفتم یا چهلم آن بزرگوار، عزاداری می کردند، شعر می خواندند و سینه می زدند، ولی وقتی کسی اولین بند از این شعر را گوش می کرد، ترانه عشقی که همان روزها از رادیو پخش می شد، در ذهنش تداعی می کرد . آهنگ، آهنگ همان ترانه بود اما شعر مرثیه بود که با آن می شد سینه زد اما دل انسان نمی شکست; چون آهنگ آن شاد بود .

بعد از بیان این خاطره آن شهید بزرگوار می فرماید: «باید محتوای سرودهای انقلابی و آهنگی که برای آن ساخته می شود با هم سنخیت داشته باشد .» سپس فرمودند: «من از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران انتظار دارم که در این مورد دقت کند و این نوع سرودها را حذف نماید و زمینه را برای سرود سازان خلاق هموار نماید تا سرودهای واقعا انقلابی بسازند .

هنر، هنر تعالی بخش و هنری که به انسان کمک کند تا از زباله دان زندگی منحصر در مصرف اوج بگیرد و بالا بیاید و معراج انسانیت را با سرعت بیشتری درنوردد; هنر اسلامی است . این هنر; هنری است که موجب تشویق و تقدیر اسلام است . در مدت زمانی که از انقلاب اسلامی می گذرد، چند نوع سرود انقلابی ساخته شده است; یک نوع سرود و آهنگ انقلابی که از نظر ما خوب و مطلوب است و یک نوع هم سرود انقلابی، ولی با آهنگ عشقی که فقط کلمات شعر عوض شده است . این نوع آهنگ بدرد نمی خورد و این همان است که در اسلام حرام شمرده شده است .

چنانچه اگر قرآن را هم با این آهنگ غنا بخوانیم، حرام می باشد .

لذا اکنون که مسئله انقلاب فرهنگی در جامعه ما مطرح است، می بایست جای والایی به انقلاب هنری داده شود تا معلوم گردد که اسلام، هنر پرور و هنر دوست و هنر خواه است، نه ضد هنر!

اما هنری که انسان ساز است، هنر مبتذل و غربی نیست; زیرا هنر باید وسیله و نردبان عروج و تکامل انسان باشد نه وسیله سقوط و تباهی! هنری که انسان را انسان تر کند نه اینکه او را به حیوانیت و شهوت رانی بکشاند »

یکی از خاطراتی که هرگز فراموش نمی کنم، مربوط به سخنرانی پرشوری است که در هفده ربیع الاول سال 1343 در مدرسه چهار باغ اصفهان، که نام فعلی آن امام جعفر صادق علیه السلام است، داشتم . جلسه پر شور و با شکوهی بود . در آن سخنرانی مردم را به انقلاب دعوت کردم و تحت عنوان این مطلب که انسانی که در این روز متولد شده (در 17 ربیع الاول) پیام آور بوده است، صحبت را به اینجا کشیدم که این پیام آور فرموده است: انقلاب را با رساندن پیام خدا و پیام فطرت پذیر آغاز کنید و ادامه دهید .

اما هر وقت دشمنان خدا و دشمنان انسانیت سر راهتان ایستادند و خواستند ندای حق شما را در گلو خفه کنند، آن وقت آرام ننشینید، سلاح به دست بگیرید و با آنها بجنگید! وقتی بحث به اینجا کشید، چون ماموران امنیتی در آنجا بودند جلسه متشنج شد و یادداشتی به من دادند که شیاطین ناراحت هستند و منظورشان هم این بود که بحث را برگردانم . اما من روا نمی دانستم که بحث را عوض کنم و آن را به پایان رساندم .

بعد از اینکه از جلسه بیرون آمدم، ماموری آمد که مرا دستگیر کند، ولی نشد . بنده به منزل رفتم و بعد آنها آمدند و مرا در منزل دستگیر کردند و به شهربانی و بعد به ساواک اصفهان بردند . رئیس ساواک گفت: من متدین هستم و به دین اسلام علاقه دارم، حتی شما می توانید از علمای اینجا بپرسید که آرامش اینجا رامن حفظ نموده ام .

بعد گفت: شما مثل این که ماموریت داشتید بیایید و این شهر را به هم بریزید و مردم را به جنگ مسلحانه دعوت کنید . من در جلسه بودم اما از آن جایی که بحث به اینجا رسید، دیگر دیدم که نباید بمانم و از جلسه خارج شدم و گفتم نوار آن را بیاورند تا من گوش کنم .

گفتم پس شما هنوز نوار را گوش نکرده صحبت می کنید، چه اشتباهی!؟ فعلا بگذارید آنهایی که آنجا نگفتم اینجا برایتان بگویم . شروع کردم برایشان صحبت کردن، معاونش آمد و گفته هایم را یادداشت کرد . گفتم شما به این ملت چه می گویید؟ آیا یک ملت مرده می خواهید در این کشور باشد . ما می گوییم ملت ما باید یک ملت زنده ای باشد . آن روز برای چندمین بار - چون اولین بار نبود که مرا ساواک احضار می نمود - تجربه کردم که اگر انسان مؤمن و مبارز، در برخورد با دشمن با قوت و قدرت نفس سخن بگوید چطور می تواند او را حتی پشت میز ریاستش مرعوب سازد .

این آقای سرهنگ پس از اینکه دید من با قاطعیت و صراحت می گویم که این انقلاب برای آن است که از این مردم انسانهایی بسازد که در برابر هر دشمنی از خودشان دفاع کنند، تحت تاثیر قرار گرفت و گفت اگر روحانیون با این شیوه با مسایل برخورد کنند، این برای ما یک معنی دیگری پیدا خواهد کرد و من حس کردم که آن باقی مانده فطرتی که در اعماق روح این افراد مانده بود، متاثر شد و توانست چیزی را که هرگز انسان انتظار ندارد از رئیس ساواک یک استان بشنود از زبان او بشنویم .

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

همه شون رو قانع کرده بود که مسئله فلسطین ، مساله اسلامه. همه از مخارجشون می زدند برای کمک به فلسطین.انجمن اسلامی اروپا و آمریکا شده بود پایگاه کمک به فلسطین

چند تایی اومده بودند که ما تو بازار فلانی رو خوب می شناسیم. مناسب برای سامان دادن امور اقتصادی دولت وانقلاب. بهشتی گفت : اگه 500 هزار تومن خودتون رو بدید دستش ، مطمئنید خیانت نمی کند ؟ ساکت شده بودند. گفت : کار انقلاب ، کار 500 هزار تومن نیست که تا این حد هم به او اعتماد ندارید. مواظب بود بیش از توانایی واطمینان به کسی مسئولیت ندهد.

رو کرد به جوونای ایرانی ساکن آلمان وگفت : اگه جامعه نمونه اسلامی بسازید دیگه به تبلیغ اسلام نیازی ندارید.گفت : تلاش کنید این جامعه رو بسازید اونوقت همه سراغ شما میآن واین خودش بهترین تبلیغه ...

مرحوم آیة الله شهید بهشتی در یکی از خاطراتش که مربوط به راهپیمایی در دوران انقلاب می باشد می گوید:

در راهپیمایی وحدت، مردم عزیز ایران توانستند با درخشیدن یک روزه، تبلیغات شوم چند ماهه دشمنان انقلاب اسلامی ایران را در داخل و خارج بی ارزش کنند . بوقهای تبلیغاتی دشمنان انقلاب همه جا فریاد سر داده بودند که ملت ایران خودش را به زور می کشد . آن شور و آن حضور و آن عشق و علاقه به انقلاب دیگر در ملت نیست . اما راهپیمایی یازده میلیونی در سرتاسر ایران و راهپیمایی دو میلیون نفری در تهران، نشان داد که دشمنان انقلاب اسلامی همانطور که اول، انقلاب ایران را نشناخته بودند، هنوز هم نشناخته اند . یادمان نرفته است که سیاستمدارهای آمریکا و سیاستمداران مزدور و نظامیان وابسته به آنها، و خبرنگاران اعزامی آنان به ایران، هر وقت صحبت از انقلاب ایران می شد ما را تهدید می کردند .

مکرر به خود من می گفتند: شما چکار می کنید؟ و موقعی که زمان بختیار رسیده بود می گفتند: بگذارید بختیار اقلا کار خودش را بکند!

من به آنها گفتم: انقلاب ما جهتش مشخص است . مردم می دانند که چه می خواهند . مگر مردم ما را ندیدید که تا بختیار بر روی کار آمد فریاد زدند مرگ بر بختیار نوکر بی اختیار!

ملت ما نوکری را نمی پذیرد . ما را تهدید می کردند و می گفتند: شما خیلی به این ملت اتکا و اعتماد دارید و بیش از حد خوش بین هستید . ما نگران هستیم که اگر ارتش به وفاداری شاه قیام کند در همین تهران یک میلیون نفر کشته شوند . به اینها گفتم: عیب کار همین جاست که شما ما را نشناخته اید . به آنها گفتم وضع شما مانند وضع کسی است که با یک عاشق روبرو شده باشد . آن وقت سخن از معشوقش به میان بیاید و بعد به او بگوید که تو از معشوقت نمی ترسی! شهادت; کشته شدن در راه آرمان الهی، معشوق ماست . آیا شنیده ای عاشقی را از معشوق بترسانند . شما ملت ما را به اشتباه با ملت خودتان قیاس می کنید، و رهبران مخلص ما را با رجال سیاسی تان اشتباه گرفته اید . در آنجا یک رجل سیاسی این طرف و آن طرف می رود، نطق انتخاباتی می کند، مصاحبه می کند تا به کرسی برسد . وقتی یک رهبر سیاسی همه تلاشش در عشق یک کرسی است اگر به او بگویند ممکن است در این راه تو را بکشند، واضح است که کناره گیری می کند .

ولی یک رهبر سیاسی و اجتماعی اسلامی و یاران همرزمش از همان آغاز جهاد و مبارزه با عشق شهادت می آیند; عشق به شهادت ناشی از مکتب است .

سال 57، روز چهارم شوال، مصادف با روز شانزده شهریور، دومین راهپیمایی عمومی پرشکوه تهران به دعوت روحانیت مبارز انجام گرفت . هنگامی که جمعیت به سر پیچ شمیران آمدند، نماز ظهر را به اتفاق خواندیم . در آن زمان هنوز برنامه ها از قبل هماهنگ نمی شد . وقتی نماز تمام شد عده ای گفتند: حالا از کدام طرف به راهپیمایی ادامه بدهیم؟ گفتم: مگر ستاد تصمیم قبلی نگرفته است؟ گفتند نه! فقط قرار شده است بر حسب موقعیت تصمیم گیری شود . کمی مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم به سمت میدان آزادی که شهیاد نام داشت، حرکت کنیم و چون هنگام اعلام کردن نمی خواستیم شهیاد بگوئیم همان جا ذهن خلاق دوستان اسمی پیدا کرد و گفتند به سمت میدان شیاد می رویم .

وقتی حرکت کردیم، شاید حوالی دانشگاه بودیم که عده زیادی که هنوز ترس از دلشان زدوده نشده بود، گفتند مردم را به کجا می برید؟ به قتلگاه!؟ گفتم: نمی بریم، با هم می رویم، همه با هم می رویم، اگر قتلگاه است همه با هم می رویم ما که جلوتر هستیم . بعضیها گفتند خواهرها جلوی صف باشند که دشمنان حیا کرده و حمله نکنند . ما گفتیم خیر! روحانیون باید جلوی صف باشند . برای اینکه خواهرها در عین اینکه در این مبارزه شرکت دارند، باید ما حامی آنها باشیم .

حرکت را ادامه دادیم، خبر آوردند در نزدیکی میدان، ماشینهای مسلح و آماده برای حمله ایستاده اند و اگر آنجا برویم، مردم اصلا امکان فرار ندارند و ممکن است هزاران نفر کشته شوند . به آنها گفتم اگر یک میلیون نفر هم کشته شوند باید این راه را برویم، این یک وظیفه است . اگر هم شهید شدیم که به هدفمان رسیده ایم

وقتی وارد میدان شدیم خواهرها که در پشت صف حرکت می کردند، با مشتهای گره کرده به سمت ماشینها رفتند و ابهت دشمن را شکستند . این کار; نشانه یک فرهنگ تازه است که در برابر آن ماشین مسلح که هیچ، بلکه رگبار مسلسل هم توان ایستادگی ندارد . شاید در همان روز بود که شعار توپ تانک مسلسل، دیگر اثر ندارد را بیان کردند . این دگرگونی و این انقلاب راستین در روحیه و در نظام ارزشی انسانها همان چیزی است که اسلام می خواهد; زیرا اسلام می خواهد که ما در راه دفاع از خود، سرزمین و دینمان; مردمی نترس و جانبازی فداکار باشیم.

یکی از مارکسیستهای چکسلواکی که به ایران آمده بود، می گفت: روشی که شما ایرانیان در پیش گرفته اید و وضعی که ادامه داده اید، با هیچ یک از قالبهای فکری و فرمولهای تحلیل گری که ما در جامعه شناسی لیبرالیستی داریم، قابل فهم نیست . اینکه شما در ابتدای کار می گفتید: مشت بر نیزه و خون بر شمشیر پیروز است، ما نمی فهمیدیم یعنی چه؟ ولی بعد دیدیم که پیروز شد . این توده های میلیونی به استقبال تانکها می رفتند، این برای ما قابل فهم نبود، ولی چنین شد و پیروز شدید . پس از پیروزی، به دنبال تبلیغات شوم رژیم شاه و مزدوران غربی و شرقی، ما فکر می کردیم که دیکتاتوری «نعلین و عمامه » جانشین دیکتاتوری «چکمه و تاج » می شود، اما دیدیم که چنین نشد . شما آزادیهای بیش از حد به جامعه داده اید که ما همواره نگرانیم که مبادا از طریق این آزادیها بر این انقلاب آسیبی وارد شود .

بنابراین بزرگترین ویژگی چشمگیر این انقلاب; آزادی است که بسیاری از تحلیل گران غیر مسلمان هم به آن اذعان دارند

شهید بهشتی در یکی از سخنرانیهایش تحت عنوان «انقلاب اسلامی در مقابل کفر و مستکبرین » که در کانون مالک اشتر، مورخ 28/7/59 ایراد شد، خاطره ای را این چنین بیان کردند: بزرگداشت جمعی از شهدا بود، با وجود کارهای بسیار زیاد، تمام کارهایم را رها کردم و در جمع خانواده شهدا در بهشت زهرا، حاضر شدم . مادر یکی از شهدا، زنی حدود 60 یا 65 ساله بود، این مادر چند کلمه برای خانواده ها و تشییع کنندگان صحبت کرد . قبل از این که صحبت کند من به مزار مرحوم آیة الله طالقانی و مزار شهدا رفتم و فاتحه ای خواندم، بعد که آمدم به آن مادر تبریک و تسلیت گفتم . او گفت به غیر از این پسرم که شهید شده، من پنج پسر دیگر و یک داماد دارم که الان در جبهه است; من به امام و امت اسلامی می گویم که این پنج پسرم را هم تقدیم می کنم . او مردانه و با ایمان و چنان شجاع و پر شور بود که به همه مادران و پدران که آنجا بودند نیرو می بخشید . در این هنگام من با خود گفتم به آمریکا بگویید چشم طمعت را از جمهوری اسلامی ایران بکن! جامعه ای که چنین مادران و فرزندانی پرورده است، برای آمریکا جای خالی ندارد!

وصیت کرده بود بعد از شهادت ، بهشتی برجنازه ام نماز بخواند. جنازه شهید رو برده بودند بهشت زهرا که بهشتی از راه رسید. گفت : دیشب گویی به من الهام شد که امروز اینجا بیایم. بهشتی بر مسافر بهشت نماز خواند.

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بود هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

مزار شهدا بود که مادر شهید آمد جلو گفت : پنج پسر ویک داماد دیگر دارم ؛ همه فدای امام. عصر بود که بهشتی داشت می گفت : به آمریکا بگویید چشم طمعت را از جمهوری اسلامی بکن. جامعه ای که مادران اینچنینی دارد برای شیطان جایی ندارد.

داشت تعریف می کرد هفت نفر رفته بودند مسافرت که بوسیله دو نفر غارت شدند.بعد که تعجب همه را دیدند ، گفتند : ما 7 تا بودیم «تنها» آنها دو تا بودند « همراه » . بهشتی می گفت : مواظب باشید ، می خواهند شما میلیونها باشید تنها تا با چند همراه غارت تون کنند.

روحانی با مردم ودر مردم زنده است وبدون آنها مرده. اینها را گفت وگفت : خدمت بی منت وگره گشایی ؛ اینهاست که مردم از روحانی می خواهند. می گفت : روحانی ومردم مثل ماهی وآبند. ماهی بدون آب می میرد.

اومد وشروع کرد با حرارت از انقلاب ومشکلات گفتن.خیلی آتیشی بود ؛ از نامردیها وخیانت ها. بلند شد صورت داغ شده جوان رو بوسید وگفت : از این همه شور واحساس لذت می برم . برادر چه باک ! انقلاب نگرانی دارد ، خستگی دارد ، خطر دارد اما پس شما جوانها چه کاره اید ؟ هر دو بعد ها شهید شدند ، شاهچراغی جوان هم به بهشتی رسید.

رفته بود خوزستان ؛ جلسه تا ساعت یک نیمه شب طول کشیده بود. گفته بودند ؛ منزل ، هتل. خوابیده بود. همانجا در فرمانداری ، با عمامه زیر سر و روانداز عبا

لامپ خونه سوخت. رفتند از تعاونی دادگستری لامپ خریدند. بهشتی ناراحت شد. گفت من اینجا کار شخصی می کنم ، باید لامپ رو ازمغازه معمولی با قیمت خودش بخرید.لامپ روپس داد . لامپ خریدند از یک مغازه معمولی . با یک قیمت معمولی

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.اخم باهنر رو که دید گفت : بچه‌ها منتظرند ، سلام برسونید ، بگید فردا در خدمتم.

گزارشات وتحقیقات ثابت کرده بودند که دو قاضی تخلف کرده اند . گفت باید علنی محاکمه بشند تا همه ببینند نظام اسلامی اهل تساهل با مسئول خاطی نیست. هر دو محاکمه شدند ؛ علنی.

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.» قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…

چراغ قرمز اول رو که رد کرد بهشتی خیلی تحمل کرد که چیزی نگه. دومین چراغ بود که دیگه صداش در اومد. گفت : اگه از این هم بگذری دیگه نمیشه پشت سرت نماز خوند. تکرار گناه صغیره .... طرف با حالت حق به جانبی گفت : اینها قانون طاغوته باید سرپیچی کرد. بهشتی با ناراحتی دست گذاشت رو داشبورد ومحکم گفت : اینها قوانین انسانیه ، عین انسانیت ...

گفتند حالا که « مرگ بر شاه » همه‌گیر شده ؛ شعار جدید بدیم. « شاه زنازاده است، خمینی آزاده است ». آشفته شده‌بود. گفت : رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

اصرار پشت اصرار که باید بیایید وجمع ما رو موعظه ونصیحت کنید. جلسه اول رفت وگفت : نماز را اول وقت بخوانید.یک سال که عمل کردند جلسه دوم رفت وگفت : برای خدا کارتان را خالص کنید. جلسه سومی تشکیل نشد ، چون خالص شد ورفت.

« مرگ بر بهشتی » ! اونقدر این شعار رو بلند جلوی دادگستری فریاد می زدند که بهشتی به راحتی می شنید. رو کرد به بهشتی که : چرا امام ساکته ؟ ای کاش که جواب این توهین ها رو می داد. بهشتی گفت : برادر ! قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم . ما سپر بلای اوییم ، نه او سپر ما

بنی‌صدر که فرار کرد، زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

با جدیت می‌گفت: «بهشتی سنیه! “اشهد ان علیا ولی الله” رو نمی‌گه.» گفته بود شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می‌کنی. به بهشتی هم سپرده بود که فلانی میاد این جمله رو بلند بگو. اذان و اقامه رو گفت، ولی خبری از این جمله نشد. به بهشتی اعتراض کرد که هر شب می‌گفتی، حالا امشب چرا؟ گفت: «اگه امشب می‌گفتم به خاطر اون آقا بود. ولی من که همه وجودم محبت علی(ع) است، چرا باید برای یک نفر بگویم؟»

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده ‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقی ها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت…

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان این طور حرف بزنی.هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

1كودك بزرگ ، طاهره كاوه گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده

2سگ هاي آمريكائي ، طاهره كاوه يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.

3 بايكوت ، طاهره كاوه خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها! . محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توی خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

1تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.

2 سربازان امام ، سيد هاشم موسوي بچه ها را جمع كردن توی ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برایمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا سدارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوری نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. می گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستید، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.

3 گروه اسكورت ، شهید ناصر ظريف نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پای راننده مينی بوس خورد. مينی بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم مينی بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدی ريخت روی سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهای تازه وارد، نمی دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

4 شيفته ی محمود ، ابراهيم پور خسرواني يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو، همانطور كه می خنديد گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزی نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمير، می مردم.

5 ضد كمين ، حسن سيستاني نرسيده به روستای سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولی نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولين باری بود كه كمين می خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تيراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بياید. مهماتشان داشت ته می كشيد. بايد تا آمدن نيروی كمكي مقاومت می كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايی است كه اگه چيزی از خدا بخواين اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كرديم بدون نيروی كمكی می توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ی محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروی كمكی هم رسيد. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.

بهترين نقشه ، ناصر ظريف گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسيد. روی گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكی از بچه ها سريع پريد پایین و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده ای نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم. 1- گردنه ی خان در 15 كيلومتری شهر بانه.

7 مجازات ، حسن معدنی فهميديم عده ای تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهای ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم يدكی داشت و ما مشتری دائم اش بوديم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشيد. همه می دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمی كند. برای همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكی ديگر از آن ها رئيس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بياد، براتون انجام می دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي این جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنيم، نه كمتر نه بيشتر. 1- از قضات دادگستری سنندج.

8 بی پروا ، حسن علی دروكی برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.

9 غربال ، علی اكبر آذرنوش گفت:اكبراين كاوه ای كه اين همه ازش تعريف می كنن ديدی؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمی شد كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتيم نزديك، می گفت: ضد انقلاب كار چريكی می كنه، مياد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه ای كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلی راه بيفتيم صحبت های كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم. 1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.

10 برخورد قاطع ، شهید ناصر ظريف هر كسی چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشی از وضعيت منطقه داد، بعد خيلی جدی و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم. بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيری تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنيدی كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگری برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب

11 كاك فتاح ، شهید ناصر ظريف جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهای كردی اش غرق خون بود. تا نزديكش رفتم، بی اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهای سپاه سقز بود. يكی گفت: فتاح توی مغازه بود، دو نفر آمدند صدایش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلی ها او را می شناختند. برای بعضی ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هوای يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولی آن روز خيلی محزون می خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبی كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوی سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكی شان گفت: با آقای كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كی هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهای فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.

12 جان های باارزش ، سيد محمد موسوی يك بار می خواستيم از جاده ای عبور كنيم .قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمی بايست به سرعت تعقيبشان می كرديم، بهترين راه حل ،راهی بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكی از سربازهای تيپ را كه به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روی گلگير، من و چند تا از بچه های تخريب رفتيم جلوی ماشين را سد كرديم. خطرناكه آقا محمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم برای من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابی،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم. کاوه در25 سالگی شهید شد

نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. بهم برخورده بود فرمانده گردان نشسته ، یکی دیگر دارد توجیه میکند . فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود ، دستش را گرفتم . گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید . گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت.حاج حسن گفت « تو این ونمی شناسی ؟ » گفتم « نه . کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای ، هنوز فرمانده تیپت رو نیمشناسی؟»

منطقه کوهستانی بود. با صخره های بلند و تیز و نفس گیر. دیده بان های عراقی از آن بالا گرای ما را می گرفتند، می دادند به توپ خانه شان . تمام تشکیلات گردان را ریخته بوند به هم. داد زد « برید بکشیدشون پایین لامصبارو.» چند نفر را فرستاده بودم خبری نبود ازشان . بی سیم زدم ، پرسیدم « چه خبر ؟ » با کد و رمز گفتند که کارشان را ساخته اند، حالا خودشان از نفس افتاده اند و الان است که از تشنگی بمیرند. یک ظرف بیست لیتری آب را برداشت، گذاشت روی شانه اش. راه افتاد سمت کوه . دویدیم طرفش « حسین آقا. شما زحمت نکشید. خودمون می بریم. » ظرف های آب را نشان داد: هرکی می خواد ، برداره بیاره

دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم ، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن . یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته ، پولشو به صاحبش بدین.»

دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم ، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن . یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته ، پولشو به صاحبش بدین.»

) بیست سی نفر راننده بودیم. همین طور می چرخیدیم برای خودمان . مانده بود هنوز تا عملیات بشود ؛ همه بی کار ، ما از همه بی کارتر.- آخه حسین آقا ! ما اومده یم این جا چی کار؟ اگر به درد نمی خوریم بگید بریم پی کارمون. دورش جمع شده بودیم . یک دستش دور گردن یکی بود. آن یکی تو دست من . خندید گفت « نه ! کی گفته ؟ شما همین که این جایین از سرمون هم زیاده . این جا دور از زن و بچه تون ، هر نفسی که می کشید واسه تون ثواب می نویسن همچی بی کار بیکار هم نیستین. راه افتاده بودیم این طرف آن طرف ؛ سنگر جارو می کردیم ، پوتین واکس می زدیم، تانک می شستیم

) از صبح آفتاب خورده بود توی سرم ؛ گیج بودم . سرم درد می کرد. با بدخلقی گفتم « آقا جون ! این رئیس ستاد کجاس؟» حواسش نبود. برگشت . گفت «جانم؟ چی می گی ؟ » گفتم «رئیس ستاد. » گفت « رئیس ستاد رو می خوای چه کنی ؟ » گفتم « آقا جون ! ما ازصبح تا حالا علاف یه متر سیم کابل شدیم.می خوایم برق بکشیم پاسگاه . یه سری دستگاه داریم اون جا. یگمتر سیم کابل پیدا نمی شه .» گفت « آهان ! برای جاسوسی می خواین.» گفتم « جاسوسی کدومه برادر؟ حالت خوشه ها . برای شنود می خوایم.» رفتیم تو.دیدم رئیس ستاد جلوی پاش بلند شد

از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرفها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آشپزخانه را می شست. گفت « برو . برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی ، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها .شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز ، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زندس ؟ مردس؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیس .از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه . حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید .آمدم خانه . به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده ، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » همان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم .گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .»

رفتیم بیمارستان ، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد بهش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده . »

تو جبهه هم دیگر را می دیدم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار را باید می رفتم می دیدمش . نمی دیدمش ، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم . هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش .دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیدهبود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من ، یک نگاه به دستش ، می خندید.

) می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد .» - می خوای مسکن به ت بدم؟ - نه . می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته . با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»

گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده ، شکسته .» خندید . گفت « چه خوب !دست من یه ترکش بزرگ خورده ، قطع شده.»

دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله ام سر رفته .» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ، گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»

شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده . برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.» - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی . رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین . با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم . خوبه.نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»

) از در مدرسه آمد تو. رفتم طرفش. دست دادم. پوستش زبر بود، مثل همیشه. درس و بازی مان که تمام می شد، می رفت پای مینی بوس کمک پدرش. همه کار می کرد؛ از پنچرگیری تا جارو کردن کف مینی بوس. تک پسر بود، ولی لوس بارش نیاورده بودند. از همه مان پوست کلفت تر بود.

دبیرستان، سال اول، نفری سه چهار تا تجدید آوردیم. سال دوم رفتیم رشتة ریاضی. افتادیم دنبال درس. مسئله های جبر، مثلثات و هندسه را که کسی توی کلاس از پسشان برنمی آمد، حل می کردیم. صبح اول وقت قرار می گذاشتیم می آمدیم مدرسه، یک مسئلة سخت را می گذاشتیم وسط، هر کسی که زودتر ابتکار می زد و به جواب می رسید، برنده بود. حالی بهمان می داد. درس های دیگرمان مثل تاریخ و ادبیات زیاد خوب نبود، ولی توی درس های فکری و ابتکاری همیشه نمرة اول کلاس بودیم. مصطفی کیفی می کرد وقتی که یک مسئله را از دو راه حل می کرد.

توی کلاس همه قد کشیده بودند، جز ما دو نفر. چقدر وسط حیاط مدرسه بسکتبال بازی کردیم که قدمان بلند شود، نمی شد. اولین سالی بود که روزه می گرفتیم. مصطفی از کجا یاد گرفته بود نماز شب بخواند، نمی دانم. به من هم یاد داد. قرار گذاشتیم نماز شب بخوانیم و برای هم دعا کنیم. قبل از سحری بلند می شدیم، نماز شب می خواندیم و آرزو می کردیم قد بکشیم. من برای مصطفی دعا می کردم و مصطفی برای من. مصطفی قد کشید؛ یک سر و گردن از همة ما بالاتر.

وسط اردوی بازدید از مناطق جنگی، بازدید علمی جور کرده بودند؛ بازدید علمی سد کرخه. مهندس سد برای بچه ها حرف می زد. مثلاً بچه های دانشگاه شریف بودند؛ شلوغ می کردند، الکی صلوات می فرستادند، دست آخر هم یکی سیگارت انداخت. همه ترکیدند از خنده. جلسه به هم ریخت. بیش تر بچه ها که دنبال بهانه بودند، ول کردند و رفتند. مصطفی تا آخر ایستاد شش دانگ حواسش به حرف های مهندس بود، گوش می داد و سؤال می پرسید. به قول بچه ها «جدی گرفته بود».

آمده بودیم اردوی جنوب. مگر بی خیال می شد. بچه ها همه توی سوله خوابیده بودند، ولی مصطفی ول کن نبود. از اول اردو بند کرده بود که «الآن وظیفة ما چیه؟ چطوری می شه فضای جنگ رو توی زندگی الآنمون بیاریم؟ الآن هم مثل اون موقع زندگی کنیم؟ اون موقع ها شما چی کار می کردید؟ بچه هاتون چی کار می کردن که شهید شدن؟» خوابم گرفته بود. گفتم «ولم کن مصطفی. الآن خوابم می آد. بریم بخوابیم، فردا می شینیم حرف می زنیم» فکر می کردم لابد فردا که بیاید، یادش می رود.

از حرم امام رضا (ع) آمدیم بیرون. نیمه شب بود؛ زمستان. هوا عجیب سرد بود. پیرمرد می رفت سمت حرم. «سلام حاجی!» جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. آب توی چشم هایش جمع شده بود. مصطفی شال گردنش را باز کرد، انداخت دور گردن پیرمرد. «حاج آقا! التماس دعا»

اذان را گفته بودند. زود مهر برداشتم و رفتم برای نماز. برگشتم، مصطفی هنوز نیامده بود. مثل همیشه کله اش را کرده بود توی جامهری و مهرها را زیر و رو می کرد. دو تا مهر پیدا کرد، فوت کرد و یکی را داد دستم. گفتم «این چیه؟» بشکن زد، گفت «این مهر کربلاست. بگیر حالش رو ببر» خیلی وقت ها روی مهرها ننوشته بود «تربت کربلا» می گفتم «از کجا فهمیدی مال کربلاست؟» می گفت «مهر کربلا از قیافه اش پیداست».

درس خوان و نمره بگیر نبود، اما سرش درد می کرد برای کارهای عملی و آزمایشگاهی. سال سوم دانشگاه همراه هم رفتیم پیش معاون دانشجویی دانشکده، پروژه بگیریم. قبول کرد. یک پروژه بهمان داد دربارة غشاهای پلیمری. شب و روز توی آزمایشگاه بودیم. کار سخت بود. من نتوانستم ادامه بدهم، اما مصطفی پای کار ماند و تمامش کرد. نتیجة کارش شد یک مقالة علمی- پژوهشی.

یکی از ارگان های نظامی دنبال نیروهای فنی- مهندسی بود. مصطفی داوطلب شد و رفت. روی سوخت موشک کار می کردند. بعضی از آن هایی که آن جا بودند، تخصص نداشتند. روش هایی که به کار می بردند، غیر علمی بود. مصطفی باهاشان بحث می کرد. کوتاه نمی آمد. رئیس و مسئول هم نمی شناخت. بهشان می گفت «مثل زمان جنگ جهانی دوم کار می کنید» می دید که بیت المال را هدر می دهند. جلویشان می ایستاد. به یک سال نکشید زد بیرون.

پنج نفر بودیم. قرار بود موشکی طراحی کنیم که هر کسی بتواند از روی کاتالوگ آن را بسازد. در عرض دو ساعت با لوازم آشپزخانه و دم دستی، سر هم و پرتابش کند. مصطفی روی موتور موشک کار می کرد. تخصص من سوخت بود، سه نفر دیگر هم کارهای کامپیوتری و الکترونیکی اش را می کردند. روزی چهار پنج ساعت کار می کردیم. همان جا توی دانشگاه می خوابیدیم. آن قدر سرمان گرم بود که یادمان رفت دم سال تحویل برویم خانه.

مصطفی شش ماهی توی یکی از ارگان های نظامی کار کرده بود، می گفت «می دونی چرا از اون جا زدم بیرون؟ یه تست کوچیک دو روزه رو دو هفته طولش می دادن. باید کلی نامه نگاری می کردی» اما ما هر چیزی می ساختیم، همان جا روی پشت بام تستش می کردیم. مصطفی ذوق می کرد

تکه کلامش بود «ردیف می شه» خورده بودیم به مشکل. فرمول نازل موشک را پیدا نمی کردیم. داشتیم ناامید می شدیم. یک نوع سیمان خاص بود. آن قدر مصطفی به این در و آن در زد تا بالاخره از استادهای دانشکده فرمولش را گرفت. شش ماه نشد که موشک را ساختیم. همه چیز همان طوری بود که سفارش داده بودند. بردیم جادة قم تستش کردیم. جواب داد. فیلم هم گرفتیم. خبر که می رسید فلسطینی ها موشک زده اند به شهرک های اسرائیلی، مصطفی روی پایش بند نبود.

اتاق به اتاق می رفتیم و با بچه های خوابگاه حرف می زدیم؛ آذر 79 بود. دنبال این بودیم توی دانشگاه کانون نهج البلاغه راه بیندازیم. می خواستیم نهج البلاغه را بیاوریم توی زندگی بچه ها. واقعاً دغدغه مان بود. سراغ هر کسی می رفتیم، می گفت «کار سختیه» اما بین ما، مصطفی از همه سرسخت تر بود؛ کوتاه نمی آمد. در جواب این حرف می گفت «یه یا علی بگو، پاش وایستا» هر چه زدیم، نتوانستیم خیلی از بچه ها را راضی کنیم کمکمان کنند. مصطفی می گفت «ما نباید بشینیم تا همه چی آماده بشه. باید کار کنیم» آن قدر هم پای حرفش ایستاد تا کانون راه افتاد. کنار بهداری دانشگاه یک اتاق گرفتیم و با برگزاری جلسه های بحث و درس شروع کردیم. حالا بعد ده دوازده سال هنوز کانون نهج البلاغه سرپا است.

) مصطفی نبود. کلی ازش تعریف کردم پیش بچه ها. بچه ها خندیدند و گفتند «ببین چطوری مخت رو زده که این طوری دفاع می کنی» فردا که مصطفی آمد، بچه ها بهش گفتند «خوب بچه شهرستانی گیر آورده ای و مخش رو زده ای ها! نبودی ببینی چطور ازت تعریف می کرد.» شب، مصطفی آمد کنارم. یک نامه داد دستم و رفت. نامه را خواندم. نوشته بود «چرا پیش بچه ها از من تعریف کردی؟ نگفتی شاید دچار غرور و خود بزرگ بینی بشم؟ من هزارتا ضعف دارم. دیگه از این حرفا نزن». دو سه روز بابت همین باهام سرسنگین بود، بعد هم خودش آمد سراغم.

آمد توی اتاق و گفت «پاشو بریم یه چیزی نشونت بدم» یک ماهی تابه برداشت و رفتیم توی حیاط خوابگاه. دست کرد توی جیبش و یک پاکت آورد بیرون. مادة خمیر مانند سفیدی را انداخت توی ماهی تابه. کبریت زد بهش و گفت «در رو!» دویدیم پشت درخت ها. چند ثانیه بعد یکهو ماهی تابه گُر گرفت. مثل فشفشه این طرف و آن طرف می رفت. آتش که تمام شد، رفتیم سروقتش. قدر یک کف دست سوراخ شده بود. گشته بود ترکیب یک جور سوخت موشک را توی اینترنت پیدا کرده بود، داشت درصد مواد را آزمایش می کرد.

دستم را گرفت، از خوابگاه برد بیرون. روبه روی خوابگاه زنجان خانه هایی بود که معلوم بود از قدیم مانده؛ از زمان آلونک نشین ها. همیشه چشمم به این خانه ها می افتاد، اما هیچ وقت فکر نکرده بودم به آدم هایی که توی این آلونک ها زندگی می کنند. اوضاعشان خیلی خراب بود. رفتیم جلوتر. از یکی از خانه ها خانمی آمد بیرون، سه تا بچة قد و نیم قد هم پشت سرش. مصطفی تا چشمش به بچه ها افتاد، قربان صدقه شان رفت. خانه در واقع، یک اتاق خرابة نمناک بود. در نداشت؛ پرده جلویش آویزان بود. از تیر چراغ برق سیم کشیده بودند و یک چراغ جلوی در روشن کرده بودند. مصطفی گفت «ببین اینا چطوری دارن زندگی می کنن. ما ازشون غافلیم» چند وقتی بود بهشان سر می زد. برنج و روغن می خرید و برایشان می برد. وقتی هم که خودش نمی توانست کمک کند، چند تا از بچه ها را می برد که آن ها کمک کنند.

شب ها ساعت ده توی اتاق بسیج خوابگاه سورة واقعه می خواندیم. یک شب من و مصطفی زودتر رفتیم. مسئول اتاق آمده بود، برق روشن کرده بود و نوار مداحی گوش می داد. مصطفی بهش گفت «این اتاق بسیجه، ساعت ده هم باید برای سورة واقعه باز بشه. تو الان نشسته ای برق و چراغ و ضبط رو روشن کرده ای. درست نیست، اینا بیت الماله».

«ما که نمی تونیم بوق بسازیم، چطور می خوایم هواپیما بسازیم؟» به مصطفی برخورده بود. شرکتی که برای ایران خودرو قطعه تولید می کرد، بوق هایش تست های استاندارد بین المللی را جواب نمی داد. می خواستند از آفریقای جنوبی یک خط تولید دست دوم بخرند. این ها را یکی از دوستانمان گفت که تازه آن جا کار گرفته بود. همان دوستمان واسطه شد و رفتیم پیش رئیس شرکت، گفتیم بگذارد ما هم روی پروژة بوق کار کنیم. با اصرار راضی شد، اما جدی نگرفتمان. چهارم عید برگشتیم تهران. قرار بود برایمان هتل رزرو کنند. رفتیم شرکت، دیدیم خبری نیست. مدیر عامل هم رفته بود مسافرت. گفتم «مصطفی ولش کنیم بریم» گفت «نه، حالا که تا این جا اومدیم» روزها می رفتیم کارخانه و شب ها برمی گشتیم خوابگاه. غذا نان و تخم مرغ می خوردیم یا نان و شیرة انگور که از شهرمان آورده بودم. شوفاژخانة خوابگاه تا بعد تعطیلات بسته بود. شب با سه تا پتو تا صبح می لرزیدیم. چهار پنج روز مو به مو خط تولید را بررسی کردیم تا گیر کار را فهمیدیم؛ ابعاد قالب را با بوق یکی گرفته بودند. از قالب که در می آمد، خودش را ول می کرد. تا قبل از سیزدهم عید کارمان تمام شد. با ابعاد درست تست زدیم و سه چهار نمونه تحویلشان دادیم، رفت ساپکو و همه تأیید شد. جای ده میلیون پاداشی که قولش را داده بودند، نفری سیصد هزار تومان برایمان چک کشیدند. مصطفی همان را هم نمی گرفت، می گفت «ما برای پول این کار رو نکردیم».

نان سنگک گرفته بودیم و می آمدیم طرف خوابگاه. چند تا سنگ به نان ها چسبیده بود. مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی. می گفت «بچه بودم، یه بار نون سنگک خریدم، سنگ هاش رو خوب جدا نکرده بودم؛ بهش چسبیده بود. خونه که رسیدم، بابام سنگ ها رو جدا کرد داد دستم، گفت برو بده به شاطر، نونواها بابت اینا پول می دن.

جنگ غزه بود. ایمیل کلی از استادهای دانشگاه های خارج از کشور را پیدا کرده بود، خبر کشتار فلسطینی ها را می گرفت، به زبان انگلیسی برایشان می فرستاد، بلکه کاری کنند. دنبال این بود که برای شهدای ترور فلسطین و لبنان سایت راه بیندازد.

یکی از مسئولین آمده بود دانشگاه سخنرانی کند. برنامه که تمام شد، دوره اش کردیم و آوردیمش توی دفتر بسیج. می خواستیم بودجه و امکانات بگیریم برای کارهای فرهنگی. مدام طفره می رفت. می گفت بودجه نداریم. یکی از بچه ها گفت «شما که رئیس اید، یه کار واسه ما بکنید دیگه» بندة خدا از دهانش درآمد و گفت «من اون جا رئیس نیستم، جارو می زنم!» حالا مگر مصطفی ول می کرد. رفت از گوشة اتاق جارو را برداشت، بلند، با خنده گفت «حاجی، پول که بهمون نمی دی، بیا این جا رو یه جارو بکش ببینیم بلدی؟» شانس آوردیم صدای بچه ها بلند بود و آقای رئیس نفهمید. دو سه نفری با چشم و ابرو به مصطفی رساندیم که «تو رو خدا بی خیال شو» جلویش را نگرفته بودیم، جارو را داده بود دستش. با کسی تعارف نداشت.

خانواده های شهدای دانشگاه را دعوت کرده بودیم. وقت امتحانات بود. هرچه گشتم کسی را پیدا نکردم که بیاید و کمک کند، غیر از یکی دو نفر. مصطفی یکی شان بود. از صبح آمد و تا شب ایستاد. دم ناهار توی سلف سرویس دانشگاه کنار خانواده ها می نشست، به درد دل هایشان گوش می داد. باهاشان شوخی می کرد. می خنداندشان. یکی دو تا از خانواده ها گیر و گرفتاری داشتند، فکر می کردند از دست ما کاری بر می آید. بهمان می گفتند تا مدت ها بعد از آن مراسم، مصطفی پی گیری می کرد کاری برایشان کرده ایم یا نه.

رفقایم توی بسیج شنیده بودند مصطفی ازم خواستگاری کرده. از این طرف و آن طرف به گوشم می رساندند که «قبول نکن؛ متعصبه» با خانم ها که حرف می زد، سرش را بالا نمی گرفت. سر برنامه های بسیج اگر فکر می کرد حرفش درست است، کوتاه نمی آمد. به قول بچه ها، حرف، حرف خودش بود. معذرت خواهی در کارش نبود. بعد از ازدواج، محبتش به من آن قدر زیاد بود که رفقایم باور نمی کردند این همان مصطفایی باشد که قبل از ازدواج می شناختند. طاقت نداشت سردرد من را ببیند.

خواستگاری که آمد، نه سربازی رفته بود، نه کار داشت. خانواده ام قبول نکردند. گفتند «سربازیت را که رفتی و کار پیدا کردی، بیان حرف بزنیم» دو سال طول کشید. آن قدر رفت و آمد و با پدر و مادرم صحبت کرد تا راضی شان کرد. کمی بعد از ازدواج، با قانون قد و وزن معاف شد؛ بس که لاغر بود و قد بلند. توی سازمان انرژی اتمی هم مشغول شد. مهریه را خانواده ها گذاشتند؛ پانصد تا سکه. ولی قرار بین من و مصطفی چهارده تا سکه بود. بعد از ازدواج هم همة سکه ها را بهم داد. مراسم عقد و عروسی را خانة خودمان گرفتیم؛ خیلی ساده.

نه ماه رفت و آمد تا استخدامش کردند. توی همین رفت و آمدها به سایت نطنز، گاهی می آمد پیش ما. کنار خوابگاه خانه اجاره کرده بودیم. یک شب تا ساعت دو با مصطفی سر مسائل سیاسی روز بحث می کردم. نمی دانم چطور شد که بحثمان کشید به هسته ای. برایم عجیب بود که چرا مصطفی می خواهد برود نطنز. آن وقت ها از صد نفر بچه ها، یک نفر هم نمی رفت آن جا؛ نه پستی بود، نه مقامی، نه حقوق بالایی. عوضش دوری بود و غربت و سختی رفت و آمد. حتی حرفش بود که اسرائیل می خواهد مراکز هسته ای مان را بمباران کند. مصطفی آن شب گفت «می دونم راهی که دارم می رم، ممکنه ختم به شهادت بشه

سال 82 تازه وارد سایت شده بود؛ به عنوان کارشناس. همان سال سایت نطنز را به طور رسمی تعطیل کردند، اما بچه ها نصفه نیمه مشغول بودند. همان موقع ها بود که یکی از سیستم های سانتریفیوژ از کار افتاد؛ خیلی هزینه بود برای کشور. بحث امنیت ملی شده بود. مدیرهای مافوق نمی خواستند گزارش کنند. می ترسیدند همین گزارش ساده درز کند، ولی مصطفی گفت «من باید گزارش کنم» جلویش درآمدند که «تو چه کاره ای؛ فقط یه کارشناسی. چشم همة دنیا به این جاست. اگه بازرس های آژانس بفهمند، همه چیز به هم می خوره» ولی مصطفی پای حرفش ایستاد. آن قدر بالا و پایین کرد تا آمدند، رسیدگی کردند و دستگاه را راه انداختند. خودش دوازده روز پای دستگاه ایستاد تا مشکلش حل شد. می گفت بعضی شب ها پای دستگاه های سانتریفیوژ ایستاده یا نشسته خوابمان می برد.

یکی از پنج شش نفری بود که اولین بار توانستند کار آزمایشگاهی زنجیرة غنی سازی چهار درصد را انجام بدهند. قرار بود رئیس جمهور بهشان جایزه بدهد، ولی اسمش را نفرستادند. حتی دیدار رهبر که رفتند مصطفی را نبردند. مصطفی حرفش را می زد. چند وقت بعد دعوایش شد و آمد بیرون یک بار هم سراغ هیچ کدام از رفقایش که توی دولت کاره ای شده بودند، نرفت. رفت یک شرکت دیگر سازمان. می گفت «می خوام کار کنم» آن جا شد مأمور خرید؛ ایستاد و کار کرد

هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دو ماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح می نشست توی ماشین و راه می افتاد. گاهی وقت ها تازه ساعت یازده شب جلسه اش شروع می شد. بعد از آن راه می افتاد و می آمد سمت تهران؛ هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمی شناخت. به قول بچه ها لودری کار می کرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیش تر از پانصد هزار کیلومتر رفت و آمد؛ ده برابر دور کرة زمین.

از نطنز که می آمدیم سمت تهران، کامیون ها که از کنار ماشینمان رد می شدند، کف دستش را بوس می کرد و برای کامیون ها می فرستاد. بعضی وقت ها می ماندم که این چه کارهایی است می کند. عشقش این بود که کورس بگذارد. اگر یک ماشین بی ام و، ازمان سبقت می گرفت، از پشت شانه های رضا قشقایی را می گرفت، تکان می داد و می گفت «رضا برو، تو رو خدا برو بگیرش». رضا هم عین خیالش نبود. آرام دنده عوض می کرد، انگار نه انگار که مصطفی حرفی زده.

بهش می گفتیم «معلوم هست تو رانندة رضایی یا رضا رانندة تو؟» می گفت «خیلی فرقی نمی کنه» شب با ماشین اول می رفتند دم در خانة رضا. رضا پیاده می شد، مصطفی ماشین را می آورد. صبح می رفت دنبالش، سوارش می کرد، توی اتوبان جایشان را عوض می کردند. صدایش می کرد «داش رضا». مثل برادر بود برای رضا قشقایی. اگر گرفتاری برای رضا پیش می آمد و مرخصی می خواست، آنی بهش می داد. می خندید و به رضا می گفت «تو بد عادت کردی به این جا، هر جا برم، تو رو هم با خودم می برم.» همان شد؛ همراه خودش برد.

چند میلیون چک کشیده بود. داد دستم. گفت «یه مجموعه زیر نظر رهبری هست که می رن مناطق محروم، به مردم کمک می کنن. این پول رو بریز به حسابشون» گفتم «خب چرا به اسم خودت نمی دی؟» خندید، گفت «بدبخت!‌ می خوام برای خدا کمک کنم» گفتم «خب برای خدا کمک کن، ولی به اسم خودت بده یه منافعی هم برات داره» زد به خنده و شوخی، گفت «تو آدم بشو نیستی، می گم می خوام برای خدا کمک کنم» آن شب چقدر خندیدیم. دو شب قبل از شهادتش بود.

انگار که کارهای باقی مانده را تمام کند؛ هفت هشت تا حکم نیروهایش را که از قبل مانده بود، امضا کرد. چند نفر که ترفیعشان مانده بود، یکی دو مورد هم تمدید قرار داد. همه را امضا کرد و داد به رئیس دفترش. دو سه نفری هم روی حق و حقوقشان حرف داشتند، یکی شان راننده ای بود که به خاطر کار شرکت، ماشینش را فروخته بود و وانت خریده بود. شش ماه که گذشته بود، نیاز شرکت عوض شده بود و بهش گفته بودند «برو ماشینت رو عوض کن» ماشین صفر خریده بود و حالا که می خواست بفروشد، سه چهار میلیون ضرر می کرد. یک نفر هم حقوقش کم تر از حقش رد شده بود. به مصطفی ربطی نداشت، ولی خودش بلند شد رفت پیش مدیر عامل و همه شان را پی گیری کرد. دو نفر را هم به خود من سفارش کرد. داشت می رفت، برگشت گفت «این راننده وانته حتماً هواش رو داشته باش. به اونایی که بهش گفتن ماشینش رو عوض کنه، بگو شما خودتون رو بذارید جاش. اگه جای اون بودید، چه احساسی داشتید؟ یه کار دیگه مشغولش کنید که ضرر نکنه.»

جلسه که تمام شد، برایش خودکار قرمز آوردیم. امکان نداشت با خودکار قرمز امضا کند. یک بار که توی یکی از جلسات قبلی خودکار قرمز دادم دستش، ناراحت شد، جوش آورد که «مگه کسی با خودکار قرمز امضا می کنه، برید خودکار آبی بیارید.» این بار چیزی نگفت. آخرین جلسه بود؛ یک روز قبل از شهادت.

باورم نمی شود مصطفی رفته باشد. گاهی وقت ها دستم می رود طرف موبایل، بهش زنگ بزنم. عکس آخرش را می بینم، وقت شهادت، توی ماشین نشسته، کت و شلوار مرتب، با پیراهن مشکی، دست راستش روی دست چپ. همیشه عادتش بود، دست راستش را روی دست چپش می گذاشت. موقعی که می خواستند غسلش بدهند هم همین طور بود. با محاسن زیبا و مرتب، انگار که خوابیده است؛ راحت و آرام، همان لبخندی را داشت که همیشه روی لب هایش بود. فقط غبطه می خورم بهش. می دانم که آن بالا نشسته و تماشایم می کند.

) پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.

نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت «ببینم، اگر تو ولی عهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت:«حالت خوبه؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟» باز هم پاسبان اصرار کرد که «بگو چه دستوری می دادی؟» آخر سر مهدی گفت:«دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت:«خوب شد قربان؟» نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت «اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می دادم.»

قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود «یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد.

مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت:«بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه.» جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم «نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس.» نرفت. ماند مغازه را بگرداند.

مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که «چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم.»سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید:«صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه.» مهدی می گوید:«پس کی؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لب خندی می زند و می دود سراغ بی سیم. گلوله های فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. – حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.

زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید:«این آقا مهدی، از بچه های قمه. می رسی شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده.». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت:«دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست.» گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده ام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان دو سه روزه. کلافه ام. یادم نمی ره.»

شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت:«می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب.» بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام.»

وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد.» گفتم «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»

مادر گفت:«آقا مهدی! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین. اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه؟» مهدی لبخند می زد و می گفت:«حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین.»

عملیات محرم بود. توی نفربر بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید:«چی شده؟» جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت «اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی می شدن، شهید می شن، گرفته م خوابیده م.» یک ساعتی، با کسی حرف نزد.

نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان راوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم.»

موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم «وسیله دارین؟» گفت:«آره». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت «مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»

داشت سخنرانی می کرد، رسید به نظم. گفت:«ما اگر تکنولوژی جنگی عراق را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی است و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده. از این چیزای جزئی بگیر تا مهم ترین مسائل.»

سال شصت و دو بود؛ پاسگاه زید. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»

شناسایی عملات خیبر بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت «عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند.»

هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دو ماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح می نشست توی ماشین و راه می افتاد. گاهی وقت ها تازه ساعت یازده شب جلسه اش شروع می شد. بعد از آن راه می افتاد و می آمد سمت تهران؛ هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمی شناخت. به قول بچه ها لودری کار می کرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیش تر از پانصد هزار کیلومتر رفت و آمد؛ ده برابر دور کرة زمین.

مصطفی سفارش داد برای سازمان یکی دو تا دستگاه جور کردم. هر بار می خواستند پولم را حساب کنند، می خورد به سیستم پرپیچ و خم اداری. اول که به دستگاه ایراد می گرفتند و می زدند زیر قرارداد. تازه وقتی ایراد منتفی می شد، پولم را دیر می دادند، اما مصطفی همیشه پشتم بود و حمایت می کرد. یک بار که آمده بود دفترم، گفت «بیا سازمان پیش خودمون» گفتم «مگه دیوونه ام؟ کجا بیام؟ پول می دن؟ درست برخورد میکنن؟ چی داره این جا؟ تو بیا بریم بیرون کار راه بیندازیم» گفت «من وایستادم این جا رو درست کنم» هر وقت می رفت نطنز، توی راه برگشت بغض می کردم. غربتی داشت آن جا. بعد از شهادت مصطفی، دم ظهر رفتم نمازخانة سایت. پر از رفقای خودمان بود؛ رفقایی که خیلی هایشان را مصطفی با هزار زحمت راضی کرد و آورد پای کار. یاد روزهایی افتادم که مصطفی تنها بود. بغضم ترکید.

قرار بود چند نفر از سازمان به عنوان خدمه همراهمان بیایند. چشمم آب نمی خورد که به درد کار بخورند و آبی ازشان گرم شود. آدم های سفارشی که سازمان ها معرفی شان می کردند، معمولاً کار نمی کردند. وقتی دیدمش با خودم گفت «ای داد و بیداد! این که از بس لاغره، جون نداره برای ما کار کنه». چیزی بهش نگفت. سخت ترین کار را انتخاب کرد. سینی های غذا را می چید توی هیتر تا گرم بماند، وقتی زائرها از حرم می آمدند، توزیع می کرد. تازه این کارش که تمام می شد، می رفت انبار آشپزخانه و سردخانه. به مسئول انبارداری کمک می کرد. وظیفه اش نبود، ولی می رفت. آخر سفر مسئول انبارداری دیوانة اخلاق و رفتارش شده بود.

مصطفی پشت میزش نبود. نشسته بود این طرف روی مبل و بلند بلند گریه می کرد. تا آن روز ندیده بودم این طور گریه کند. یکی از پیمانکارهایش را توی چین گرفته بودند، حکم اعدام برایش بریده بودند. می گفت «پاپوش دوختن براش». مصطفی خانواده اش را می شناخت، گریه می کرد و می گفت «زنش حامله است». دست روی دست نگذاشت. یک نامه نوشت و کل ماجرا را مفصل توضیح داد، از وزارت امور خارج و سفارت ایران در چین گرفته تا هر شورا و وزارت و سفارت مربوط و نامربوط. به هر کسی و هر جایی که فکر می کرد کاری از دستش بر می آید نامه را رساند؛ از روش های دیپلماتیک و غیر دیپلماتیک. صبح ها می دوید دنبال نامه و واسطه و رایزنی و شب ها می رفت پیش پدر و مادر و خانواده اش، بهشان دلداری می داد. مصطفی زمین و زمان را به هم دوخت تا دست آخر چند روز قبل از این که کار بیخ پیدا کند، پیمانکار را آزاد کردند. می گفت «چینی ها بهم گفتن تو کی هستی؟ پسر رئیس جمهوری که این قدر هوات رو دارن؟ از همه جا دارن زنگ می زنن که آزادت کنیم!»

همه شوکه شدند. دستگاه های سانتریفیوژ یکی یکی از کار می افتادند. کنترل از دست مهندس ها خارج شده بود. سرعتشان از حد معمول بالاتر می رفت. بعد یک دفعه خیلی کم می شد، دوباره می رفت بالا. کار ویروس استاکس نت بود. توی دنیا پیچید که سایت نطنز تعطیل شده. بچه های سایت خودشان یک تیم درست کردند و مصطفی هم شد مسئول تیم. رفتند سراغ چند تا از بچه های نخبة کامپیوتر. کار را بهشان سپردند. خود مصطفی هم پای کار بود. فهمیدند یک جاسوس حافظه های جانبی را آلوده کرده. خبرگزاری رویترز اعلام کرد «مهندسان ایرانی موفق شده اند ویروس استاکس نت را از تجهیزات و ماشین آلات هسته ای خود پاک سازی کنند».

یک قطعه برای سازمان شده بود بحران امنیت ملی؛ این یعنی تحریم. مگر می شد با این تحریم ها کار کرد. آن قدر از آن قطعه وارد کرد که تا مدت ها کار سازمان را راه می انداخت. همه می گفتند هر کسی غیر از مصطفی می خواست آن را تأمین کند، در آن زمان یک صدم این هم نمی توانست وارد کند. قطعه را داد به چند تا از بچه های قدیمی که می شناختشان. داد که از رویش بسازند. به وارد کردن راضی نبود. ریسکش بالا بود، ولی می خواست نتیجه بگیرد. زمان می برد، اما مصطفی صبور بود، می گفت «وقتی می تونیم خودمون بسازیم، چرا باید ارز از کشورمون بره بیرون؟» مدام پی گیری می کرد و همه جوره هوایشان را داشت. به یک گروه هم نداد، کار را به چند تا مرکز دانشگاهی سپرد. طول کشید، اما دست آخر بچه ها قطعه را ساختند، تست کردند و جواب گرفتند. حالا مصطفی نیست پای قرارداد تولید انبوه. آمد دفترم. می خواست برایش یک قطعه وارد کنم. قطعه را که دیدم، گفتم «مصطفی، خودم می تونم این رو بسازم». گل از گلش شکفت. «مطمئنی می تونی؟»؛ «آره»؛ «تو اگر بتونی، من تا دفتر رئیس سازمان هم که شده می رم، کارت رو می برم توی قالب تحقیقاتی.» همان هم شد. سازمان را راضی کرد. چهل درصد کار را که جلو بردم، قرارداد ساخت و تولید شش ماهه با من بست. بیش تر از شش ماه طول کشید، ولی مصطفی پای کارم ایستاد. اگر پشتم نبود، نمی توانستم بسازم.

یکی از قطعات دستگاه ها معیوب شده بود. پنج سال بود کار کرده بود و باید از رده خارج می شد. هزینه اش برای سایت خیلی زیاد بود. مصطفی همة قطعه های معیوب را جمع کرد، تیم آورد و تعمیرشان کرد و دوباره وارد کار کرد. این کارها وظیفة معاونت بازرگانی نبود، اما برایش فرقی نمی کرد. کار سازمان باید انجام می شد.

می زد پشت طرف، می گفت «دِ لامصب، این مشکل رو داریم، کار مال مملکته، تو می تونی حلش کنی، بیا حلش کن دیگه» همین. طرف دربست قبول می کرد. عرف اداری این بود که اتوکشیده بنشیند چهار تا کاغذ رو کند و خیلی رسمی و با تشریفات کلاس بگذارد و دربارة کمّ و کیف قرارداد حرف بزند، اما سبک مصطفی این بود؛ خیلی خوب هم جواب می داد.

مصطفی گفت «من به این شک دارم. به نظرم دوربین داره. داره همة بِرَندهای ما رو نیگاه می کنه فلان فلان شده.» مأمور آژانس بین المللی انرژی اتمی آمده بود بازرسی. گفتم «نه بابا، این که فقط تأسیسات ما رو نگاه می کنه» گفت «حالا ببین کی گفتم بهت». این مأموره که اومد بازدید رو یادته؟ بازنشست شده. داشتم باهاش چت می کردم، گفت من علامت اختصاری همة شرکت های کوچک و بزرگ دنیا رو می شناسم. همة بِرندهای شما را به آژانس گزارش دادم تا دیگه کسی بهتون نفروشه. به نیروهایش گفت روی همة دستگاه ها و تجهیزات برچسب بزنند که بعد از این کسی نتواند تشخیص بدهد.

یک دفعه بلند شد و رفت بیرون. چیزی نگفت. یک ساعت بعد برگشت. یک پاکت دستش بود؛ از هر میوه یکی دو تا تویش بود: کیوی، پرتقال، سیب. تعجب کردم. گفتم «کجا رفتی یه دفعه؟» گفت «من می دونم با این پیمانکارها چه کار کنم. رفتم خودم از این میوه ها خریدم، ببینم این پیمانکارها میوه ها رو به قیمت خریدند یا نه». کاری کرده بود پیمانکارهایی که خلاف کرده بودند و یک جای کارشان گیر داشت، با مصطفی که جلسه داشتند، دست و پایشان می لرزید.

توی جنگ که باشد، همه کنار هم با دشمن می جنگند و به هم روحیه می دهند. یکی اگر آرپی جی بزند، بقیه تکبیر می گویند و تشویقش می کنند، ولی مصطفی کاری که می کرد، بغل دستی اش نمی فهمید چه کار کرده. اگر می گفت که چطور فلان کالا را تأمین کرده یا فلان مشکل فنی را حل کرده، همه چیز لو می رفت. فقط خودش می دانست و خدای خودش. همیشه چراغ خاموش کارهایش را می کرد.

خواب درست و حسابی نداشت، کیلومتری می خوابید. عادت کرده بود. عقب ماشین پتو داشت. هر وقت می آمدیم طرف تهران، نمی گذاشت من عقب بنشینم. می فرستادم صندلی جلو. تا جایی که می توانستیم، صحبت می کردیم. اگر موبایل زنگ نمی خورد، همان جا پتو و متکا می گذاشت و دراز می کشید. صندلی پشت پژو 405 با 184 سانت قد، مچاله می شد و می خوابید

رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت، بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزدیکه؟» حاج آقا گفت «تا شما توی نطنز چه کار کنید.» مصطفی گفت «یعنی ظهور ربط به این داره که ما اون جا چه کار می کنیم؟» حاج آقا گفت «آره، بالاخره ارتباط داره. شما برید نطنز کار کنید، کوتاه نیاید. یه ثانیه رو هم از دست ندید. با چراغ خدا برید سر کار، با چراغ خدا هم برگردید.» بهانه زیاد بود برای این که کار را ول کنیم و برویم، ولی مصطفی خواب و خوراک نداشت. حاج آقا گفته بود رهبر چقدر پی گیر بحث هسته ای است. ورد زبانش شده بود «باید کاری کنیم از دغدغه های آقا کم بشه».

بچه ها می گفتند «هر کی بیاد نطنز، یعنی زندگی تعطیل، زن طلاق، بچه یتیم خونه». مصطفی کارش زندگی اش بود. تلفنش مدام زنگ می خورد. فرق نمی کرد چه کسی و چه وقتی بهش زنگ بزند. نصفه شب هم اگر بود، باید جوابش را می داد. دیگر تا صبح خوابش نمی برد تا کار را انجام بدهد. هر کس دیگری بود، لابد می گذاشت صبح. از کاشان که می آمد طرف تهران، توی ماشین، از سه ساعت راه، دو ساعتش را با موبایل حرف می زد؛ با این تأمین کننده، با آن فروشنده، با این مدیر، با آن کارشناس. توی خانه هم اوضاع همین بود. گاهی وقت ها از شدت خستگی به تخت نمی رسید؛ وسط هال خوابش می برد. گاهی موبایلش را از کنارش بر می داشتم تا کمی بخوابد.

ماه رمضان، بعد از سال ها دیدمش. خیلی با هم حرف زدیم. ناراحت بود که چرا بچه ها هر کدامشان رفته اند یک جایی و مشغول شده اند و از هم بی خبرند. بعضی از رفقا یا کار نداشتند یا زده بودند توی کارهایی که ربطی به رشته شان نداشت یا رفته بودند خارج. می گفت «من این چند سال با کلی شرکت های داخلی و خارجی ارتباط داشته ام. تجربه دارم. هر کدوممون با مجموعه هایی ارتباط داریم. ظرفیتمون خیلی بالاست. یه مجموعه درست کنیم، با هم مشغول کار می شیم، تولید می کنیم، هوای هم رو داریم و دیگه تکی نمی ریم جایی که هم رنگشون بشیم.» حرف هم را خوب می فهمیدیم. بعد از آن افطار، چند بار تلفنی حرف زدیم. یک بار هم آمد دفترم. می گفت «زودتر جمع بشیم و کار اقتصادی راه بندازیم» خودش هم کارهایی را شروع کرده بود. برای صنایع خودروسازی قطعه تولید می کرد. می گفت «چرا حوزة اقتصادی برای ما شده حوزة ممنوعه؟ الآن باید کاری کنیم که بچه ها محتاج نون شبشون نباشن.»

از پله ها که می آمد بالا، اول به یزدی چیزی می گفت و من را می خنداند، بعد با لهجة همدانی با پدرش خوش و بش می کرد. آخر سر هم لهجه اش را کاشانی می کرد و با خانمش شوخی می کرد. علیرضا هم یاد گرفته.

به مادرش می گفت «مامانی». پشت تلفن لحنش را عوض می کرد و با مادرش مثل بچه ها حرف می زد. گاهی وقت ها مادرش که می آمد دم در شرکت، می رفت دو دقیقه مادرش را می دید و برمی گشت، حتی اگر جلسه بود. بچه ها تعریف می کردند زمان دانشجویی، دکتر هم می خواست برود، با مادرش می رفت. بهش می گفتند «بچه ننه».

از هفت سال زندگی مان شاید چهار سال بیش تر با هم نبودیم. اوایل، نه ماه زندگی ام را جمع کردم و رفتم کاشان که کنارش باشم. شهر بچگی هایم بود، ولی چه فایده! مصطفی دیر به دیر می آمد. شیفت های کاری اش زیاد بود. من می ماندم تنها، گریه می کردم، زیاد بهش گله می کردم. دست آخر گفت «عطایت رو به لقایت بخشیدم» برگشتم تهران. خیلی سخت بود، مصطفی سرشیفت بود، هر دوازده روز، یکی دو روز می آمد تهران و برمی گشت. این اواخر که پستش بالاتر رفته بود و تهران هم دفتر کار داشت، دو روز آخر هفته می آمد خانه. با این که باز دو دقیقه هم وقت نمی کردیم با هم حرف بزنیم، اما برای من همین هم غنیمت بود. آخر هفته ها جشن می گرفتم.

علیرضا می دانست که پدرش را دو روز آخر هفته می تواند ببیند، آن هم آخر شب. مصطفی که می رسید خانه، با علیرضا یا کشتی می گرفت یا شمشیربازی می کرد. همیشه بهش می گفت «حمله کن، عقب نرو». می گفت «می خوام علیرضا مثل خودم جنگنده بشه. این بچه توی آینده آدم بزرگی می شه». توی این چند ماه بعد از شهادت مصطفی، علیرضا ده بار ازم نپرسیده «بابا کجاست» توداری اش به خود مصطفی رفته.

همراه یکی از رفقا آمد اتاقم. نشستیم روی صندلی و گرم صحبت شدیم. وسط صحبت، مصطفی بلند شد رفت پشت کامپیوتر. یک کلیپ گذاشته بودم روی صفحة کامپیوتر، مادر شهیدی بود که بعد از 25 سال استخوان های پسرش را برایش آورده بودند. کنار تابوت نشسته بود. استخوان ها را برمی داشت، ناز می کرد و می بوسید. صدای های های گریه آمد. ساکت شدیم. بلند شدم رفتم طرف مصطفی. کلیپ را نگاه می کرد و اشک می ریخت.

گفت «پاشو بریم کاشان» رفتیم در خانة چند تا خانوادة فقیر. بیش ترشان سادات بودند. رو کرد بهم «اگه روزی من از این دنیا رفتم، بهم قول بده به این خانواده کمک کنی». مصطفی سه سال بود بهشان کمک می کرد.

رفتم پیش مصطفی. گفتم «می خوام فلانی اصلاح بشه، قراردادش رو شش ماهه می کنم، اگه اصلاح شد، تمدیدش می کنیم. اگه نشد، ردش کنیم بره. قبول؟ زیرش نمی زنی». گفت «نه داداش، کی دیدی بزنم زیرش؟» شش ماه نشده، چند تا اسم بهم داد، گفت «قراردادهای اینا رو بنویس». نگاه کردم، اسم طرف هم بود. گفتم «مگه نگفتی شش ماه صبر کنیم؟» گفت «نه، الآن بنویس» گفتم «دیدی زدی زیرش؟» ناراحت شد. گفت «من قول داده بودم اصلاح بشه که شد. شاید چند ماه دیگه من این معاونت نباشم که تمدید کنم قراردادش رو. نمی تونم روزی کسی رو قطع کنم.»

قرار گذاشتیم خانوادگی با هم برویم گردنة حیران، توی سراب. خیلی دوست داشت آن جا را ببیند. روزی که قرار شد برویم، زنگ زد گفت «من مرخصی گرفتم، ولی ماشین ندارم» گفتم «ماشین من هست، بیا با هم بریم» گفت «نه، یه کاری هم توی سازمان پیش اومده که نمی تونم بیام. تو خودت برو.» گفتم «من می رم، ماشین اداره که هست، تو با اون بیا پیشمون» گفت «خودت که می دونی دیگه» ماشین اداره کامل در اختیارش بود. می توانست هر جا می خواهد برود. مجوّزش را داشت. مشکل شرعی نداشت، اما می گفت «راحت نیستم؛ نمی تونم ازش استفاده کنم. روش حساب نمی کنم».

بچه ام تازه به دنیا آمده بود. رفلکس شدید معده داشت. هرچی می خورد، بالا می آورد. از این دکتر به آن دکتر می بردیم، فایده نداشت. مانده بودم چه کنم. دست آخر یکی از دکترها گفت که بچه باید از شیر خشک مخصوصی استفاده کند. شیر خشک توی ایران نبود. به هر کسی که رسیدم گفتم. به گوش مصطفی هم رسید. زنگ زد گفت «بیا خونة بابام؛ توی تهران پارس» رفتم. یک بسته آورد پر از شیر خشک؛ همانی که دنبالش بودم. از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم. سپرده بود یکی از دوستانش از انگلیس آورده بود. دست کردم توی جیبم که پولش را حساب کنم، مصطفی گفت «عمراً اگه بگیرم. فکر کردی ازت پول می گیرم؟ برو به زندگیت برس، پول من حلال حلاله» نگرفت که نگرفت.

مصطفی پای من را به بهشت زهرا (س) باز کرد. از دوران دانشگاه، هر وقت که دلش تنگ می شد، دستم را می گرفت و می گفت برویم بهشت زهرا (س). این اواخر سرش خیلی شلوغ بود، ولی یک وقت شش صبح زنگ می زد و می گفت «آماده ای بریم» می آمد دنبالم و می رفتیم. اول می رفتیم قطعة اموات، بعد سر مزار شهدا. همیشه می گفت «این جا رو نیگا کن. اصلاً احساس می کنی این شهدا مرده اند؟ این جا همون حسی رو داری که توی قطعة اموات داری؟» حس می کردم سینه اش سنگین شده. سنگ قبرها را نگاه می کرد، سنشان را حساب می کرد، می گفت «اینایی که می بینی، همه نوزده بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده، اصلاً توی کَتَم نمی ره که بخوان ما رو توی قطعة مرده ها دفن کنن.» با سوزی می گفت این ها را. انگار یک حسرتی توی دلش بود.

مسواک و شانه همیشه توی کیفش بود. خیلی باسلیقه و مرتب و منظم بود. از دست بچه هایی که به سر و وضعشان نمی رسیدند، شاکی می شد. لباس هایش همیشه درجه یک بود. خوش تیپ می گشت.

همه‌ي كارهاش رو حساب بود. وقتي پاوه بوديم، مسئول روابط عمومي بود. هر روز صبح محوطه را آب و جارو مي‌كرد. اذان مي‌گفت و تا ما نماز بخوانيم، صبحانه حاضر بود. كم‌تر پيش مي‌آمد كسي توي اين كارها از او سبقت بگيرد. خيلي هم خوش سليقه بود. يك‌بار يك فرشي داشتيم كه حاشيه‌ي يك طرفش سفيد بود. انداخته بودم روي موكتمان. ابراهيم وقتي آمد خانه،‌ گفت «آخه عزيز من! يه زن وقتي مي‌خواد دكور خونه رو عوض كنه، با مردش صحبت مي‌كنه. اگه از شوهرش بپرسه اينو چه جوري بندازم،‌ اونم مي‌گه اينجوري.» و فرش را چرخاند، طوري كه حاشيه‌ي سفيدش افتاد بالاي اتاق.

زنگ زده بود كه نمي تواند بييايد دنبالم .بايد منطقه مي ماند. خيلي دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار كردم تا قبول كردخودم بروم.من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.كف آشپزخانه تميز شده بود.همه‌ي ميوه هاي فصل توي يخچال بود؛توي ظرفهاي ملامين چيده بودشان . كباب هم آماده بود روي اجاق ،بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود ،بايك نامه . وقتي مي آمد خانه ،خانه من ديگر حق نداشتم كار كنم .بچه را عوض مي كرد .شير براش درست ميكرد سفره را مي انداخت و جمع مي كرد .پا به پاي من مي نشست لباسها را مي شست ،پهن ميكرد،خشك مي كرد وجمع مي كرد. آن‌قدر محبت به پاي زندگي مي‌ريخت كه هميشه ب‌ش مي‌گفتم «درسته كم میا‌ي خونه، ولي من تا محبت‌هاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارم.» نگاهم مي‌كرد و مي‌گفت «تو بيش‌تر از اينا به گردن من حق داري.» يك بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم مي‌شم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون مي‌دادم تموم اين روزها رو چه‌طور جبران مي‌كنم.»

اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده‌هامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان.

صبح روزی که مهدی می‌خواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی بی‌قرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه‌ دارد به دنیا می‌آید. گفتم: نه. ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد. مدام می‌گفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زنده‌ای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمی‌پرسی. گفت:‌ تا خیالم از تو راحت نشود نه

به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافه‌ي عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.» و راهش را گرفت و رفت.

روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند.مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد.سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود.

به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌كرد،‌ ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً‌ محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد،‌ ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود. خودش مي‌گفت «روزي كه من مسئله‌ي محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.» عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.» صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه از پله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.چند دقيقه‌اي مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ‌كوبم كرد. نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»

از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه «اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن طرف. فكر نمي‌كرد من با اين سن و سالم،‌ چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم، پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟ - چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي؟ كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم،‌ رد شدم و جوري كه بشنود گفتم «نمرديم و توي اين بر و بيابون بابا هم پيدا كرديم.» باز گفت «وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.» چشمت روز بد نبيند. فرماندهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.» دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده. كريمي چشم‌غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل،‌ كه از آن‌طرف ماشيني آمد و كريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ي حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم،‌ حالا نخند و كي بخند. يك چيزي مي‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم. كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت «زورت به بچه رسيده بود؟» - نه به خدا،‌ مي‌خواستم ترسش بريزه. - حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوري. خيلي كارت داريم.

از جيبش كاغذي درآورد و داد به دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون،‌ با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم همراهم نبود و نمي‌توانستم اين‌جوري بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.» وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را مي‌خواند و اشك مي‌ريخت

چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد. - چي شده حاجي؟ جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد. پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.» پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمانده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد

شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود. هر چي مي‌گفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگر.» مگر راضي مي‌شد؟ از آن طرف،‌ شلوغي منطقه بود و از اين طرف،‌ دل‌نگراني ما براي حاجي. دور تا دورش حلقه زده بودند. اين‌جوري يك سنگر درست كرده بودند براي او. حالا خيال همه راحت‌تر بود. وقتي فهميد بچه‌‌ها براي حفظ او چه نقشه‌اي كشيده‌اند،‌ بالاخره تسليم شد. چند متر آن‌طرف‌تر،‌ چند تا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها

بين نماز ظهر و عصر كمي حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقيه را بفرستند خط. توجيه‌هاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع كرد به دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي يكي از ساختمان‌هاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم. پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچه‌ها بهانه مي‌گرفت كه «بايد حاجي رو ببينم. يه كاري دارم باهاش. » مي‌گفتيم «به ما بگو كار تو،‌ ما انجام بديم.» مي‌گفت «نه. نمي‌شه. دلم آروم نميشه. خودم بايد ببينمش.» به احترام موهاي سفيدش گفتيم «بفرما! حاجي توي اون اتاقه.» حاجي را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را مي‌بوسيد. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «اين كارو مي‌گفتم. حالا شما چه‌ جوري مي‌خواستين به جاي من انجامش بدين؟»

از شناسايي آمده بود. منطقه مثل موم توي دستش بود. با رگ و خون حسش مي‌كرد. دل ‌مي‌بست و بعد مي‌شناختش. اصلاً به خاطر همين بود كه حتي وقتي بين بچه‌ها نبود، از پشت بي‌سيم جوري هدايتشان مي‌كرد كه انگار هست. انگار داشت آن‌جا را مي‌ديد

دفترچه‌ي يادداشتش را باز مي‌كرد. هرچي از شناسايي به‌ش مي‌رسيد،‌ توي دفترچه‌اش مي‌نوشت، ريز به ريز. حالا داشت براي بقيه هم مي‌گفت. اين كار شب تا صبحش بود. صبح هم كه ساعت چهار،‌ هنوز آفتاب نزده،‌ مي‌رفتيم شناسايي تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلساتش شروع مي‌شد. بعضي وقت‌ها صداي بچه‌ها در مي‌آمد. همه كه مثل حاجي اين‌قدر مقاوم نبودند.

طلائیه بودیم. دم‌دم‌های صبح، بچه‌هایی كه رفته بودند جلو، مجبور شده بودند عقب‌نشینی كنند. زمین و زمان می‌لرزید. اصلاً حس می‌كردی توی این دنیا نیستی،‌ این‌قدر كه شدت آتش زیاد بود. بی‌سیم به دست،‌ بالای خاك‌ریز ایستاده بود. داشت با فرمان‌دهِ گردان صحبت می‌كرد. می‌خواست برگشتِ بچه‌ها با كم‌ترین تلفات باشد. ما اون‌طرف خاك‌ریز پناه گرفته بودیم. با هر صدا دلم هری می‌ریخت پایین. می‌گفتم الآن موج حاجی را می‌گیرد. خودم را انداختم روی حاجی و با هم غلت خوردیم تا پایین خاك‌ریز. نفسش بند آمده بود،‌ ولی چیزی نگفت. آرام بلند شد و دوباره رفت سر كارش.

آن‌قدر مراعات مرا می‌کرد که حتی نمی‌گذاشت ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم. برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که توی راه بشکند. (گره‌ی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جوراب‌ها پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت: ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان.

آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره. هركس می‌رفت، دیگه برنمی‌گشت. همان سه‌راهی كه الآن می‌گویند سه‌راهی همت. خیلی كم می‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند. آقا مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه كسی رو ندارم بفرستم، شرمنده.» حاجی بلند شد و گفت «مثل این كه خدا طلبیده.» و با میرافضلی سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو می‌آمد. زجاجی شهید شده بود و كریمی توی خط بود. بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را می‌زدند لب هور،‌ جایی كه جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده می‌كردند. روی یك تكه از پل‌هایی كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌های بچه‌ها دستش بود. با دست آب را كنار می‌زد و می‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زیر آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. قمقمه‌ها را یكی یكی پر كرد و برگشت.

قسمتی از سخنرانی حاج همت بعد از عملیات والفجر 4(حدود 4 ماه قبل از شهادت) ... خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را می داند ... برادرمان حاجی پور، فرمانده تیپ یک عمار، برادر مهدی خندان معاون این تیپ و حاج عباس ورامینی مسئول ستاد لشکر، برادرمان نظام آبادی معاون گردان حمزه که از بچه های خوب بسیج بودند و برادر ابراهیم معصومی فرمانده گردان کمیل و برادر میر حمید موسوی معاون گردان مسلم بن عقیل و شهدای بسیج که همه شان سردار بودند و به فیض شهادت نائل آمدند. ما چاره ای نداریم جز اینکه مرد باشیم و راه این شهداء را ادامه دهیم. .در روایت است اگر شما در جنگ شرکت کردید و برای شهادت رفتید، اگر شهید هم نشدید، اجر شهید را دارید. مواظب باشید این اجر را از بین نبرید. شما مثل شهیدِ زنده اید. ان شاءالله بتوانید راه شهدا را محکم و پر قدرت ادامه دهید. ما باید ثابت قدم باشیم. خدا شاهد است این صحنه هایی که دارد از مقابل چشمان ما می گذرد، کمتر از صحنه های صدر اسلام نیست. در صدر اسلام، آقا ابا عبدالله (ع) ۷۲ تن یار داشت. همه اش ۷۲ تن بودند که می روند شهید میشوند. الان چیز دیگری دارد اتفاق می افتد. صحنه ای از بچه های تخریب لشکر برایتان تعریف کنم. در مرحله دوم رسیدند به سیم خاردار. یکی در گردان مالک روی سیم خاردار می خوابد و می گوید:" پایتان را روی من بگذارید و رد شوید. بچه های بسیج پا بروی پشتش می گذارند و می گذرند. او روی سیم خاردار می میرد. یک مین زیر شکمش منفجر می شود و شهیدش می کند. کسی این قدر عاشق؟ مگر عشق بدون شناخت می شود؟ عشق بدون شناخت معنا ندارد. در ارتش های دنیا، نیرو هایی که عشقِ بدون شناخت دارند، می آیند و کُپ می کنند. از جایشان تکان نمی خورند. از گلوله می ترسند. این شناخت می خواهد که یکی روی مین بخوابد. سینه اش را بگذارد روی سیم خاردار تا دیگران از روی بدن او رد شوند. شوخی نیست. تا درک نباشد، نیت ها پاک نمی شود. و اما در مورد حرکت به سمت تهران. تا آنجایی که در توان لشکر بود، آسایش و رفاه برای شما فراهم شده، ولی یک انتظار داریم. به عنوان یک برادر کوچکتر خواهش می کنم برای دیدن خانواده شهدا به منازل این عزیزان بروید و به آنها سرکشی کنید. ان شاءالله راهی تهران که شدید، برای روز هجدهم آذر ۶۲ در نماز جمعه دانشگاه تهران حضور پیدا کنید. دعا برای سلامتی امام عزیز هم فراموش نشود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

با یك لحن محكم و پر صلابت گفت: " برادران رزمنده، بسیجیان با ایمان! درود به این چهره های غبار گرفته‌تان، درود به اراده و شرف شما دریادلان، جنگ سخت است، سختی دارد، شهادت دارد، زخمی شدن و قطعی دست و پا دارد، اسیر شدن دارد، مفقودالاثر شدن دارد، این‌ها را همه ما می‌دانیم. اما ای عزیزان؛ ما نباید گول ظاهر این چیز ها را بخوریم، نبایستی فراموش كنیم با چه هدفی توی این راه قدم گذاشه ایم. ما برای جهاد در راه خدا و اطاعت از اوامر امام مان به جبهه آمدیم. تا وقتی نیت‌مان خالص باشد، هر قدمی كه در این راه برداریم، اجر این قدم در پیش خدا محفوظ می‌ماند. امام عزیزمان دستور داده اند جزایر را بایستی حفظ كنیم. ما دیگر چاره ای نداریم، مگر اینكه به یكی از این دو شق تن بدهیم ؛ یا اینكه از خودمان ضعف نشان بدهیم، پرچم سفید ذلت و تسلیم به دست بگیریم و كاری كنیم كه حرف امام‌مان بر زمین بماند، و یا اینكه تا آخرین نفس، مردانه بمانیم و بجنگیم و شهید بشویم و با عزت از این امتحان سخت بیرون بیاییم. حالا، بسیجی ها! شما به من بگویید، چه كنیم؟ تسلیم شویم یا تا آخرین نفس بجنگیم؟!" خدا گواه است تا حرف همت به اینجا رسید، بسیجی ها شیون كنان فریاد زدند : " می‌جنگیم، می‌میریم، سازش نمی‌پذیریم "!

سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به م نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری».

رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. بهم گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها .» گفتم « قبول.» برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم .خیل وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان ، آن هم توی تبریز ، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد.کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نمکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین.

سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری.» مهدی بود. به م گفت « باید از این جا دربری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش . کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود . گفت« بنزین می خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرونشهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم . دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست.

همان اول انقلاب دادستان ارومیه شده بود. من و حمید را فرستاد برویم یک ساواکی را بگیریم.پیرمرد عصا به دستی در را باز کرد. گفت « پسرم خونه نیست.» گزارش که می دادیم، چند بار از حال پیرمرد پرسید . می خواست مطمئن شود نترسیده.

دختر خانه بودم. داشتم تلویزیون تماشامی کردم . مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان . یک خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پایین و آرام آرام حرف می زد. باخودم گفتم« این دیگه چه جور شهرداریه؟ حرف زدن هم بلد نیست.» بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم . چند وقت بعد همین آقای شهردار شریک زندگیم شد.

از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارم مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد».

هرچه به عنوان هدیه ی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم. 7) شهردار که بود ، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا ، طوری که خودشان نفهمند.

شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز بهم گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.»

باران خیلی تند می آمد. بهم گفت « من میرم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.

از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»

عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی . توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسارت . اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند

توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا بهش می داد ، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند ، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بوده یه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدی به گفته بوده « سه تامون رو زده یم. سهمیه ی امروزمون تمومه .»

فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را.

بقال محلشان بود. حاجی را که می دید، روبوسی میکرد و برایش حدیث میگفت. وقتی فهمید جنسش را ارزان تر از جاهای دیگر به ش می فروشد، گفت « اگه این دفعه ارزون تر از جای دیگه حساب کنی، دیگه ازت هیچی نمی خرم» پیرمرد گفت« نمی خری؟ من به هرکی بخوام ارزون تر میدم. اگه هم نخری ، حلالت نمی کنم.! »

رفته بودیم سوریه. برای دوست و آشنا سوغاتی خریده بودیم. یک ضبط صوت کوچک هم برا خودمان، همان جا توی سوریه زنگ زده بودیم ایران. گفته بودند موشک خورده نزدیکی خانه ی ما و رادیومان از بالای پنجره افتاه پایین . گفتیم حتما خراب شده. وقتی برگشتیم،دیدم رادیومان هنوز کار می کند. گفت« رادیو و ضبط صوت دوتا دوتا می خوایم چی کار؟ یه دونه هم برامون بسه.» ضبط صوت سوغاتی را دادیم به پدرش.

بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن.» بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه.» گفتم « نه، من نمی تونم .» گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم.یه جوری که ناراحت نشه.»گفتم « آخه تاحالا ندیدم چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خندم می گیره،همه چی معلوم می شه. زشته.» هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب.خندم می گیره.» بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.

بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت « من سرم خیلی شلوغه ، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، بهم بده.» همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین . برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه بهم گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خودکاری که دستته مال بیت الماله.» گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست.» گفت «نه.»

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع می شد . خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی بهم گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه ، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»

از پنجره یک نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه ، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی.» گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم . هرروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم.»

کمتر شبی می شد بدون گریه سر روی بالش بگذارم . دیر به دیر می آمد . نگرانش بودم . همش با خودم فکر می کردم « این دفعه دیگه نمی آد. نکنه اسیر شه. نکنه شهید شه. اگه نیاد، چی کار کنم ؟» خوابم نمی برد. نشسته بودم بالای سرش و زار زار گریه می کردم. به م گفت « چرا بی خودی گریه می کنی؟ اگه دلت گرفته ف چرا الکی گریه می کنی! یه هدف به گریه ات بده . » بدش گفت « واسه ی امام حسین گریه کن. نه واسه ی من.»

توی ماشین داشت اسلحه خالی می کرد؛ با دو- سه تا بسیجی دیگر. از عرق روی لباس هایش می شد فهمید چه قدر کار کرده . کارش که تمام شد همین که از کنارمان داشت می رفت، به رفیقم گفت « چه طوری مشد علی؟» به علی گفتم « کی بود این؟» گفت « مهدی باکری ؛ جانشین فرمانده تیپ.» گفتم « پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه؟ » گفت « یواش یواش اخلاقش می آد دستت.»

بهمان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

والفجر یک بود. با گردانمان نصفه شبی توی راه بودیم . مرتب بی سیم می زدیم بهش و ازش می پرسیدیم « چی کار کنیم؟» وسط راه یک نفربر دیدیم. درش باز بود. نزدیک تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم . با بی سیم حرف می زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی . رفتیم بهش سلام بکنیم . رنگ صورت مثل گچ سفید بود. چشم هایش هم کاسه ی خون . توی آن گرما یک پتو پیچیده بودبه خودش و مثل بید می لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا آمدیم حرفی بزنیم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو کشتم که نیاد ؛ مگه قبول می کنه؟»

منطقه ی پنجوین ، شب عملات و الفجر چهار ، توی اطلاعات عملیات لشکر بودم . همان موقع خبر آوردند حمید -برادر آقا مهدی – مجروح شده ، دارند می برندش عقب. به آقا مهدی که گفتم، سریع از پشت بی سیم گفت « حمید رو برگردونید این جا. » خیلی نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید را ازش بیرون آوردند. آقا مهدی بهش گفت « اگه قراره بمیری، همین جا پشت خاکریز بمیر، مثل بقیه ی بسیجی ها. »

قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت . تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش . همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون . توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. به ش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان.» گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم.»

وقت نماز جماعت که می شد، اصرار می کرد من جلو بایستم. قبول نمی کردم. من یک بسیجی ساده بودم و آقا مهدی فرمانده لشکر. نمی توانستم قبول کنم . بهانه می آوردم. اما تقریبا همیشه آقا مهدی زورش بیش تر بود. چند بار شد که با حرف هایش گریه م انداخت. می گفت « شما جای پدر و عموی ماهایید شا باید جلو وایستید. » بعضی وقت ها خودش را از من قایم می کرد، نماز که تمام می شد، توی صف می دیدمش یا بعضی وقت ها بچه ها می گفتند که « آقا مهدی هم بودها! »

) آقا مهدی که دیدمان ، گفت« برادر!برگردین عقب . این جا امنیت نداه.» رفیقم بهش گفت « بیا این جا ببیینم ! تو کی هستی که به ما می گی برگردین عقب؟ اصلا می دونی کی ما رو فرستاه این جا که حالا تو بهمون می گی برگردین؟» آقا مهدی گفت« کی ؟» رفیقم گفت« مارو آقا طیب فرستاد . اگه هم قرار باشه برگردیم عقب، خودش باید بهمون بگه . من که عقب برو نیستم.» بهش گفتم« بابا این آقا مهدی بود ها . چرا این جوری حرف زدی؟ گفت « آقا مهدی دیگه کیه؟» گفتم « مهدی باکری. فرمانده لشکر.» چشم هایش گرد شد. گفت « بگو به حضرت عباس.»

بد وضعی داشتیم . از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید.فقط یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین . قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود.توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. بو یه بالیی سرشون بار.» همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان راشنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر.

رفته بود شناسایی ؛ تنها ، با موتور هوندایش . تا صبح هم نیامد. پیدایش که شد، تمام سر صورت و هیکلش خاکی بود، حتا توی دهانش . این قدر خاک توی دهانش بود که نمی توانست حرف بزند.

عملیات فتح المبین با ارتشی ها ادغام شده بودیم تا صبح توی کوه و کمر راه می رفتیم. صبح فهمیدیم گم شده ایم. هرکسی چیزی می گفت و راهی نشان می داد. همان موقع یکی را دیدیم که از کوه پایین می آید.ایست دادیم گوش نکرد. خواستیم بزنیمش، به ترکی گفت « نزنید. » پایین که آمد شناختیمش. به ش گفتیم « گم شده ایم.» گفت « دنبالم بیایین.» از وسط یک میدان مین و چند تا مانع دیگر ردمان کرد؛ سالم سالم.

هرسه تاشان فرمانده لشکر بودند ؛ مهدی باکری ، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم . همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این . بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم .غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند . نان و ماست.

لباس نو تنش نمی کرد . همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش . یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!»

دکتر برایمان تعریف کرده بود که کلاس اول یا دوم دبستان که بوده، موقع املا نوشتن یکی از همکلاسی ها از روی دست دکتر تقلب می کرده. دکتر می گفت لجم در می آمد که چرا کسی که درسش خوب نیست نمره اش اندازه من شود؟ گفت عمدا بعضی کلمات را غلط نوشتم تا او هم غلط بنویسد. خودم هم که قبل از اینکه دفترم را به معلم بدهم، سریع غلط ها را پاک كردم./شاگرد شهید

دکتر می گفت معلم های دوره دبیرستان که پدرم را می دیدند به پدرم می گفتند این خیلی درسش خوبه. ان شاالله استاد میشه. پدر هم جواب می داد که مجید! عمراً استاد دانشگاه بشه!اینقدر شیطونه که نمیشه./شاگرد شهید

دکتر خودش تعریف کرد که معلم دوره دبستانمان، برای بچه های کلاس چهارم مسئله ای طرح کرد که نتوانستند حل کنند.معلم به آنها گفت اگر نتوانید این مسئله را حل کنید، از کلاس پایین یک نفر را می آورم تا حل کند. بچه ها حل نکردند و معلم من را برد تا مسئله آنها را حل کنم. خیلی ریزاندام بودم و بر عکس من، آن پسری که قرار بود مسئله را حل کند، هیکل درشتی داشت. معلم من را روی دوشش گذاشت تا دستم به تخته برسد و بتوانم مسئله را حل کنم. در حالی که مسئله را حل می کردم به این فکر می کردم بعد از کلاس با آن پسر درشت هیکل چه کنم؟/شاگرد شهید

در مقطعی برای امرار معاش برای دانش آموزان دبیرستانی تدریس خصوصی داشت، اما رها کرد. گفتم چرا رها کردی؟ گفت بعضی خانواده ها آداب شرعی را رعایت نمی کنند. بعد خاطره ای تعریف کرد.گفت آخرین روزی که برای تدریس رفتم مادر نوجوانی که به او درس می دادم بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا خودش را بپوشاند، اما بی تفاوت بود. گفتم لااقل یک چادر بیاورید، من خودم را بپوشانم! از همان جا برگشتم./دوست دوران دانشجویی

به خاطر کمبود روحانی پیشنماز خوابگاه هر از گاهی تغییر میکرد، این امر برای ما در اقتداء به افراد مختلف مشکل ایجاد میکرد. یکی از ملاک‌های ما در اقتداء به افراد این بود که آقا مجید به ایشان اقتداء کرده باشد. /دوست شهید

سال 64 یا 65 تصمیم گرفتم از جبهه برگردم و بعد از گذراندن چند واحد درسی دوباره برگردم. رفتم پیش دکتر، گفتم بعضی از درس‌ها پیش‌نیاز دارد و من نمی‌توانم آنها را بخوانم. بعد گفتم که خوش به حال شما. دکتر گفت خوش به حال ما نه! بلکه خوش به حال شما. گفتم چرا؟ گفت که شما در جبهه چیزهایی به دست آوردید که ما هرچه درس بخوانیم یا درس بدهیم، نمی‌توانیم به آنها برسیم. ایام جنگ عده‌ای به سمت شهادت می‌رفتند؛ اما دکتر خودش زمینه‌های فراهم کرد تا شهادت سراغش بیاید. البته دکتر دو نوبت جبهه رفته بود؛ در عملیات مرصاد هم بود./دوست دوران دانشجویی شهید

در سال 66 و 67 که در خوابگاه بودیم، دوستان عمدتاً در بعضی از دروس پایه مشکل داشتند. برنامه‌ای طراحی شد تا آقای شهریاری ریاضی یک و دو را به بچه‌ها آموزش دهد. بعد از جنگ هم، نهادی در دانشگاه‌ها ایجاد شد که یکی از اهداف آن کمک به افرادی بود که به واسطه حضور در جبهه از درس عقب افتاده بودند. دکتر در این زمینه به شدت فعال بود و کلاس‌های جمعی یا دو، سه نفری تشکیل می‌داد. /دوست دوران دانشجویی شهید

سالن عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی که سر کلاس درس این را برای بچه‌ها تعریف می‌کنم، می‌بینم که بچه‌ها اصلاً در مخیله‌شان نمی‌گنجد. وقتی که ازدواج کردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دکتر گفت می‌خواهی خانه بگیرم؟ گفتم نه؛ خوابگاه خوب است. با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یک سوئیت کوچک متأهلی داشتیم. آقای دکتر صالحی استاد ما بود. ایشان با خانمشان، آقای دکتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یک سفره کوچک انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه کوچک خوابگاهی پذیرایی کردیم. بعد هم دوتایی نشستیم راجع به مسائل هسته‌ای صحبت کردیم./ همسر شهيد

) در آن سوئیت یک صندلی نداشتیم که پشت میز کامپیوتر بنشینیم. کامپیوتر را روی میز کوچکی که قدیم‌ها زیر چرخ خیاطی می‌گذاشتند، گذاشته بودیم. پسر دکتر عباسی قرار بود به خانه ما بیاید. دکتر به او گفته بود اگر میایی، یک صندلی هم برای خودت بیاور. من فقط یک دانه صندلی دارم./ همسر شهيد

اوایل زندگی، مخارج ما از طریق پولی که از راه تدریس یا حق تألیف کتاب دکتر و نیز حقوق من که با مدرک لیسانس در دانشگاه امیرکبیر با ماهی 13500 تومان مشغول کار بودم تأمین می‌شد. در تمام این سال‌ها خودم را در اوج عزّت دیدم. نمی‌دانم این را چگونه بیان کنم. احساس می‌کردم خواهرم برادرم، اقوام و هرکس که به خانه من می‌آید، خیلی مفتخر شده که به خانه من آمده است. این مرد مرا در زندگی غنی کرده بود. عشقش، محبتشع یگانگیش، خلوصش، نمازهایش برای من ارزش بود. این چیزها برای من ارزش بود و ایشان این چیزها را تام و تمام داشت. / همسر شهيد

سال 77، 78 بحث‌های پلورالیسم دینی مطرح بود آن ایام بحث‌های آقای جوادی آملی را دنبال می‌کردیم، ایشان در بحث از کثرت به وحدت رسیدن عالم امکان تأکیدی داشتند. این بحث‌های در دوران اصلاحات در ذهن ما چرخ می‌خورد. یک بار سر کلاس دکتر بودم ایشان فرمول جاذبه بین دو بار الکتریکی یا فرمول رابطه بین دو جرم را استفاده کرد، بعد فرمول‌های مشابه را کنار هم چید و خیلی قشنگ گفت وحدت را می‌بینید؟ در آن فضا برای ما خیلی جالب بود. آن زمان در ذهنم این بحث را به صحبت‌های آقای جوادی آملی شباهت دادم. بعد از همسرشان شنیدم که دکتر بحث‌های فلسفی و عرفانی آقای جوادی آملی را دنبال می‌کردند. آن موقع نمی‌دانستم./شاگرد شهید

رفتار دکتر به گونه‌ای بود که آدم‌ها را به مسائلی راغب می‌کرد. خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یکی دو سال که با ایشان یا دکتر عباسی آشنا می‌شدند چادری می‌شدند./شاگرد شهید

می‌خواستیم بین دو رشته امتحان دهیم. برای این کار حتماً باید درس ترمودینامیک را پاس می‌کردیم. همراه مجید از یکی از دوستان خواستیم که درس ترمودینامیک را به ما درس دهد. قبول کرد و سه روز به ما درس داد. بعد از امتحان، نمره مجید چهار نمره بیشتر از آن دوستی بود که به ما درس داد. او به شوخی به مجید گفت اینها را من به تو یاد دادم! چطور بیشتر شدی؟! /دوست دوران دانشجویی شهید

اگر به خانه ما زنگ بزنید روی پیغام‌گیر صدای مجید را می‌شنوید که می‌گوید پیغام بگذارید، یادگار نگه داشته‌ام. پریشب که ما نبودیم مادر دکتر زنگ زده بود صدای مجید را که شنیده بود گریه‌اش گرفته بود. ادامه پیغام حاج خانم ضبط شده، گفته بود سلام عزیزم می‌خواستم صدای بچه‌ها را بشنوم، با زبان ترکی گفته فدای صدایت بشوم، دیشب زنگ زدم به حاج خانم بغض کرد، گفتم پیغامتان را گرفتم. گفت صدای مجید را شنیدم. گفتم صدا را برای شما نگه‌داشته‌ام. هروقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزن. هفت تا زنگ که بخورد مجید حرف می‌زند./همسر شهید

عادت به ترتیل داشت. انصافاً صدای قشنگی داشت. یکی از دوستان صوت ترتیلش را ضبط کرده. الآن در موبایل دخترم هست. به سبک استاد پرهیزگار می‌خواند. با حافظ عجین بود. از خواندن دیوان حافظ لذت می‌برد. وقتی حافظ می‌خواند، اشک روی گونه‌هایش روان بود. بعضی وقت‌ها دلش می‌خواست خانمش را هم شریک کند. می‌آمد آشپزخانه، میگفت عزیز؛ ببین چه گفته، شروع می‌کرد به خواندن من هم ظرف می‌شستم. طوری رفتار می‌کردم که یعنی گوشم با تو است. قابلمه را زمین گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. این یک بیتش را دوباره بخوان. می‌خواستم به او نشان دهم که من هم در این حال هستم. خیلی با توجه به او گوش دادم. شاید احساس می‌کرد که من هم یک ذره می‌فهمم. خوشحال می‌شد. همیشه به خدا می‌گفتم چه شد که مجید را سر راه من قرار دادی./همسر شهید

یک مقطعی احساس کردیم بین اساتید تضادها و دسته‌بندی‌هایی وجود دارد. معمولاً چنین گروه‌بندی‌هایی در دانشکده‌های مختلف وجود دارد؛ اما احساس کردیم این تیپ اساتید را در دانشکده زیاد تحویل نمی‌گیرند. دکتر شهریاری و دوستانش می‌خواستند دانشکده فیزیک تبدیل به دانشکده مهندسی هسته‌ای شود، اما جبهه مقابلشان در برابر این کار مقاومت می‌کرد. طیف دکتر شهریاری و دوستانش حزب‌اللهی بودند. طرف مقابلشان هم در ظاهر مذهبی بود؛ اما به راحتی درباره دیگران حرف و تهمت می‌زدند. اما دکتر شهریاری و دوستانش حتی اجازه نمی‌دادند سر کلاس‌هایشان از اختلافات صحبت کنیم. منش و اخلاقشان این بود./شاگرد شهید

اسباب کشی آزمایشگاهی کار سختی است. وسایل آزمایشگاهی، هم سنگین هستند و هم حساس. قیمت آنها هم بسیار بالا است و بعضی از آنها را به واسطه تحریم نمی‌توانستیم از خارج بخریم. برای انتقال آنها چند نفر از خدماتی‌ها را به کار گرفتیم. خود دکتر هم بود و مرتب تذکر می‌داد تا وسیله‌ای نشکند. یک دفعه پای یکی از نیروها گیر کرد و یک وسیله شکست. دکتر او را سرزنش کرد. آن بنده خدا دلگیر شد و از جمع فاصله گرفت. چند دقیقه بعد دکتر رفت کنارش و صورتش را بوسید. گفت از من ناراحت نباش، اینها همه قیمتی‌اند و کمتر پیدا می‌شوند. باید مواظب باشیم. /شاگر شهید

سه شنبه‌ها همراه دکتر شهریاری و دیگر دوستان می‌رفتیم فوتبال. یک روز هندوانه‌ای گرفته بود تا بعد از بازی بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد؛ فوتبال را تمام کردیم. همگی دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن. دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی در چمن شروع کرده بود به نماز خواندن؛ بعد آمد سراغ هندوانه!/دوست شهید

نسبت به ائمه(ع) خیلی تعصب داشت. حتی در وفات حضرت عبدالعظیم حسنی مشکی(ع) می‌پوشید. می‌گفتیم دکتر چه اتفاقی افتاده؟ می‌گفت وفات است. شده بود تقویم مذهبی ما. حساس بود در ولادت همه ائمه(ع) شیرینی پخش کنند. اگر نمی‌کردند ناراحت می‌شد. می‌گفت مگر امام تنی و ناتنی داریم که برای ولادت امام علی(ع) از دو روز قبل شیرینی می‌گذارید، ولی برای ولادت امام هادی(ع) یا سایر امام‌ها نمی‌گذارید. اگر نگرفته بودند، خودش شیرینی می‌گرفت و در دانشکده پخش می‌کرد./کارمند دانشگاه

درباره دانشجوها می‌گفت این‌ها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اینها را به ما سپرده‌اند. اگر مریض می‌شدند یا مشکل مالی داشتند، رسیدگی می‌کرد. به سؤالات دانشجویان اساتید دیگر پاسخ می‌داد. بعضاً دانشجویانش اعتراض می‌کردند چرا دانشجویان اساتید دیگر جلوی اتاقش صف می‌کشند./همکار شهید

به زندگی شخصی دانشجوها به شدت اهمیت می‌داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج، به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هروقت داشتی، برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند. همیشه نگران شغل و آینده دانشجوها بود. اگر می‌دید دانشجویی سال قبل فارغ‌التحصیل شده، ولی هنوز شغل ندارد، برایش شغلی پیدا می‌کرد یا در پروژه‌های خود، از او استفاده می‌کرد. این نگرانی همیشه در ذهنش بود. دانشجوهایی که با دکتر پروژه‌ داشتند، می‌گفتند امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. حواسش بود اگر یکی از بچه‌ها متأهل است و درآمدی ندارد، به او کمک کند./شاگرد شهید

با دوستانی که در امیرکبیر درس خوانده بودیم (ورودی‌های سال 62، 63 یا 64) هر شش ماه یا هر سال یک بار جلسه داشتیم. دکتر هم می‌آمد. در یکی از جلسات به من گفت روستایی در اصفهان هست به نام «کوهپایه» که حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد. آدرسی داد و یک شخص را معرفی کرد. خواست بررسی کنیم اوضاع او چگونه است. دو هفته بعد گزارشی به ایشان درباره آن شخص دادم. آن شخص تحصیل کرده بود، اما مشکل ذهنی و عصبی داشت. دکتر می‌خواست دو اتاق برای او بسازیم. شماره حسابم را گرفت و مبلغی واریز کرد. آن شخص اصرار داشت خودش درست کند، اما دکتر گفت من وضعیت او را بهتر می‌دانم؛ خودتان بسازید. یک روز به دکتر گفتم آن شخص نمی‌گذارد خانه را کامل کنیم و گروه که بخش عمده کار را انجام داده بود، مجبور شد برگردد. دیگر ادامه ندادیم. بعد از شهادت دکتر قضیه را برای همسرشان تعریف کردم. ایشان گفت یک روز ما خودمان رفتیم کوهپایه؛ گروهی را پیدا کردیم و کار خانه تمام شد. /دوست دوران دانشجویی شهید

دکتر کم ‌وزن بود، ولی انرژی زیادی داشت. به شوخی می‌گفتم دکتر مثل مورچه است و می‌تواند پنج برابر وزن خودش را بلند کند. اگر می‌خواستیم جایی را تجهیز کنیم، طوری همکاری می‌کرد که اگر کسی او را می‌دید تصور می‌کرد نیروی خدماتی است. در راه‌اندازی کارگاه‌ها و تجهیزشان مشارکت می‌کرد. می‌رفت بازار، وسیله‌ای را که مورد نیاز بود می‌خرید. وقتی پروژه به ایشان ربط داشت، همه کارهای اجرایی و مالی را خودش انجام می‌داد. اگر وارد امور مالی هم می‌شد، درست و حسابی کار می‌کرد.

علاقه مندی و پشت کارش سبب می‌شد که نیروهای رشته‌های تخصصی دیگر هم جذبش شوند. یکی، دو جلسه با بچه‌های کشاورزی صحبت کردیم. خیلی زود کارشان به مبادله شماره تلفن رسید. اگر با متخصصان سازمان فضایی صحبت می‌کردیم، دکتر می‌گفت باید یک کلاس ویژه بگذارم تا ادبیاتمان را یکی کنیم. برای گردآوری افراد با تخصص‌های مختلف قدرت عجیبی داشت. با محوریت دکتر و معنویتی که بر فضای کار حاکم می‌کرد، همه نیروها با تمام وجود کار می‌کردند./همکار شهید

دانشجوی دکتری بودم. وقتی پیش ایشان می‌رفتم، مثل معلمی که بخواهد به بچه کلاس اول یاد بدهد، اگر اشتباهی می‌کردم گوشم را می‌پیچاند و می‌گفت این را می‌پیچانم که یادت بماند! گوشم داغ و قرمز می‌شد و تا نیم ساعت می‌سوخت! اگر دانشجوی خانمی اشتباه می‌کرد با خطکش به دستش می‌زد./شاگر شهید

یک بار در دانشکده ولیمه دادند. همسرشان آبگوشت درست کرده بود. بعد از کلاس ما را صدا کردند و گفتند که هرکس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بکوبد. یکی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم؛ چقدر هم صمیمی. اینهایی را که تعریف می‌کنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمی‌گذاشت. وقتی سر کلاس درس بودیم، باید شش دانگ حواسمان جمع می‌بود. روی تمرین‌ها خیلی حساس بود. اگر کسی انجام نمی‌داد، جدی تذکر می‌داد. در عین حال اینقدر صمیمی بود. /شاگر شهید

یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعاً سنگین بود. جلسه بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. به جای این کار آمد و عذرخواهی کرد! گفت معذرت می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است./شاگرد شهید

خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب این طرف ها!» متواضعانه می‌گفت شرمنده ام. رعایت اهل منزل را زیاد می‌کرد. خیلی مقید بود که در مناسبت‌ها حتماً هدیه‌ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یک شاخه گل بود. با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌هاي مردانه می‌کرد؛ بدون این که ملاحظه بچگی یا توان جسمی او را بکند. به جد کشتی می‌گرفت و این مایه غرور محسن بود. /همسر شهيد

يکي از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پيش اوستا گفت:‌پول! گفت: ‌نميدم. روکرد به کارگرها گفت: کار تعطيل! اوستا گفت:‌ميدم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلويش گفت اين هم طلب شما. گريه اش گرفته بود. من ديگه نميخوامش. محمد هم گفته بود. من هم ديگه نميخوامش.

يک طرف مش حسن آب دارچي ايستاده بود يک طرف هم اوستا پشت ميز کارش نشسته بود عبدالله آمده بود تو، ‌چاقو را گذاشته بود زير گلوي اوستا گفته بود پنج هزار تومان! ‌مي دي يا بکشمت! مش حسن دويده بود توي زيرزمين داد زده بود عبدالله قصاب. همه بچه ها دويده بودند بالا مست کرده بود. باج مي خواست. - آخه از کجا بيارم اول صبحي؟ - از کجا بياري؟ از اون تو. گاوصندق را نشان داده بود. محمد هم تا اين را ديده بود، پريده بود چوب پنبه زني را برداشته بود افتاده بود به جان يارو. بعد کم کم بقيه هم ترسشان ريخته بود طرف را حسابي زده بودند. پاسبان که آمده بود عبدالله قصاب را ببرد، ‌به محمد گفته بود خودت را خانه خراب کردي، جوجه !‌ او هم گفته بود کاريت نباشه، ‌بذار من خونه خراب بشم . اوستاش گفته بود بهتره چند روزي آفتابي نشي مزدت سرجاشه. برو. گفته بود از فردا مي آم. زودتر هم مي آم .

برادرش دو سال بود نامزد کرده بود پدرزنش گفته بود ما توي فاميل آبرو داريم. تا يه ماه ديگه اگر عقد کردي که کردي اگر نه ديگه اين طرفها پيدات نشه. خرج خانه با علي بود پول عقد و عروسي را نداشت محمد رفت با پدر زن علي حرف زد، قرار عروسي را هم گذاشت. تا شب عروسي خود علي نمي دانست با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. گفته بود: ‌داداش بويي نبره. با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود. محمد يکي از کارگرها را فرستاده بود بالاي چهارپايه بگويد کار تعطيله! کي مي آد بريم عروسي؟ بچه ها پرسيده بودند: عروسي کي؟ گفته بود راه بيفتين! سر سفره عقد مي بينينش. علي گفته بود: من نمي آم. لباس ندارم. محمد هم پريده بود يک دست کت و شلوار سرمه اي نو گرفته بود، گذاشته بود روي ميز کارش گفته بود تو نباشي حال نمي ده. اين هم لباس.

رفته بود پيش يک گروه چپي گفته بود ما همه داريم يه کارهايي مي کنيم بياييد يکي بشيم. گفته بودند: تصميم با بالادستي هاست. بايد با اونا صحبت کني. شرط هم کاري اينه که ايدئولوژي ما رو قبول کنين! - چي چي؟ گفته بودند: سازمان ايدئولوژي خودش را دارد. هرچه رهبري سازمان بگويد همان است. پرسيده بود: يعني شما نظر مراجع و مجتهدين رو قبول ندارين؟‌ گفته بودند: فقط ايدئولوژي سازمان . پرسيده بود: نظرتون در مورد رهبري آقاي خميني چيه؟ طرف هم گفته بود: ما خودمون توي متن انقلابيم. آقاي خميني ديگه کيه؟ گفته بود: ما نيستيم.

با داداشم با هم بوديم. با وانت بروجردي زديم به يک بنده خدايي، ‌از اين لات هاي خوش قواره. کت و شلوار مشکي و بلوز سفيد و کفش نوک تيز. از روي زمين بلند شد، شروع کرد فحش دادن. داداشم آمد پايين. گفت: آقا خيلي ببخشين. ديدم طرف ول کن نيست. آمدم پايين دعوا. داداشم گفت: بشين توي ماشين حرف نزن. طرف را با هزار تا سلام، ‌صلوات راه انداخت رفت. آمد گفت بابا! اين ماشين بروجرديه. تو به اين ماشين اطمينان داري دعوا ميکني؟ ‌اگر پليس بياد يه دور ماشينو بگرده چه غلطي ميخواي بکني؟ بعد هم دست کرد پشت صندلي يک اعلاميه درآورد گفت: بفرما.

آخر آموزش بهش يک روز مرخصي دادند. فرار کرد. شنيده بود از آب هاي جنوب مي شود رفت آن طرف آب. به برادرش گفت: مي خوام برم نجف پيش آقا. به مادرش گفت از سربازي فرار کرده ام. آدرس دايي اش را گرفت رفت اهواز بهش گفته بود کار و کاسبي خوب نيست ميخوام برم جنس بيارم. دايي اش گفته بود توي مرز درگيريه! عراقي ها هزار تا مثل تو رو به جرم جاسوسي گرفته اند. ايراني ها هم اگه بگيرندت همينه. توي اين هير و وير ميخواي چي کار کني؟ گفته بود: ميرم! يکي را پيدا کرده بود، با قايقش زده بودند به آب. گشتي هاي عراقي را که ديده بودند برگشته بودند طرف خرمشهر گشتي هاي ايراني گرفته بودندشان.

فرستاده بودند در خانه به مادرش گفته بودند: پسرت خياط بوده؟ سربازي رفته؟ فرار کرده؟ گفته بود: آره. گفته بودند: گرفتندش. چيز ديگري نگفته بود. رفته بود اهواز؛ دادسرا؛ آگاهي؛ نظام وظيفه؛ زندان همه جا را از زير پا در کرده بود. گفته بودند برو ساواک. کلي پياده رفته بود. عکس محمد را نشان داده بود گريه کرده بود، گفته بود: پسر من اينجاست؟ از سربازي فرار کرده. گفته بودند: نه. گفته بود: پس کي فرستاد خانه؟ گفته بودند تو برو پسرت رو سه روز ديگه تحويلت ميديم؛ تهران! بيست و پنج روز بعد که آمد گفت: ديدي مادر؟ قسمت نشد برم نجف. رفته بود نظام وظيفه بهش گفته بودند: چرا از سربازي فرار کردي؟ گفته بود: بازم ميکنم. گفته بودند: يعني چي؟ گفته بود من زن وبچه دارم خرج دارن، هيچ کس رو هم غير از من ندارن. اگه سربازيم رو تهرون نندازين بازم فرار ميکنم. پاي برگه سربازيش نوشته بودند ادامه خدمت در قرارگاه فرودگاه. شده بود سرباز فرودگاه مهرآباد

گفته بودند کاخ جوانان شوش جوون ها رو پاک عوض کرده، بايد يه کاريش کرد. رفته بود از نزديک آن جا را ديد زده بود. موتورخانه اش را ديده بود. گفته بود خودشه! بعد از انفجار برق منطقه دو روز قطع بود. برق کاخ جوانان بيشتر. چند هفته روي شيشه در ورودي زده بودند تا اطلاع ثانوي تعطيل است .

رفته بود اصفهان پي ريخته گر گفته بود براي ارتش نارنجک مي زني، براي ما هم بزن. طرف اول راه نمي داده. اسم امام را که برده بود گفته بود اينجا مأمورهاي ارتش آمد و رفت دارن. اصلاً نميشه اينجا کاري کرد. يک نفر رو بفرست يادش بدم. بريد براي خودتون نارنجک بزنين. برگشته بود تهران يکي از کارگرهاي خياطي را فرستاده بود اصفهان گفته بود بايد يادش بگيري. زود! از آن طرف رفته بود توي يک باغ نزديک ورامين کارگاه درست کرده بود تراشکار و متخصص مواد منفجره اش را هم پيدا کرده بود. *** چه خوش دسته ! مهم اينه که منفجر بشه . ضامنش را کشيده بود و پرت کرده بود توي بيابان رو کرده بود به بچه ها گفته بود دست مريزاد!

شنيده بود يک مستشار امريکايي چند هفته مي آيد تهران، فهميده بود ماشين طرف را هيچ جا بازرسي نمي کنند. يک کليد يدک درست کرده بودند با دو نفر ديگر رفته بودند سر وقت اسلحه خانه ماشين را برداشته بودند و از جلوي نگهباني رد شده بوند با چند تا مسلسل و يک جعبه پر فشنگ.

رفته بود فلسطين دوره ببيند نمانده بود گفته بود اون جوري که فکر مي کردم نبود کلي مسلمان و مارکسيست قاطي هم شده اند نمي دونند چه کار مي خواهند بکنند. برگشتني توي صف بازرسي فرودگاه نگهبان بهش گفته بود هلو مستر! بفرماييد برويد، پليز! فکر کرده بود محمد خارجي است او هم گفته بود خيلي ممنون! دست شما درد نکنه. طرف جا خورده بود. چند تا فحش داده بود گفته بود برو وايسا آخر صف !

يکي مي خواست بياد تهران نمي دانم وزير دفاع امريکا بود يا نماينده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هيچ اتفاقي نبايد بيفته. همين حرف براي محمد کافي بود گفت: بايد بيفته. رفيقي داشت توي اصفهان. اسمش سلمان بود. توي اين جور کارها با همديگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتي که قرار بود هيچ اتفاقي نيفتد، يک هليکوپتر توي اصفهان افتاد پايين، ‌دو تا اتوبوس سفارت امريکا توي تهران رفت رو هوا.

کاباره خان سالار، ‌مخصوص امريکايي ها بود رفته بود همه جايش را ديد زده بود بعد که آمده بود بيرون گفته بود وآااي. چه خبره! مصطفي و عباسعلي را فرستاد آنجا گفت: آنقدر برويد و بياييد که بشناسند تون. شده بودند دوتا امريکايي خوشگل؛ بيست شب رفته بودند. پانزده شب دست خالي شب هاي آخر با کيف. بمب نود ثانيه اي منفجر مي شد عباسعلي زودتر رفته بود بيرون. مصطفي هم ضامنش را کشيده بود و راه افتاده بود سمت در شده بود شصت ثانيه اي ديده بود عباسعلي دارد بر مي گردد. يکي بهش گفته بود کيفتان را جاگذاشته اين. برين برش دارين. رفته بود نشسته بود پشت ميز. همان جا مانده بود. ديگر برنگشته بود بيرون. برگشته بود سرقرار. بروجردي گفته بود: عباسعلي کو ؟‌ زده بود زير گريه. گفته بود: کاش من هم نمي آمدم بيرون.

بيست و يکمين بهمن پنجاه و هفت با راديوش بي سيم کلانتري ها را مي گرفت. مي گفت بريد فلان جا زور آخرشونه. امام که آمد عبا پوشيد،‌عمامه گذاشت. اسلحه اش را هم گرفت زير عبا و رفت فرودگاه.

دکتر بهشتي بهش گفته بود مي خواهيم حفاظت از امام رو بسپريم به گروه شما. ميتونين؟ يک طرحي بايد بدين که شوراي انقلاب رو راضي کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامه ها نوشتند "چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت مي کنند."

با موتورگازي مي آمد کميته. سروکله اش که پيدا مي شد تيکه بود که بارش مي کردند. آقایبروجردي پارکينگ ماشين هاي ضد گلوله اون طرفه، برو اون جا پارکش کن. حيفه اين رو سوار مي شين ها. مي دوني يک خط بيفته بهش چي مي شه؟ حاجي بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره حيفه. موتور را داده بود دست اين آخري گفته بود بارک الله فقط به پاها. ما همين يه وسيله رو داريم .

گفتم: تو که خونه ات تهرونه پاشو يه سر بزن خونه برگرد. گفت: ايشالا فردا. فرداش مي شد پس فردا. آنقدر نرفت که زن و بچه اش آمدند جلوي پادگان يکي پشت بلندگو داد مي زد برادر بروجردي، ملاقاتي!

توي اوين بهش خبر دادن مادرت دم در منتظرته. تا آمده بود دم در گفته بود چند سال آزگاره که خون به جگر ماها کرده اي؟ تو زن و بچه نداري؟ خواهر و مادر نداري؟ گفته بود: من نوکر شماها هستم. نگاه کرده بود توي صورت محمد گفته بود: اون از زندون رفتنت. اون هم از خارج رفتنت او از اعلاميه ها و تفنگ هايي که مي آوردي خانه تنمان را مي لرزاندي. اين هم از اين بعد انقلابت که ماه به ماه توي خونه پيدات نميشه. دست مادرش را بوسيده بود. گفته بود تا حالا کلي خون دل خورده ايم ،رسيده ايم اينجا تازه اول کاره. ول کنيم همه چي از بين بره؟

آمده بود خانه بچه هايش را که بغل کرده بود ،غريبي کرده بودند هنوز چاييش سرد نشده بود که آمده بودند در خانه. گفته بودند اوين، زنداني ها شورش کرده اند. گفته بود: به ما نيومده بمونيم خونه. يکي از زنداني ها خودش را زده بود به مريضي حسين رفته بود ببردش بهداري گروگان گرفته بودندش چاقو گذاشته بودند زير گلويش گفته بودند: يا آزادمان کنيد يا فاتحه ! محمد گفته بود بکشيش هم آزادت نمي کنم همين جا محاکمه ات مي کنم. همين جا هم اعدامت مي کنم. حالا ببين! با يک نفر ديگر رفته بودند روي پشت بام. پنجره را که برداشته بودند، يکي از زنداني ها ديده بود. هنوز سر و صدا نکرده، پريده بودند پايين محمد کلتش را گذاشته بود روي پيشاني طرف گفته بود اگر مردي بپر .

پایی که در کوهستان شکست در همان روزگار و در سالهای پس از آن، یک برداشت مشترک بین ما و همه دوستان نزدیک حسن وجود داشت و آن اینکه وقتی به چهره اش نگاه می کردیم، مطمئن بودیم که به یک چهره بهشتی می نگریم. انرژی که حسن برای کارش می گذاشت، در سال ۵۹ و ۶۰ تا همین اواخر در سال ۹۰ هیچ فرقی نداشت، با همان انرژی و روحیه کار می کرد و زمانی که کار به مراحلی میرسید که باید وقت جدی می گذاشت، این کار را می کرد. ویژگی های خاص او تنها منحصر به عرصه نظامی نبود، او علاوه بر اینکه که انسان مومنی بود که ادعیه فراوانی را حفظ داشت، یک ورزشکار حرفه ای هم بود و برای مثال در عرصه کوهنوردی اکثر قله های مرتفع ایران را فتح کرده بود و یا اینکه بارها مسیر تهران تا شمال را از مسیر کوهستان، با یک گروهی که خودش آن را رهبری می کرد، پیاده طی کرده بود. اما در اوج کارهایش، حتی زمانی که در ارتفاعات کوهستان، یک متر برف زیر پایش بود، نماز اول وقت را ترک نکرد. یک بار یکی از دوستان تعریف می کرد که حسن را در نزدیکای قله دماوند دیده بود درحالی که پایش شکسته و بدجوری ورم کرده بود. می گفت به حسن گفتم چرا با این وضع آمدی کوه؟ و حسن گفته بود می خوام روی این پایم را کم کنم! این طور خودش را تربیت کرده بود. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

صیاد همیشه می گفت مراقب حسن باشید اخلاق و زبان حسن، حلال مشکلات و برطرف کننده موانع بود.در همان سال ۶۱ که مسئولیت توپخانه را به همراه شفیع زاده برعهده گرفت، بیشترین ارتباط و نزدیکی را با شهید بزرگوار صیاد شیرازی داشت به گونه ای که در طول سال های دفاع مقدس، هروقت صیاد شیرازی، بنده و دیگر دوستان را می دید می گفت مراقب حسن باشید. شهید صیاد می گفت من حسن را خیلی دوست دارم چون تعصب او به نظام و تعصب ملی او، فراتر از تعصب سازمانی است. در واقع حسن تنها به فکر سپاه و نیروهای مسلح نبود بلکه تمام نظام و بلکه اسلام را در نظر می گرفت و بارها هم به ما تاکید می کرد که اگر این تعصب را داشته باشید، تعصب سازمانی هم در درون آن هست. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

فرماندهی که جانشین شد/جانشینی که فرمانده شد هیچ وقت با دید کوتاه مدت به کارها نگاه نمی کرد. درحالیکه در آن زمان خیلی‌ها تصور می‌کردند جنگ ۶ ماه دیگر تمام است و این عملیات، عملیات آخر خواهد بود، اما شهید تهرانی مقدم اینطور فکر نمی‌کرد و در عین حال که علاقه داشت این اتفاق بیفتد، ولی برنامه‌ریزی درازمدت هم سرجایش بود. اما یک نکته مهمی که باید به آن توجه کنیم، این است که در رفتار و خصوصیات فردی فرماندهان شهید و زنده، بحث جایگاه‌ و فرماندهی و جانشینی اصلا مطرح نبود. برای مثال در آبادان، شهید شفیع زاده، مسئولیت ادوات را برعهده داشت در حالی که حسن یک جوان تحت امر ایشان بود. بعد از مقطعی، شهید مقدم ارتقاء پیدا می‌کند و شفیع‌زاده مجروح می‌شود و می‌آید عقب و حسن مقدم می‌شود مسئول و شفیع‌زاده وقتی برمی‌گردد، حانشین حسن می شود درتوپخانه و به همین منوال کار ادامه پیدا می‌کند. سردار مقدم تا سال ۶۳ مسئولیت توپخانه سپاه را به عهده داشت و وقتی وظیفه تشکیل یگان موشکی را به عهده گرفت، این دو از هم جدا شدند و شفیع زاده مسئول توپخانه شد. ابداع، ناشی از نبوغ فرماندهان است و اینکه چطور از امکانات موجود، بهترین بهره‌برداری صورت بگیرد. در زمان فرماندهی شهید مقدم از امکانات، استفاده‌های مضاعفی چه در بخش کاهش آسیب‌پذیری و چه در افزایش توانمندیها شد درحالی که ما اصلا دروس کلاسیک ندیده بودیم. در سال ۶۳، زمانی که سردار مقدم مسئولیت پادگان‌های موشکی را عهده‌دار شد، از همان ابتدا با همین روحیه، مثل بقیه کارها برخورد کرد. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

اگر به یقین رسیدی، عمل کن اگر قرار بود برای یگان یا تیپی فرمانده ای انتخاب کند، وقتی به جمع بندی می رسید، حتی اگر طرفش یک جوان بیست ساله بود، به او میدان می داد و در واقع یکی از مهمترین دستاوردهایی که حسن از خود بجا گذاشت، همین پرورش مدیران و فرماندهان توانمند بود. یکبار در اوج جنگ مشکلی برای سیستم آماده سازی موشکها بوجود آمد که دیگر نمی شد سوخت به آنها تزریق کرد. هر کار کردیم نشد و در نهایت پیشنهادی دادیم که دارای ریسک بود. حسن ابتدا مخالفت کرد اما به او گفتیم این روش حتما جواب خواهد داد. او گفت من متقاعد نمیشم ولی اگر تو به این یقین رسیدی برو و انجام بده. این یک تصمیم بسیار سخت بود و شاید اگر من جای او بودم چنین اجازه ای نمی دادم. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

از سال ۶۳ تا آخرین روز حیاتش کاری جز در عرصه موشکی نکرد در اولین روزهای جنگ که بکارگیری تسلیحات سبک برای ما یک فناوری محسوب می شد و همه به دنبال سلاح های سبکی مثل آر.پی.جی و تیربار و کلاش بودند، حسن به همراه شهید شفیع زاده در آبادان دنبال خمپاره بود. وقتی در سال ۶۰، ما بواسطه توپهای غنیمتی که از عراق گرفتیم، به اوج امکانات در آن روزها رسیدیم، دیگر حسن، خمپاره را کنار گذاشت و رفت به دنبال تاسیس توپخانه تا اینکه در سال ۶۳، موضوع موشکی مطرح شد و از همان سال تا آخرین روز حیاتش هیچ کار دیگری جز کار موشکی نکرد. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

اولین کاتیوشا را سال ۶۳ ساختیم وقتی توپهای عراقی را به غنیمت گرفتیم، به دلیل شرقی بودن این توپها و اینکه برادران ما در ارتش، آموزش توپهای آمریکایی را دیده بودند، ما چندان تخصص و آموزشی برای بکارگیری آنها نداشتیم اما یکی از کارهای بزرگ حسن در سال ۶۱، تاسیس مرکز تحفیقات فنی توپخانه در خوزستان بود که ۷ ماه بعد تبدیل به مرکز تعمیرات توپخانه شد و بعدها نیز آن را به تهران منتقل کردند. بواسطه اقدامات او بود که در اواخر سال ۶۲ و اوایل ۶۳ امکان ساخت کاتیوشا را پیدا کردیم و اولین سامانه نیز با مدیریت خود او ساخته و به صنعت حدید وزارت سپاه که تحت مسئولیت سردار مصطفی‌نجار بود تحویل گردید. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

مسابقات فوتبال رزمندگان در کوران جنگ در آن سالها تکیه اصلی ما بر نیروهای بسیج بود که این عزیزان در مقاطعی که عملیات نبود، به مرخصی می رفتند درحالی که می بایست یگانهای تخصصی را هم بر عهده همانها بگذاریم. برای مثال، اوج کار توپخانه، در عملیات بود ولی با اتمام عملیات که بسیجی ها کاری نداشتند و به مرخصی می رفتند، کار توپخانه تمام نمیشد و باید پدافند خط را انجام می داد. حسن برای حل این مشکل، مسابقات فوتبالی را ترتیب داد میان آتشبارها و گردانها و با این کار، عملا از پایان این عملیات تا شروع عملیات بعدی که محدوده زمانی پدافندی ما بود، همه بچه‌ها را با اشتیاق و علاقه و نه با زور، حفظ می‌کرد و جالب این جا بود که بچه‌های دور و بر ایشان هم همه از این جنس بودند. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

تصمیمی که خرازی فقط بخاطر حسن گرفت از آنجایی که بنیان توپخانه سپاه براساس توپ‌های غنیمتی گذاشته شده بود، این توپها در یگانای مختلف پخش شده اما زمانی که تصمیم گرفتند یگان مستقل توپخانه ای تشکیل شود، حسن برای جمع آوری این سامانه که با موانع زیادی هم روبرو بود، زحمات زیادی کشید. به هرحال جمع کردن اینها سخت بود چون خود یگان‌ها می‌خواستند از آنها استفاده کنند اما تصمیم بر این بود تا توپخانه های با برد زیاد، در غالب گروه‌های توپخانه بکارگیری شوند. به همین خاطر خیلی‌ها موافقت نمی‌کردند اما بسیاری از یگان‌ها، با اخلاق و نوع رفتاری که حسن داشت، متقاعد شده و توپها را منتقل کردند. یادم هست وقتی برای گرفتن توپخانه‌های یکی از یگانها رفته بودیم، شهید خرازی می‌گفت فقط چون حسن گفته من قبول می‌کنم ولی می‌دانم نمی‌توانید این توپها را به کار بگیرید و اینها غیرعملیاتی می‌شود که همان روز با ایشان توافق کردیم که نیروهایی برای کار این توپها منتقل بشود که یکی از این نیروها همین شهید حسن قاضی بود که به مجموعه منتقل و بعدها فرمانده گروه شد و در عملیات خیبر هم به شهادت رسید. همان روزها، حسن عده ای را برای تشکیل دانشکده و مرکز آموزش توپخانه با کمک دیگر دوستان مانند شهید ذوالانوار جدا کرد در حالی که بخاطر کمبود نیرو، این کار، کار سختی بود اما حسن این مرکز را در اصفهان تشکیل داد. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

دو موشکی که حسن اجازه شلیک آنها را نداد در اوج جنگ که ما نیاز مبرمی به موشک داشتیم، اولین محموله موشکی اسکاد B، شامل ۸ فروند موشک به دستمان رسید اما حسن ۲ فروند از این ۸ فروند را جدا کرد و برای مهندسی معکوس برد. خب این مسئله برای ما جا نیفتاد که چرا الان که ما به این موشک ها نیاز داریم و مردم در نمازجمعه شعار "موشک جواب موشک" می دادند، او این کار را کرد اما در جلسه ای که خدمت آقا (که آن زمان رییس جمهور بودند) رفتیم، ایشان هم بر موضوع خودکفایی تاکید کرده و حتی به وزیر سپاه ایراد گرفتند که چرا ساخت این موشک ها را شروع نکردید. انجا بود که ما به حکمت آن تصمیم پی بردیم. این تصمیم، تصمیم بسیار مهمی بود و با راه انداختن گروه‌های مختلف در وزارت سپاه، تا روز آخر راهبری آن‌ها را خودش به عهده گرفت که نتیجه آن را امروز در بومی شدن صنعت موشکی در انواع بردها از ۳۰۰ کیلومتر تا ۲هزار کیلومتر می بینیم. در اواخر سال ۱۳۶۳ یا اوایل ۶۴ بود که تعدادی از متخصصین وزارت سپاه آ‌مدند در غرب کشور در حضور شهید مقدم راهبرد صنعت موشکی را از ایشان سؤال می‌کردند که ما چه مسیری را باید برویم و چه چیزی را مبنا قرار دهیم و یا از چه سوختی استفاده کنیم و چه بردی را هدف‌گزاری کنیم؟ من بارها و بارها از متخصصین صنعت پرسیدم و شنیدم که آن راهنمایی که سردار مقدم آن روز در سمت فرماندهی موشکی داد و مسیری که برایشان ترسیم کرد، خیلی راهگشا بوده است. حسن برای اوقات فراغت بچه ها، آنها را به خط مقدم می فرستاد سردار مقدم در کنار سازماندهی موشکی، همان هسته اولیه را طوری سازماندهی کردند تا در یک زمان کوتاه بتوانیم جوابگوی نیازهای جنگ باشیم. با توجه به اینکه نفرات بسیار کم بود طوری که گاهی نفرات تا ۳ شب نمی‌توانستند بخوابند و محدودیت‌های زیادی وجود داشت. همه افرادی که در کار موشکی بودند چون به نوعی از یگان‌های رزمی آمده بودند و بیشتر علاقه داشتند به جنگ بروند تا در یگان‌های توپخانه بمانند، سردار مقدم اگر فرصتی ایجاد می‌شد و اوقات فراغتی بود، اجازه می‌داد آنها در غالب یگان‌های رزمی به جبهه بروند و برگردند. در آن زمان ما با تهاجمات هوایی رژیم بعث روبرو بودیم زیرا به دنبال هدف قرار دادن مجموعه موشکی ایران بودند و سردار مقدم با تاکتیک‌ها و استتار و رعایت پدافند غیرعامل عمل می‌کرد و کوچکترین آسیبی در طول جنگ از سوی هواپیماهای دشمن ندیدیم و به هسته اصلی نیروها و امکانات آسیبی نرسید که ما حتی ۲ ساعت کارمان به عقب بیافتد. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

فکری که حسن در اولین سفر به سوریه داشت یکی از خصوصیاتی که من در این سی سال رفاقت از حسن دیدم، اراده قوی بود. وقتی در موضوعی به نتیجه می رسید، بعد از توکل به خدا، با قدرت عمل می کرد و من ندیدم هیچگاه در مسئله ای موقف شود. در مقطعی از جنگ ما تصمیم به ساخت سلاح گرفتیم ولی بعد از بررسی معلوم شد که به خاطر ضعف زیرساختها در کشور، توان ساخت توپ را نداریم چون حتی برای ساخت لوله توپ هم مشکل داشتیم و حسن گفت فعلا همین ساخت قطعات توپ کافیه و بلافاصله سوییچ کرد روی ساخت کاتیوشا. در موضوع موشکی هم او به شدت دنبال این بود که ما به موشک نیاز داریم و باید از این مسیر سخت عبور کنیم. یک بار برای من گفت اولین باری که او با تعدادی از مسئولین سیاسی و نظامی به سوریه رفته بودند، آنجا موشکهای فراگ و اسکاد B را آورده و در میدان عملیاتی به آنها نشان دادند. حسن می گفت من فقط تو این فکر بودم که چطور می شود اینها را به دست آورد. این تفکر حسن در زمانی بود که کشورهای دیگر هیچ چیزی به ما نمی دادند. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

می گفت زمین محل جمع کردن ثواب است خیلی سخت است که انسان بخواهد در مورد کسی اینطور با قطعیت صحبت کند مگر اینکه مدت زیادی را با او زندگی کرده باشد. بنده حدود سی سال با حسن بودم و حتی یکبار ندیدم او برای نمازش وضو بگیرد چون دائم الوضو بود و می گفت نباید بدون وضو بر روی زمین خدا راه رفت. می گفت زمین جای جمع کرده ثواب است. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

بارها تا مرز اسارت و شهادت رفت در ایام دفاع مقدس، روزها و شبهای زیادی را با حسن گذراندم و اینکه می گویم وقتی به چهره اش نگاه می کردی، صورت یک انسان بهشتی را می دیدی، اینطور نیست که بخواهم درباره اش غلو کنم. زیر آتش دشمن نمی توان فیلم بازی کرد و انسان در اینگونه مواقع، همانی را به زبان می آورد که در دل دارد. بارها شد که ما به همراه حسن به دلیل اینکه در تاریکی شب، خط خودی را گم کردیم، در آستانه اسارت قرار گرفتیم اما به او که نگاه می کردیم، با قلبی مطمئن به کارش ادامه می داد. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

دوره آموزش دوساله موشکی را ظرف سه ماه تمام کرد در سالهای جنگ، طبق توافقی که با یکی از کشورهای عربی کرده بودیم، قرار شد تا به ما موشک بدهند اما گرفتن آموزش از آن کشور ممکن نبود و قرار شد این آموزش در سوریه باشد. وقتی اولین هسته موشکی برای دوره آموزش به سوریه رفتند، مدت زمان آموزش موشک های زمین به زمین، حدود دوسال است اما حسن و دوستانش بخاطر ضرورت جنگ، این دوره را شبانه روزی سه ماهه گذراندند ولی تازه بعد از این آموزش، کار موشکی ما آغاز می شد. حسن، همان موقع تعدادی از بچه ها را فرستاد دانشگاه و برخی از دانشجویان با رشته های مرتبط را جذب کرد و اگر می شد این آموزش ها را از دیگر کشورها هم می گرفت و این گلوله برفی که حسن در سال ۶۳ درست کرد، امروز تبدیل به بهمن شده. اگر امروز ما از تنوع موشکی بالایی با سوخت جامد و مایع و با انواع هدایت و کنترل ها برخورداریم و یا اینکه از این پایه برای تولید موشک‌های حامل ماهواره نیز استفاده می شود، اینها عمدتا مدیون فکر حسن مقدم بود. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

چند نفر "آدم" داری؟ یک روز در قرارگاه کربلا بعد نماز مغرب در یک حسینیه حصیری، شهید بزرگوار حسن باقری به حسن گفت چند تا آدم داری؟ حسن جواب داد: حدود چهار پنج نفر! ما تعجب کردیم و به او گفتیم تعداد بچه ها که بیش از اینهاست اما حسن گفت: وقتی می گویند "آدم" یعنی کسانی که بتوانند یک لشکر یا یگان را مدیریت کنند و منظورشان نفرات عادی نیست. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

به حسن گفتم شما باید فرمانده نیرو شوی بنده از همان سال ۶۱ که با حسن آشنا شدم، نیروی او بودم و در موشکی هم جانشینش شدم. وقتی هم که پیشنهاد فرماندهی نیرو به بنده داده شد، رفتم خدمت حسن و گفتم شما همیشه فرمانده ما بودی و اینجا هم حق اینست که شما فرمانده شوی. اما او من را تشویق کرد تا مسئولیت را بپذیرم و این، همان روحیه حسن بود که به جایگاه و مقام برای خدمت توجه نداشت. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

روایت ۱۰ دقیقه حرف حساب حسن آقا با همسرش در شب خواستگاری در مراسم خواستگاری مادرم، من همراه با مادر و خواهر حاج حسن و خود حاج حسن آقا بودیم و کل صحبت من و حسن آقا در مورد ازدواج ۱۰ دقیقه بیشتر نشد. خوب به یاد دارم که حاج حسن سخت ترین شرایط دنیا را برایم ترسیم کرد و گفت: من ۶ ماه، ۶ ماه جبهه هستم و ممکن است شهید شوم، کار و خانه ندارم و خیلی چیزهای دیگر که بعدها خودش می گفت هرکاری کردم که نه بگویی قبول نکردی!

شاه داماد؛ پسرک موفرفری ونمکی خانم حیدری گفت: حاج حسن آن روز یک پسر نمکی، موفرفری، خوش اندام بود. با شلوار چهار جیب و کتانی همراه با گل های گلایل و شیرینی خشک ... دیگر خودتان تصور کنید! مهریه ام را ۳۰۰ هزار تومان مثل خواهرم تعیین کردند که خود حاج حسن یک حج هم به آن اضافه کرد

وقتی حسن به مراسم نامزدی اش نیامد! همسر شهید تهرانی مقدم در مورد مراسم نامزدی و عروسی هم گفت‌: خب مانند تمام رسم و رسومات ایرانی ها ما هم مراسم نامزدی داشتیم. اما چه مراسمی بیا وتماشا کن ... فقط می توانم بگویم که مراسم نامزدی اول ما بهم خورد و حاج حسن آنقدر دیر آمد که انگار اصلا نیامد و تمام مهمان ها رفتند. وقتی آمد فقط عذرخواهی کرد و گفت: کار مهمی پیش آمده و نتوانستم زودتر بیایم! البته خیلی پدرم از این موضوع ناراحت و عصبانی بود. بعد از چند روز آمد و به پدرم گفت که عازم جبهه هستم و برای حلالیت گرفتن آمده ام. البته تنها هم نبود آنقدر گفتند و شوخی کردند تا پدرم تبسم کرد و بعد دوباره آمدند و مراسم نامزدی برگزار شد.

پدرجان؛ شب نامزدی خدمت آیت الله خامنه ای بودم خانم حیدری گفت: پدرم تا همین ده سال پیش نمی دانست شب نامزدی حاج حسن کجا بود و چرا دیر آمد...! تا اینکه ده سال پیش تصویر جلسه ای با حضور فرماندهان در دفتر رئیس جمهور وقت در رسانه ها منتشر شد. حاج حسن‌ عکس را آورد و به پدرم نشان داد و گفت: یادتان هست آن شب دیر آمدم؟ من آن شب به دیدار آیت الله خامنه ای رییس جمهور وقت رفته بودم.

خطبه عقد در محضر حضرت امام(ره) 4 یا ۵ ماه دوران نامزدی محرم بودیم و حاج حسن این مدت را جبهه بودند و فقط تلفن تنها راه ارتباط و با خبر بودن از احوالات همسرم بود آن هم به سختی انجام می شد. بعد به تهران آمدند تا مراسم عقد انجام شود. البته خواندن خطبه عقدمان هم ماجرایی دارد. قرار بود حضرت امام (ره) خطبه عقد را جاری کنند اما من دیر رسیدم و شهید محلاتی وکیل من شدند

ماشین عروس: شورلت با گلهای قرمز .... خانم حیدری می گوید: سال ۶۲ عروسی گرفتیم و برخلاف عروسی های آن زمان عروسیمان مفصل بود و شام مفصل دادند. ماشین عروس مان که شورلت با گل های قرمز تزیین شده بود. البته به دلیل اینکه تعداد جمعیت زیاد بود و باید از کرج به تهران می آمدیم مادر و خواهرم هم در ماشین ما بودند. هزینه های مراسم را هم خود حاج حسن و خانواده اش دادند چون پدرشان پیش از ازدواج ما فوت کرده بودند.

روزی که حاج حسن صاحب زینب شد خانم حیدری می گفت: من با مادر شوهرم در اتاقی ۱۲ متری در نیاوران زندگی را آغاز کردم و سر یک سفره غذا می خوردیم و چند روز بعد از عروسی حاج حسن به عملیات خیبر رفت. تا اینکه سال ۶۵ در اوج جبهه و جنگ و موشک باران تلفنی به او اطلاع دادم که احتمالا پدر می شود و وقتی حاج حسن آمد دیگر مطمئن بودم که باردار هستم. زمان تولد زینب هم آمد و خودش مرا به بیمارستان نجمیه برد و در گوش زینب اذان و اقامه گفت و با توجه به اینکه زینب اول محرم به دنیا آمده بود، بدون هیچ صحبتی هر دو موافق بودیم که اسمش را با خودش آورده است. و در سال ۶۶ هم حسین به دنیا آمد.

همسر شهید تهرانی مقدم در مورد علاقه شهید تهرانی مقدم به همسر و زندگی اش گفت: یادم هست که سال ۶۳ یک بار حساب کردم و نوشتم که در این سال حاج حسن ۱۰ ماه و چند روز خانه نبوده است و در تمام این مدت تنها یک عکس که خودش از من گرفته بود در کیفش گذاشته که بعد شهادتش خودم عکس را از کیفش در آوردم. حاج حسن در یکی از نامه هایش نوشته است که یک چشمم به این عکس است و یک چشمم به خط مقدم جبهه...

ثواب کارت را به حضرت زهرا(س) هدیه کن یک مرتبه بنده برای انجام یک کار بزرگ و سختی انتخاب شدم که در فناوری آن هم مشکل داشتیم. حسن من را دید و گفت می خواهی در این کار موفق باشی؟ گفتم بله. گفت برو بچه های گروهت را جمع کن، دستانتون رو بهم بدید و هم قسم بشید و بگویید خدایا ما برای رضای تو این کار را می کنیم و هرچه ثواب هم دارد خودمان نمی خواهیم، تمام ثواب آن برسد به حضرت زهرا(س) و همین طور هم شد. البته بچه های هم خالصانه به حرف او عمل کردند و این کار در کوتاهترین زمان ممکن که کسی هم فکرش را نمی کرد، انجام شد به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

از همسر شهید تهرانی مقدم سوال کردیم آیا از حساسیت و شغل موشکی حسن آقا با خبر بودید پاسخ داد: حاج حسن خیلی اهل صحبت نبود و کارش هم ایجاب می کرد که زیاد صحبت نکند. من هم کنجکاوی نمی کردم. اما سال ۶۳ از رفت و آمد ها و صحبت هایی که می شد فهمیم که در کار موشکی است. با این حال از این گوش می شنیدم و از آن گوش در می کردم و هیچوقت نگفتم که کارت را عوض کن چون در زمان ازدواج می دانستم پاسدار است.

حضور حاج حسن در خانه کم اما با کیفیت بود جنگ هم که تمام شد گفت که جنگ دیگری آغاز شده است و برای گرفتن لیسانس به دانشگاه رفت و با اینکه کم درس می خواند بهترین نمره ها را می گرفت. اما بچه ها خیلی بهانه می گرفتند چون اصلا پدرشان را نمی دیدند ولی با اینکه کمتر خانه بود همان کم را هم با کیفیت بود و بهترین امکانات را فراهم می کرد

همسر شهید تهرانی مقدم گفت: در خانه به بچه ها نمی گفتیم کار پدرشان چیست تا اینکه بزرگ شدند و خودشان فهمیدند؛ همیشه می گفتیم که مهندس کارخانه است و فقط در مراسم ها لباس پدرشان را می دیدند و بعدها فهمیدند که در صنایع دفاعی است.

بیش از ۵ یا ۶ کشور برای آموزش رفت. و اولین کشور سوریه بود. آن روزها روزهای جنگ تحمیلی بود که حاج حسن با ۱۶ نفر برای آموزش دوره های پرتاب موشک رفتند. و قرار بود ۶ ماه آموزش طول بکشد ولی شبانه روزی زحمت کشیدند چون از رادیو می شنیدند که موشک می زنند و ۳ ماهه آموزششان تمام شد. اما وقتی به ایران آمدند تا بر پایه علم آنها کار کنند دیدند که جواب نمی دهد و با خودشان تمرین و تلاش کردند تا سلاح ها را بومی سازی کنند.

خیلی هم دلتان بخواهد! تیمسار صیاد شیرازی بسیار منظم بود و برای دقایق و ثانیه‌ها برنامه‌ریزی می‌کرد، در طول روزهای بازرسی که سه – چهار روز طول می‌کشید، ایشان شب‌ها مجموعه گزارش‌های مکتوبی را که در طول روز جمع‌آوری شده بود بعد از شنیدن گزارش‌های شفاهی بررسی می‌کرد؛ این کار عموماً تا ساعت ۲ نیمه شب طول می‌کشید و ایشان بعد از دوساعت خواب، نماز شب می‌خواند و بعد از دویدن و ورزش صبحگاهی نماز جماعت صبح به امامت خودشان اقامه می‌شد و بلافاصله سوار هلی‌کوپترها، قایق‌ها و خودروها می‌شدیم و برای بازرسی زمینی، دریایی، هوایی و موشکی و … می‌رفتیم. یک روز صبح روی ناو خارک بازرسی از نیروی هوایی، زمینی و دریایی هم‌زمان بود ایشان قبل از نماز شروع کردند به طرح این موضوع که هر کدام از گروه‌ها با چه وسیله ای بروند، چه ساعتی سوار شوند ،چه ساعتی کارها را انجام دهند و مثلاً راس ساعت ۱۲ همه برای ناهار و نماز اینجا باشند. بعد از دوروز بازرسی عمده نیروها خسته بودند چراکه بیشتر آنها از قدیمی‌های نیروهای مسلح بودند و زود خسته می‌شدند. ایشان بعد از این صحبت‌ها مشغول اذان و اقامه شد و حسن تهرانی در میان اذان گفت: «همراه تیمسار صیاد، بهشت، کنار حوض کوثر محشور نشوید صلوات بفرستید!»، همه با خنده صلوات فرستادند و تیمسار گفت: «خیلی هم دلتان بخواهد!»، حسن هم در جواب گفت: «چی چی خیلی دلتان بخواهد؟ !اونجاهم میخواهید بگوید ساعت ۷ صبح برید کنار حوری‌ها ، ساعت۷وپنج دقیقه زود برگردید. اینجوری که فایده نداره». از آن جمع امروز خود تیمسار صیاد، سردار رودکی معاون عملیات نیرویی دریایی، سردار حاجی حاتم معاون عملیات ستادمشترک و خود حسن در جمع ما نیستند و با هم در کنار حوض کوثر هستند و احتمالاً این مناظره‌شان ادامه دارد.این شوخی در صبح اول وقتی که همه فرصت کمی‌داشتند بخوابند و با این وضعیت باید کار را شروع می‌کردند روحیه حسن را می‌رساند، که همان‌زمان هم شوخی‌هایش معطوف به بهشت بود و به قول بچه‌های جنگ از اول نور بالا می‌زد

رشته حاجی شیمی نبود. در مقطعی ما روی سوخت موشک کار می‌کردیم. کار نفر اصلی پروژه به مشکل برخورد. بنده خدا ناگهان دست ما را گذاشت در پوست گردو و همکاری‌اش را قطع کرد. هر مدیری بود، پروژه را منتفی می‌کرد. یادم هست، حاجی فورا رفت نمازخانه مجموعه را تغییر کاربری داد و یک جای کوچک‌تری برای نمازخانه پیش‌بینی کرد نمازخانه تبدیل شد به آزمایشگاه خودش. در کمال تعجب و کنجکاوی شاهد بودم که حاجی چند صد نمونه را در زمانی کوتاه تست کرد. اینقدر تست کرد تا خودش مبدع یک سوخت جدید شد. سوختی برتر از آن چیزی که آن بنده خدا قرار بود بسازد. این کار را در حالی انجام داد که رشته ایشان شیمی نبود. چه کسی فکر می‌کرد او که از مسائل شیمی دور است. مبدع یک سوخت جدید بشود. نقل از محسن رفیق‌دوست

اینکه آقا به او لقب "دانشمند برجسته" دادند، تعارف نبود اولین قرارداد موشکی را که با صنعت بست، به لحاظ عملیاتی به درد ما نمی خورد و من و چند نفر دیگه از دوستان به او ایراد گرفتیم که این چه قراردادیه بستید؟ اما حسن گفت توان صنعت ما همین است و باید کار در کشور از یکجا شروع شود. کم کم صنعت را رشد داد و روزهای آخر، وقتی برای تست پای سیستم می رفت تا آن را تحویل بگیرد، خودش می رفت و محل اصابت را بررسی می کرد با دقت موشک را بسنجد. احساس او در سالهای اخیر این بود که در حوزه عملیات به جایی رسیدیم که بقیه می توانند راه را ادامه بدهند و خودش می رفت جایی که احساس نیاز می کرد. در حوزه عملیات در دورانی که مسئول بود، تلاش های زیادی کرد تا امروز یگانهای ما به حدی باشند که اگر دشمن تعر ض کند، بی شمار یگان جواب او را خواهند داد ولی هنوز در برخی حوزه های فنی و پژوهشی و خودکفایی احساس نیاز می کرد و این که حضرت اقا به ایشان لقب "دانشمند برجسته" را دادند، این یک تعارف نبود. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

تنها خواص سپاه او را می شناختند روحیه حسن اینطور بود که خودش می خواست گمنام باشد و همین، کار دوستانش را سخت می کرد. البته ما شهدای زیادی داشتیم که مردم آنها را می شناختند و دوستان و نزدیکان آنها، فقط قدری اطلاعات بیشتر از آنها می دادند اما حسن از اول دوست داشت گمنام باشد و این گمنامی هم به گونه ای بود که غیر از خواص سپاه، کسی او را نمی شناخت. ما در سی سالی که با حسن بودیم، چیزهای زیادی از او یاد گرفتیم و اولین موضوع که برای ما از همان سالهای اول جنگ، مشهود بود اینست که هر کار او تنها برای رضای خدا بود و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد. اینکه می گویم "هر کاری" یعنی حتی ورزش کردن، غذاخوردن و دعا کردنش هم تنها برای رضای خدا بود و این را در عمل نشان می داد . به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

فرمانده ای که با نام کوچک صدایش می کردند حسن در رعایت اخلاق سرآمد بود و این برخورد خوش با اطرافیان به گونه ای بود که هرکس با حسن آشنا می شد فکر می کرد بهترین و صمیمی ترین دوست اوست. اینقدر با دیگران صمیمی می شد که همه او را با نام کوچک صدا می کردند و این روحیه را از همان سالهای ابتدایی دفاع مقدس داشت. باید توجه داشته باشیم که این رفتار خاکی و صمیمانه از طرف کسی بود که اگر بخواهیم به لحاظ موقعیت جایگاهی و فرماندهی، رده او را بدانیم باید بگویم حسن در سطح فرماندهان طراز اول جنگ مثل شهیدان خرازی، همت، باقری و کاظمی بود. شاید ما بواسطه مسئولیتی که داریم، سرو کارمان با موضوعات مهم، ما را نسبت به برخی مسایل دیگر غافل کند اما حسن اینطور نبود.سربازانش را با اسم کوچک صدا می کرد و من در مراسم تشییع او بسیاری از دوستان قدیمم را دیدم که بواسطه حسن آمده بودند. یکی از این دوستان، راننده پایه یکی بود که در ایام دفاع مقدس، نیروی حسن بود و ما بعد از بیست و چهار سال او را می دیدم. یکی دیگر می گفت من در مرز افغانستان بودم که خبر شهادت حسن را شنیدم و آمدم. بسیاری از این دوستان حتی از سپاه هم رفته بودند اما علاقه به حسن، آنها را در یک نقطه جمع کرده بود. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

مذاکره جالب پدر موشکی ایران با یک هیات خارجی در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می کرد و نه ما حرف آنها را. یک دفعه حسن یک پیشنهاد عجیب داد و گفت بهتر است یک مسابقه فوتبال بدهیم و هرکسی پیروز شد، به حرف او عمل کنیم. این پیشنهاد اول برای طرف ما که پیرمردهای تحصیل کرده بودند، عجیب بود و فکر نمی کردند در چنین فضای تخصصی این پیشنهاد داده شود اما بعد قبول کردند. البته اینها یک شوخی بود تا بواسطه‌ آن فضای خشک مذاکرات تلطیف شده و بحث از بن بست خارج شود. وقتی رفیتم دیدیم آنها یک تیم حرفه ای آوردند و ما به حسن گفتیم این چه پیشنهادی بود دادی؟ اما حسن گفت چاره ای نیست و باید غیرتی عمل کنیم تا آبرویمان نرود.ما در آن بازی پیروز شدیم و حسن همیشه می گفت فلانی آن روز غیرتی بازی کرد و بهترین بازی عمرش بود. هرچند بنده اصلا نه بازی بلد بودم و نه علاقه ای داشتنم برای بازی کردن. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بود روز حادثه سه دقیقه بعد از انفجار به ما خبر رسید و حدود ده دقیقه بعد فهمیدیم که حسن شهید شده اما در مسیر به خودمان تلقین می کردیم که شاید شهید نشده باشد اما دقایقی بعد به این یقین رسیدیم. بنده الان هم باور نمی کنم حسن شهید شده باشد. او هنوز هم برای ما زنده است. ما انتظار نداشتیم که حسن به این زودی ها شهید شود و فکر می کردیم حالا حالاها از خدمات او بهره مند می شویم. این برای ما بسیار سخت است که بنشینیم و از او صحبت کنیم. راجع به کسی که دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بودند. به نقل از :سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران

مدیر عالم وخلاق روزی كه خدمت ایشان بودم، درباره توفیقاتی كه به دست می آورد به من چنین گفت: این كارهایی كه من به سرانجام رساندم، به امکانات گسترده نیازی ندارد. من فقط از توانمندی های موجود کشور استفاده کردم. آن چه را که در پایان كار می خواستم از ابتدا هدف گیری كردم، كار را در حوزه های مختلف تقسیم كرده؛ میان اهل دانش و فن توزیع کردم. سپس با کنار هم قرار دادن نتایج و خروجی این بخش‏ها، به هدفی كه تعیین كرده بودم، رسیدم و از این راه توانستم توفیقات زیادی را فراهم کنم. لذا خصلت برجسته دیگری كه شهید سرلشگر حسن تهرانی مقدم داشت این بود كه اهل دانش و فهم عمیق حوزه تخصصی خویش بود و در هر بخش با توجه به امکانات کشور ، به رشد و ارتقای نیروها به بهترین‏ شکل توجه داشت و تلاش می‏کرد ضمن بهره گیری از امکانات موجود‎، ظرفیت های جدیدی را مهیا کند و برای پیشبرد اهداف انقلاب از آن بهره ببرد. او در كارهای خود همیشه به این نکته توجه داشت که چطور می تواند حوزه مورد نظر خود را ارتقا بخشیده و رشد داده و در خدمت انقلاب و اهداف مبارک آن قرار دهد.

خانم حیدری می گفت : هفتمین روز شهادت حاج حسن در همه جای محله ما مراسم بود و آمدند و گفتند که از خانه بیرون نیایید! قرار است حجت الاسلام محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری به خانه شما بیایند. تدابیر امنیتی زیادی انجام شد که فهمیدیم که شخصی بالاتر از آقای گلپایگانی در راه منزل ما هستند و ناگهان حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که ۲۵ سال حاج حسن را از نزدیک می شناختند و من خودم مصیبت زده‌ام و این جمله خیلی ها را به یاد جمله امام خمینی (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مضمون انداخت. وی افزود: آقا برای تشییع پیکر حاج حسن آمدند و بعد از آن یکی دو بار دیگر هم آمدند و ۲ ساعتی در منزل ما بودند و همسرشان هم آمدند.

همیشه می‌گفت: «کاری که ما می‌کنیم خیلی حساس است و اهمیت دارد و اصلا صرف ایران نیست که از این کار استفاده کند.» اعتقاد داشت این موشک‌ها در واقع اختراع شیعه است و می‌گفت: «می‌خواهم روی این موشک‌ها بزنم «ساخت شیعه» و به اذن خدا و کمک اهل بیت کاری خواهیم کرد که آیندگان خواهند فهمید چقدر اهمیت دارد.» در جواب بچه‌ها که از او می‌پرسیدند: «چرا بابای همه را تلویزیون نشان می‌دهد، اما شما را نشان نمی‌دهد؟» هیچ وقت نمی‌گفت که همه این کارها، کار ماست، تنها چیزی که این اواخر می‌گفت، این بود که: «ما کاری داریم می‌کنیم که امیدواریم به واسطه آن مقدمات ظهور را فراهم شود، وقتی حضرت بقیهالله تشریف بیاورند، شاید از این ابزار استفاده کنند. اگر شما صبور باشید، در اجرا این کار شریک خواهید بود.» و ما از این حرف‌ها انرژی زیادی می‌گرفتیم.

می‌گفت: «نابود کردن اسرائیل فقط به دست شیعه است. خود اسرائیلی ها هم متوجه شده‌اند و دارند کار می‌کنند، ما هم نباید بیکار بنشینیم.» هر کاری و هر طرحی که ما داشتیم، در راستای این هدف بود. تمام هدف حاج حسن این بود که عزت شیعه را افزایش بدهد. معتقد بود این کاری نیست که فرقه‌ها و مذاهب دیگر بتوانند انجام بدهند یک هفته قبل از شهادتش، در جلسه‌ای گفت: «روی قبرم بنویسید که این آدم می‌خواست اسرائیل را نابود کند.» نقل از محسن رفیق‌دوست

با شهادت حاج حسن رهبر انقلاب بهترین عزیزانش را از دست داد حاج حسن‌آقا ملاقات‌های خصوصی زیادی با رهبری داشتند البته هر وقت نیاز بود، خدمت ایشان می‌رسیدند، کسی نبود که بخواهد وقت آقا را بگیرد. همیشه می‌گفت: «من وقتی آقا را ملاقات می کنم که دستم پر باشد، باید ایشان را خوشحال کنم، چون ایشان مشکلات و سختی‌ها را می‌دانند، هنر آن است که من با دست پر خدمت ایشان برسم.» بعد از شهادت ایشان، من از همسر حضرت آقا پرسیدم:« روز شهادت حاج حسن چه اتفاقی افتاد؟» ایشان گفتند: آقا آمده بودند منزل برای صرف ناهار که صدای انفجار بلند شد، ما از سر سفره بلند شدیم، بیرون را نگاه کردیم. آقا کمی استراحت کردند و بعد رفتند سر کارشان. شب که برمی‌گشتند، خیلی ناراحت بودند. من پرسیدم چه اتفاقی افتاده، ایشان فرمودند که یکی از بهترین عزیزانم را از دست دادم.» نقل از محسن رفیق‌دوست

اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شبها به زورخانه حاج حسن می رفت. حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت. ابراهیم هم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی ومعنوی شد.حاج حسن،ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کرد. بیشترشبها، ابراهیم را می فرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش، معمولا یک سوره قرآن دعای توسل ویا اشعاری در مورد اهل بیت می خواند وبه این ترتیب به مرشد هم کمک می کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که، هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب می رسید، بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه، پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند. به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب درس ایمان واخلاق رادر کنار ورزش به جوان ها می آموخت.

بارها می دیدم ابراهیم، با بچه هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند ونه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق می شد. آنها را جذب ورزشمی کرد وبه مرور به مسجد وهیئت می کشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود. همیشه از خوردن مشروب وکارهای خلافش می گفت. اصلان چیزی از دین نمی دانست. نه نماز ونه روزه به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد حتی می گفت: تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته ام. به ابراهیم گفتم: آقا ابرام اینها کی هستند دنبال خودت می یاری! با تعجب پرسید: چطور چی شد؟ گفتم: دیشب این پسر دنبال شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد وکنار من نشست. حاج آقا داشت صحبت می کرد. از مظلومیت امام حسین (ع) وکارهای یزید می گفت. این پسر هم خیره خیره وبا عصبانیت گوش می کرد. وقتی چراغ ها خاموش شد به جای اینکه اشک بریزه، مرتب فحش های ناجور به یزید می داد!! ابراهیم داشت با تعجب گوش می کرد. یکدفعه زد زیر خنده. بعد هم گفت: عیبی نداره این پسر تا حالا هیئت نرفته وگریه نکرده. مطمئن باش با امام حسین (ع) که رفیق بشه تغییر می کنه. ما هم اگراین بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم. دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. اویکی از بچه های خوب ورزشکار شد.

حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری. ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت. ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می ائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد. البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است. ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو! همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد. کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کرد و فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده. ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند. ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.

از خیابان 17 شهریور عبور می‌کردیم، ناگهان یک موتورسوار دیگه با سرعت از داخل کوچه وارد خیابان شد و پیچید جلوی ما، ابراهیم شدید ترمز کرد. جوان موتور سوار که قیافه و ظاهر درستی هم نداشت داد زد: "هُو! چیکار می‌کنی؟!" بعد هم ایستاد و با عصبانیت ما رو نگاه کرد. همه می‌دونستن که او مقصر است . من هم دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی پائین بیاد وجوابش رو بده. ولی ابراهیم با لبخندی که روی لب داشت در جواب عمل بد او گفت: "سلام، خسته نباشین" موتور سوار عصبانی یکدفعه جا خورد. انگار توقع چنین برخوردی را نداشت، کمی مکث کرد و گفت: "سلام، معذرت می‌خوام، شرمنده" بعد هم حرکت کرد و رفت.ما هم به راهمان ادامه دادیم. ابراهیم دربین راه شروع به صحبت کرد و سوالاتی که در ذهنم ایجاد شده بود را جواب داد: "دیدی چه اتفاقی افتاد. با یه سلام آتیش طرف خوابید و تازه معذرت خواهی هم کرد. حالا اگه می‌خواستم من هم داد بزنم و دعوا راه بندازم ، جز اینکه اعصاب و اخلاقم رو به هم بریزم هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کردم".

ریزبینی و دقت عمل در مسائل مختلف از ویژگی‌های ابراهیم بود که او را از بسیاری از دوستانش متمایز می‌کرد. فراموش نمی‌کنم، اوایل انقلاب یک شب به همراه ابراهیم و بچه‌های کمیته به مأموریت رفته بودیم. خبر رسیده بود فردی که قبل از انقلاب فعالیت نظامی داشته و مورد تعقیب می‌باشد در یکی از مجتمع‌های آپارتمانی دیده شده .آدرس را هم دراختیار داشتیم و با دو دستگاه خودرو به ساختمان مورد نظر رسیدیم. به سراغ آپارتمان اعلام شده رفتیم و بدون درگیری شخص مورد نظر رو دستگیرکردیم. وقتی می‌خواستیم از ساختمان خارج شویم جمعیت زیادی جمع شده بودن تا فرد مظنون رو مشاهده کنن. خیلی از آن‌ها ساکنان همان ساختمان بودن. ناگهان ابراهیم برگشت داخل آپارتمان و گفت:"صبر کنین!" با تعجب پرسیدیم: "چی شده؟" چیزی نگفت. فقط چفیه‌ای که به کمرش بسته بود رو باز کرد و به چهره مرد بازداشت شده بست. پرسیدم:"ابرام چیکار می‌کنی !؟" با آرامش خاصی جواب داد: "ما بر اساس یه تماس و یه خبر، این آقا رو بازداشت کردیم. اگه آنچه که گفتن درست نباشه، آبروی این آقا رو بردیم و دیگه نمی‌تونه اینجا زندگی بکنه. همه مردم هم به چهره یک متهم به او نگاه می‌کنن. اما این طوری کسی اون رو نمی‌شناسه . اگر فردا هم آزاد بشه مشکلی پیش نمی‌یاد". وقتی از ساختمان خارج شدیم کسی مظنون مورد نظر را نشناخت و من به دقت نظر ابراهیم فکر می‌کردم که چقدر آبرو و شخصیت انسانها در نظرش مهم بود.

ابراهیم بارها گفته بود که اگر پدرم بچه‌های خوبی تربیت کرد به خاطر سختی‌هائی بود که برای رزق حلال می‌کشید و هر وقت از دوران کودکی خودش یاد می‌کرد می‌گفت: "پدرم با من حفظ قرآن کار می‌کرد و همیشه مرا با خودش به مسجد می برد، یا به مسجد محل می‌رفتیم یا مسجد حاج عبدالنبی نوری پائین چهارراه سرچشمه، توی اون مسجد هیئت حضرت علی اصغر (ع) بر پا بود و پدرم افتخار خادمی آن هیئت رو داشت”.

یادم هست که در همان سال‌های پایانی دبستان، ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد و گفت: ابراهیم برو بیرون، تا شب هم برنگرد. ابراهیم تا شب به خانه نیامد. همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کرده. اما روی حرف پدر حرفی نمی‌زند. شب بود که ابراهیم برگشت. با ادب به همه سلام کرد. بلافاصله سوال کردم: ناهار چیکار کردی داداش؟! پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان می‌داد اما منتظر جواب ابراهیم بود. ابراهیم خیلی آهسته گفت: تو کوچه راه می‌رفتم، دیدم یه پیر زن کلی وسائل خریده، نمی‌دونه چیکار کنه و چطوری بره خونه. من هم رفتم کمک کردم. وسایلش را تا منزلش بردم. پیر زن هم کلی تشکر کرد و سکه پنج‌ریالی به من داد. نمی‌خواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد. من هم مطمئن بودم این پول حلاله، چون براش زحمت کشیده بودم. ظهر با همان پول نان خریدم و خوردم. پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می‌دهد. دوستی پدر با ابراهیم از رابطه پدر و پسر فراتر بود. محبتی عجیب بین آن دو برقرار بود که ثمره آن در رشد شخصیتی این پسر مشخص بود. اما این رابطه دوستانه زیاد طولانی نشد! ابراهیم نوجوان بود که طعم خوش حمایت‌های پدر را از دست داد. در یک غروب غم‌انگیز سایه سنگین یتیمی را بر سرش احساس کرد. از آن پس مانند مردان بزرگ به زندگی ادامه داد. آن سال‌ها بیشتر دوستان و آشنایان به او توصیه می‌کردند به سراغ ورزش برود. او هم قبول کرد.

سید حسین طحامی(کشتی‌گیر قهرمان جهان) به زورخانه ما آمده بود و با بچه‌ها ورزش می‌کرد. هر چند مدتی بود که سید به مسابقات قهرمانی نمی‌رفت، اما هنوز بدنی بسیار ورزیده و قوی داشت. بعد از پایان ورزش رو کرد به حاج حسن و گفت: حاجی، کسی هست با من کشتی بگیره؟ حاج حسن نگاهی به بچه‌ها کرد و گفت: ابراهیم، بعد هم اشاره کرد؛ برو وسط گود.معمولاً در کشتی پهلوانی، حریفی که زمین بخورد، یا خاک شود می‌بازد. کشتی شروع شد. همه ما تماشا می‌کردیم. مدتی طولانی دو کشتی‌گیر درگیر بودند. اما هیچکدام زمین نخوردند.فشار زیادی به هر دو نفرشان آمد، اما هیچکدام نتوانست حریفش را مغلوب کند، این کشتی پیروز نداشت.بعد از کشتی سید حسین بلندبلند می‌گفت: بارک الله، بارک الله، چه جوان شجاعی، ماشاءالله پهلوون!

ورزش تمام شده بود. حاج حسن خیره خیره به صورت ابراهیم نگاه می‌کرد. ابراهیم آمد جلو و باتعجب گفت: چیزی شده حاجی!؟ حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت: تو قدیم‌های این تهرون، دو تا پهلوون بودند به نام‌های حاج سید حسن رزاّز و حاج صادق بلور فروش، اون‌‌ها خیلی با هم دوست و رفیق بودند. توی کشتی هم هیچکس حریفشان نبود. اما مهمتر از همه این بود که بنده‌های خالصی برای خدا بودند. همیشه قبل از شروع ورزش کارشان رو با چند آیه قرآن‌ و یه روضه مختصر و با چشمان اشک‌آلود برای آقا اباعبدالله7 شروع می‌کردند. نَفَس گرم حاج محمد صادق و حاج سید حسن، مریض شفا می‌داد. بعد ادامه داد: ابراهیم، من تو رو یه پهلوون می‌دونم مثل اون‌‌ها! ابراهیم هم لبخندی زد و گفت: نه حاجی، ما کجا و اون‌‌ها کجا.بعضی از بچه‌ها از اینکه حاج حسن اینطور از ابراهیم تعریف می‌کرد، ناراحت شدند. فردای آن روز پنج پهلوان از یکی از زورخانه‌های تهران به آنجا آمدند. قرار شد بعد از ورزش با بچه‌های ما کشتی بگیرند. همه قبول کردند که حاج حسن داور شود. بعداز ورزش کشتی‌ها شروع شد. چهار مسابقه برگزار شد، دو کشتی‌ را بچه‌های ما بردند، دو تا هم آن‌‌ها. اما در کشتی آخرکمی شلوغ کاری شد!آن‌‌ها سر حاج حسن داد می‌زدند. حاج حسن هم خیلی ناراحت شده بود. من دقت کردم و دیدم کشتی بعدی بین ابراهیم و یکی از بچه‌های مهمان است. آن‌‌ها هم که ابراهیم را خوب می‌شناختند مطمئن بودند که می‌بازند. برای همین شلوغ کاری کردند که اگر باختند تقصیر را بیندازند گردن داور! همه عصبانی بودند. چند لحظه‌ای نگذشت که ابراهیم داخل گود آمد. با لبخندی که بر لب داشت با همه بچه‌های مهمان دست داد. آرامش به جمع ما برگشت. بعد هم گفت: من کشتی نمی‌گیرم! همه با تعجب پرسیدیم: چرا !؟ کمی مکث کرد و به آرامی گفت: دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر از این حرف‌‌ها وکارها ارزش داره! بعد هم دست حاج حسن را بوسید و با یک صلوات پایان کشتی‌ها را اعلام کرد. شاید در آن روز برنده و بازنده نداشتیم. اما برنده واقعی فقط ابراهیم بود. وقتی هم می‌خواستیم لباس بپوشیم و برویم. حاج حسن همه ما را صدا کرد و گفت: فهمیدید چرا ‌گفتم ابراهیم پهلوانه!؟ ما همه ساکت بودیم، حاج حسن ادامه داد: ببینید بچه‌ها، پهلوانی یعنی همین کاری که امروز دیدید. ابراهیم امروز با نَفس خودش کشتی گرفت و پیروز شد. ابراهیم به خاطر خدا با اون‌‌ها کشتی نگرفت و با این کار جلوی کینه و دعوا را گرفت. بچه‌ها پهلوانی یعنی همین کاری که امروز دیدید.

روی موتور نشسته بود.به زیبایی شروع به خواندن اشعاری برای حضرت زهرا (علیها السلام) نمود. خیلی جالب و سوزناک بود.از ابراهیم خواستم که در هیئت همان اشعار را به همان سبک بخواند،اما زیر بار نرفت!می گفت:اینجا مداح دارند،من که اصلا صدای خوبی ندارم،بی خیال شو... اما می دانستم هر وقت کاری بوی غیر خدا بدهد،یا باعث مطرح شدنش شود ترک می کند.در مداحی عادات جالبی داشت.به بلندگو،اکو و... مقید نبود.بارها می شد که بدون بلندگو می خواند.

اوایل بهمن بود، با هماهنگی انجام شده، مسئولیت یکی از تیمهای حفاظت حضرت امام(ره) به ما سپرده شد. گروه ما در روز دوازده بهمن در انتهای خیابان آزادی( منتهی به فرودگاه) به صورت مسلحانه مستقر شد. صحنه ورود خودرو امام را فراموش نمی کنم. ابراهیم پروانه وار به دور شمع وجودی حضرت امام می چرخید. بلافاصله پس از عبور اتومبیل امام، بچه ها راجمع کردیم. همراه ابراهیم به سمت بهشت زهرا رفتیم. امنیت درب اصلی بهشت زهرا از سمت جاده قم به ما سپرده شده بود. ابراهیم در کنار در ایستاده بود. اما دل وجانش در بهشت زهرا بود.آنجا که حضرت امام مشغول سخنرانی بود. ابراهیم می گفت: صاحب این انقلاب آمد، ما مطیع ایشانیم. هرچه امام بگوید همان اجرا می شود. از آن روز به بعد ابراهیم خواب و خوراک نداشت. در ایام دهه فجر چند روزی بود که هیچکس از ابراهیم خبری نداشت. تا اینکه روز بیستم بهمن دوباره او را دیدم. بلافاصله پرسیدم: کجایی ابرام جون؟ مادرت خیلی نگرانه. مکثی کرد وگفت: توی این چند روز، من ودوستم تلاش می کردیم تا مشخصات شهدایی که گمنام بودند را پیدا کنیم. چون کسی نبود به وضعیت شهدا در پزشکی قانونی رسیدگی کنه

شب بیست ودوم بهمن بود. ابراهیم با چند تن از جوانان انقلابی برای تصرف کلانتری محل اقدام کردند. آن شب بعد از تصرف کلانتری 14 با بچه ها مشغول گشت زنی در محل بودیم. صبح روز بعد خبر پیروزی انقلاب از رادیو سراسری پخش شد. ابراهیم چند روزی به همراه امیر به مدرسه رفاه می رفت. او جزء محافظین حضرت امام بود. بعد هم به زندان قصر رفت ومدت کوتاهی از محافظین زندان بود. در این مدت با بچه های کمیته در ماموریتهایشان همکاری داشت ولی رسما وارد کمیته نشد.

در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان! با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه! لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!! چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟! جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الن تپه خالیه! با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟! گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟! فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟! این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟! اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد: به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا... دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد: برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟! هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرزگو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق برگیلانغرب کم شد.

ازهمان روزهای ابتدایی جنگ کمتر ابراهیم به تدریس می رسید تا اینکه تماماً در جبهه بود.گروهی راه افتاده بود به نام گروه چریکی نامنظم شهید اندرزگو .رزمنده هایی پرتوان ومخلص که قرار بود عملیات شناسایی انجام دهند و فرمانده گروه ابراهیم. از رفتارش با اسرا می گفتند که چگونه مراعات می کرد.چنان می شد که مثلاً یکبار اتفاق افتاده بود از هجده اسیری که گرفته بودند ، داوطلبانه به مبارزه با رژیم صدام پرداخته بودند و دست آخر هر هجده نفر به شهادت رسیدند.یکبار هم بچه های آموزش که نارنجک آموزشی ای اشتباه به سنگر ابراهیم انداخته بودند ، بعد از چند لحظه شاهد صحنه ای بودند که به باورشان نمی آمد. ابراهیم به روی نارنجک خوابیده بود.این ماجرا بعدها زبان به زبان بین همه پیچید.با آن همه زحماتی که می کشید و جان فشانی هایی که می کرد یکبار مصاحبه کرده بود و گفته بود : ما فقط با اسم یا زهرا(س) راهپیمایی می کنیم .از مدیونی اش به مردم که برای جبهه همه چیز می فرستندهم گفته بود.

عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد. من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم:از کجا می آیید.حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند. با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟ در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد. هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود. عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد. یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش و گفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟ گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟ گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید. یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین. این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود. چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمود وند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود: امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س).

حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال 1376زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم وخیلی چیزها هم از این تصویر دیدم.همون زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد . یک شب جمعه ای بود. خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ببخشید، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم.

پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان تصویر زرد وخراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد وخیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه. یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود .شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید. خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند

ساعت ده شب بود. تو کوچه فوتبال بازی می کردیم. اسم آقا ابراهیم را از بچه های محل شنیده بودم. اما برخوردی با او نداشتم.مشغول بازی بودیم. دیدم از سر کوچه شخصی با عصای زیر بغل به سمت ما می آید. از محاسن بلند و پای مجروحش فهمیدم خودش است ! کنار کوچه ایستاد و بازی مارا تماشا می کرد. یکی از بچه ها پرسید: آقا ابراهیم بازی می کنی؟ گفت : من با این پا نمی تونم. اما اگه بخواهید تو دروازه می ایستم. بازی من خیلی خوب بود. اما هرکاری کردم نتونستم به او گل بزنم. مثل حرفه ای ها بازی می کرد. نیم ساعت بعد, وقتی توپ زیر پایش بود گفت: بچه ها فکر نمی کنید الان دیر وقته, مردم می خوان بخوابن! توپ و دروازه ها را جمع کردیم. بعد هم نشستیم دور آقا ابراهیم. بچه ها گفتند: اگه می شه از خاطرات جبهه تعریف کنید.آن شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

آقا ابراهیم می گفت: در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسایی. نیمه شب بود. ما نزدیک سنگر های عراقی مخفی شده بودیم. هوا روشن شد. ما مشغول تکمیل شناسایی مواضع دشمن بودیم. همینطور که مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم مار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما آمد. مار به آن بزرگی تاحالا ندیده بودم. نفس در سینه ما حبس شده بود. هیچ کاری نمی شد انجام دهیم. اگر به سمت مار شلیک می کردیم عراقی ها می فهمیدند. اگر هم فرار می کردیم عراقی ها مارا می دیدند. مار هم به سرعت به سمت ما می آمد. فرصت تصمیم گیری نداشتیم. آب دهانم را فرو دادم. در حالی که ترسیده بودم نشستم و چشمانم را بستم. گفتم: بسم الله و خدا را به حق زهرای مرضیه قسم دادم! زمان به سختی می گذشت. چند لحظه بعد جواد زد به دستم. چشمانم را باز کردم. با تعجب دیدم مار تا نزدیک ما آمده و بعد مسیرش را عوض کرده.

در دوران مجروحیت ابراهیم به یکی از زورخانه‌های تهران رفتیم و در گوشه‌ای نشستیم. با وارد شدن هر پیشکسوت صدای زنگ مرشد به صدا در می‌آمد و کار ورزش چند لحظه‌ای قطع می‌شد. تازه وارد هم دستی از دور برای ورزشکاران نشان می‌داد و با لبخندی بر لب درگوشه‌ای می‌نشست، ما هم به کارهای ورزشکارها و مردم نگاه می‌کردیم. ابراهیم در حالی که با دقت به حرکات مردم نگاه می‌کرد برگشت و آرام گفت: » این مردم که اینطوری از صدای زنگ خوشحال می‌شن رو ببین». بعد ادامه داد:» بعضی از این آدم‌ها عاشق زنگ زورخونه‌اند. اینها اگر اینقدر که عاشق این زنگ بودند عاشق خدا می‌شدند دیگر روی زمین نبودند. تو آسمون‌ها راه می‌رفتند .بعد گفت: دنیا هم همینه، تا آدم عاشق دنیاست و به این دنیا چسبیده حال و روزش همینه، اما اگه سرش رو به سمت آسمون بیاره و کارهاش رو برای رضای خدا انجام بده. مطمئن باش زندگیش عوض می‌شه و تازه معنی زندگی کردن رو می‌فهمه. بعد ادامه داد: “توی زورخونه خیلی‌ها می‌خوان ببینن کی از بقیه زورش بیشتره و چه کسی هم زودتر می‌بُره و خسته می‌شه، اما اگه یه روز میون‌دار ورزش شدی تا دیدی یکی خسته شده، برای رضای خدا سریع ورزش رو عوض کن. من یه زمانی این کار رو نکردم، البته منظوری نداشتم اما بی‌خودی بین بچه‌ها مطرح شدم ولی تو این کار را نکن”

منزل ما اطراف خانه آقا ابراهیم بود . من که حدود شانزده سال داشتم هر روز با بچه های محل توی کوچه والیبال بازی می کردم. عصرها هم روی پشت بام مشغول کفتر بازی بودم. آن زمان حدود 170تا کفتر داشتم. موقع اذان که می شد برادرم به مسجد می رفت. اما من مقید به مسجد رفتن نبودم. یکروز آقا ابراهیم جلوی درب منزلشان ایستاده بود و بازی ما را نگاه می کرد . آن موقع ایشان مجروح بود و با عصای زیر بغل راه می رفت، در حین بازی توپ به سمت آقا ابراهیم رفت . من رفتم که توپ رو بیارم. ابراهیم توپ را در دستش گرفت . وقتی جلو رفتم توپ را روی انگشت شصت به زیبائی چرخاند و بعد گفت: "بفرمائید آقا جواد" از اینکه اسم مرا می دانست خیلی تعجب کردم و تا آخر بازی نیم نگاهی به آقا ابراهیم داشتم، همه اش در این فکر بودم که اسم مرا از کجا می داند. چند روز بعد دوباره مشغول بازی بودیم که آقا ابراهیم آمد و گفت: "رفقا، ما رو هم بازی می دین؟" گفتیم:"اختیار دارین، مگه والیبال هم بازی می کنین؟ " گفت: "خُب اگه بلد نباشیم از شما یاد می گیریم " و بعد عصا راکنار گذاشت و درحالی که لنگ لنگان راه می رفت شروع به بازی کرد. تا آن زمان ندیده بودم که کسی اینقدر قشنگ بازی بکنه. با اینکه هنوز پاش مجروح بود و مجبور بود یکجا بایسته، خیلی خوب ضربه می زد و خیلی خوب توپ ها رو جمع می کرد. شب به برادرم گفتم: "این آقا ابراهیم رو می شناسی؟ عجب والیبالی بازی می کنه! " برادرم خندید و گفت: "هنوز نشناختیش، قهرمان والیبال دبیرستان ها بوده. تازه قهرمان کشتی هم بوده " با تعجب گفتم: "جدی می گی؟ پس چرا هیچی نگفت!" برادرم جواب داد: "نمی دونم، فقط بدون که آدم بزرگیه". چند روز بعد وقتی مشغول بازی بودیم دوباره آقا ابراهیم اومد. هر دو طرف دوست داشتن آقا ابراهیم با تیم آنها باشد. بعد هم مشغول بازی شدیم. چقدر زیبا بازی می کرد. انتهای بازی بود که صدای اذان ظهر از مسجد پخش شد. ابراهیم توپ رو نگه داشت. بعد گفت: "بچه ها می یاین بریم مسجد؟" گفتیم: "باشه "و بعد با بچه ها رفتیم نماز جماعت چند روزی گذشت و حسابی دلداده آقا ابراهیم شدیم. یکبار ناهار ما روا دعوت کرد. یکبار هم با بچه های هیئت رفتیم منزلشان و بعد از مراسم ، شام خوردیم و کلی با هم صحبت کردیم. بعد از آن دیگر هر روز دنبال آقا ابراهیم بودم. اگر یک روز نمی دیدمش دلم براش تنگ می شد و واقعاً ناراحت می شدم. یکی دو بار هم با همدیگر رفتیم ورزش باستانی و خلاصه حسابی عاشق اخلاق و رفتارش شده بودم.

ابراهیم در تابستان 1361 که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پیگیر مسائل آموزش و پرورش شد. در دوره های تکمیلی ضمن خدمت شرکت کرد . همچنین چندین برنامه و فعالیت فرهنگی را در همان دوران کوتاه انجام داد.با عصای زیر بغل از پله های اداره کل آموزش و پرورش بالا و پایین می رفت. آمدم جلو و سلام کردم.گفتم: آقا ابرام چی شده؟ اگه کاری داری بگو من انجام می دم. گفت: نه، کار خودمه. بعد به چند اتاق رفت و امضا گرفت. کارش تمام شد. می خواست از ساختمان خارج شود پرسیدم: این برگه چی بود. چرا اینقدر خودت را اذیت میکردی؟ گفت: یک بنده خدا دو سال معلم بوده. اما هنوز مشکل استخدام داره. کار او را انجام دادم. پرسیدم: از بچه های جبهه است؟ گفت: فکر نمی کنم، از من خواست برایش این کار را انجام دهم. من هم دیدم این کار از من ساخته است، برای همین آمدم. بعد ادامه داد: آدم هر کاری که می تواند باید برای بنده های خدا انجام دهد. مخصوصا این مردم خوبی که داریم. هر کاری که از ما ساخته است باید برایشان انجام دهیم. نشنیدی که حضرت امام فرموند:« مردم ولی نعمت ما هستند.» ابراهیم را همه می‌شناختند. هرکسی با اولین برخورد عاشق مرام و رفتارش می‌شد. همیشه خانه ابراهیم پر از رفقا بود. بچه‌هایی که از جبهه می‌آمدند قبل از اینکه به خانه خودشان بروند به ابراهیم سر می‌زدند. یک روز صبح که امام جماعت مسجد محمدیه(شهدا) نیامده بود. مردم به اصرار، ابراهیم را فرستادند جلو و پشت سر او نماز خواندند. وقتی حاج آقا مطلع شد خیلی خوشحال شد و گفت: "بنده هم اگر بودم افتخار می‌کردم که پشت سر آقای هادی نماز بخونم

مهدی فریدوند و مرتضی پارساتیان می گویند: از ویژگی های شهید ابراهیم هادی ؛ احترام به دیگران بود ؛ حتی به دشمن جنگی همیشه میگفت اکثر این دشمنان ما انسانهای جاهل و ناآگاه هستند. به همین خاطر بیشتر مواقع در درگیری به جای کشتن دشمن آنها را به اسارت میگرفت.اغلب بعد از اسارت انها چون عربی بلد بود با آنها صحبت میکرد. هر نوع غذایی هم خودمان میخوردیم برای آنها میبرد.این رفتار او باعث میشد اسرای عراقی مجذوب او شوند. طوری که وقتی میخواستند آن اسرا را منتقل کنند با گریه نمیخواستند بروند و میگفتند اجازه بدهید حتی ما علیه بعثی ها بجنگیم.

علی صادقی و اکبر نوجوان می گویند: ابراهیم در موارد جدی بودن کار بسیار جدیت داشت اما در موارد شوخی و مزاح بسیار انسان خوش‌مشرب و شوخ طبعی بود و اصلا یکی از دلایلی که خیلی‌ها جذب ابراهیم می‌شدند همین موضوع بود.ابراهیم در مورد غذا خوردن هم اخلاق خاصی داشت. وقتی غذا به اندازه کافی بود خوب غذا می‌خورد و می‌گفت: «بدن ما به جهت ورزش و فعالیت زیاد، احتیاج بیشتری به غذا داره» یکبار با یکی از بچه‌های محلی گیلان‌غرب به یه کله‌پزی در کرمانشاه رفتن و دو نفری سه دست کامل کله‌پاچه خورده بودن! یا وقتی یکی از بچه‌ها، ابراهیم را برای ناهار دعوت کرده بود برای سه نفر 6 عدد مرغ را سرخ کرده و مقدار زیادی برنج و ... آماده کرده بود و چیزی هم اضافه نیامد! در ایام مجروحیت ابراهیم به دیدنش رفتم و بعد با موتور به منزل یکی از رفقا برای مراسم افطاری رفتیم، صاحبخانه از دوستان نزدیک ابراهیم بود و خیلی تعارف می‌کرد. ابراهیم هم که به تعارف احتیاج نداشت، کم نگذاشت و تقریبا چیزی از سفره اتاق ما اضافه نیامد. جعفر هم آنجا بود، بعد از افطار مرتب داخل اتاق مجاور می‌رفت و دوستانش را صدا می‌کرد و یکی‌یکی آنها را می‌آورد و می‌گفت: «ابرام جون، ایشون خیلی دوست داشتن شما رو ببینن و ...» ابراهیم هم که خیلی خورده بود و به خاطر مجروحیت پاش درد می‌کرد مجبور بود به احترام افراد بلند شه و روبوسی کنه. جعفر هم پشت‌سرشان آروم و بی‌صدا می‌خندید. وقتی ابراهیم می‌نشست، جعفر می‌رفت و نفر بعدی رو می‌آورد و چندین بار این کار رو تکرار کرد. ابراهیم که خیلی اذیت شده بود با آرامش خاصی گفت: جعفر جون، نوبت ما هم می‌رسه! شب وقتی می‌خواستیم برگردیم ابراهیم سوار موتور من شد و گفت:‌ «اکبر سریع حرکت کن»، جعفر هم سوار موتور خودش شد و دنبال ما راه افتاد، فاصله ما با جعفر زیاد شده بود که رسیدیم به ایست و بازرسی. من ایستادم. ابراهیم سریع گفت: «برادر بیا اینجا»، یکی از جوان‌های مسلح جلو اومد و ابراهیم ادامه داد: «دوست عزیز، بنده جانباز هستم و این آقای راننده هم از بچه‌های سپاه هستن. یه موتور دنبال ما داره میاد که ...»، بعد کمی مکث کرد و گفت: من چیزی نگم بهتره فقط خیلی مواظب باشین. فکر کنم مسلحه» و بعد هم گفت: با اجازه و حرکت کردیم. حدود صد متر جلوتر رفتم توی پیاده‌رو و ایستادم. دوتایی داشتیم می‌خندیدیم که موتور جعفر رسید، سه چهار نفر مسلح دور موتور رو گرفتن و بعد متوجه اسلحه کمری جعفر شدن و دیگه هر چی می‌گفت کسی اهمیت نمی‌داد و ... تقریبا نیم ساعت بعد مسئول گروه اومد و حاج جعفر رو شناخت و کلی معذرت‌خواهی کرد و به بچه‌های گروهش گفت: «ایشون، حاج جعفر از فرماندهان سپاه هستن». بچه‌های اون گروه، با خجالت از ایشون معذرت‌خواهی کردن و جعفر هم که خیلی عصبانی شده بود. بدون اینکه حرفی بزنه اسلحه‌اش رو تحویل گرفت و سوار موتور شد و حرکت کرد. کمی جلوتر که اومد با تعجب ابراهیم رو دید که در پیاده‌رو ایستاده و شدید می‌خنده. تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده و چرا اون رو متوقف کرده بودن. ابراهیم جلو اومد،‌جعفر رو بغل کرد و بوسید. اخمای جعفر باز شد و او هم خنده‌‌اش گرفت و با خنده همه چیز تمام شد.

ابراهیم در مورد مداحی حرف های جالبی می زد.می گفت:مداح باید آبروی اهل بیت را در خواندنش حفظ کند،هر حرفی نزند.اگر در مجلسی شرایط مهیا نبود روضه نخواند و ... ابراهیم هیچ وقت خودش را مداح حساب نمی کرد.ولی هرجا که میخواند شور و حال عجیبی را ایجاد می کرد. ذکر شهدا را هیچ وقت فراموش نمی کرد.چند بیت شعر آماده کرده بود که اسم شهدا علی الخصوص اصغر وصالی و علی قربانی را می آورد و در بیشتر مجالس می خواند.

شب تاسوعا بود.در مسجد،عزاداری باشکوهی برگزار شد.ابراهیم در ابتدا خیلی خوب سینه می زد. اما بعد،دیگر او را ندیدم!در تاریکی مجلس،در گوشه ای ایستاده و آرام سینه می زد. سینه زنی بچه ها خیلی طولانی شد.ساعت دوازده شب بود که مجلس به پایان رسید. موقع شام همه دور ابراهیم حلقه زدند.گفتم:عجب عزاداری باحالی بود،بچه ها خیلی خوب سینه زدند. ابراهیم نگاه معنی داری به من و بچه ها کرد و گفت:عشقتان را برای خودتان نگه دارید! وقتی چهره های متعجب ما را دید ادامه داد:این مردم آمده اند تا در مجلس قمر بنی هاشم (علیه السلام) خودشان را برای یک سال بیمه کنند. وقتی عزاداری شما طولانی می شود،اینها خسته می شوند.شما بعد از مقداری عزاداری شام مردم را بدهید.بعد هرچه قدر می خواهید سینه بزنید وعشقبازی کنید،نگذارید مردم در مجلس اهل بیت احساس خستگی کنند

>

زمستان های قزوین سرد بود. مادر شال را دور گردنش بست که سرما نخورد. وقتی از مدرسه برگشت، شال نبود. «یکی از دوستام سرما خورده بود؛ شال رو دادم بهش» چند روز بعد، هوا بارانی بود، بدون کت برگشت.

دایی تصمیم گرفته بود برای ادامة تحصیل او را روانة آلمان کند، پدر موافق نبود، اما مخالفتی هم نداشت. «مدتی مقدمات علوم اسلامی بخون، بعد اگه خواستی راهی شو» یک سال بعد معمم از مشهد برگشت. همه مبهوت مانده بودند.

روز شهادت امام صادق (ع)، سال 42، شهربانی به فیضیه حمله کرد. حجره به حجره طلبه ها را بیرون می کشیدند، می زدند و اگر کسی زنده مانده بود می انداختندش داخل ماشین ها. بیست نفری با سید علی اکبر، رفته بودند توی یک حجره. در را محکم بسته بودند. هرچه از بیرون ضربه زدند؛ نتوانستند در را باز کنند. صدایی ازشان در نمی آمد. شب که شد یکی یکی از پشت بام و رودخانه از فیضیه زدند بیرون.

امام با جمعیت راه افتاده بودند سمت فیضیه؛ برای اقامة عزای شهدای مدرسه. فیضیه در محاصرة گارد بود. جمعیت که به صد متری رسید؛ سربازها گارد گرفتند. پنجاه متری گلنگدن ها را کشیدند. سی متری روی زمین زانو زدند و نشانه رفتند. به ده متری که رسیدند، فرمانده دستور داد تیراندازی نکنند و راه را باز کنند. امام از بین سربازها رد شد؛ سید علی اکبر هم با مردم دنبالش. وسط حیاط مدرسه، اوستای بنا با لباس های گچی شروع کرد به خواندن روضه. مردم برای اولین بار گریة امام را می دیدند.

طلبة درس خوانی بود. حتی تابستان ها، توی هوای گرم نجف برای خودش استادی پیدا می کرد تا کتابی را به او درس بدهد.

موقع عروسی، پدربزرگ بیست هزار تومان هدیه دادند بهشان تا در قم خانه ای برای خود بخرند. خانه را خرید. خانه را برای یک طلبة عراقی که به قم مهاجرت کرده بود، خرید و خودش خانه ای اجاره کرد.

پیام امام دربارة شهادت آیت الله سعیدی باید به ایران می رسید. دو چمدان پر از اعلامیه راهی کرده بودند. چمدان اول رفته بود. چمدان دوم را سید علی اکبر آورد. چمدان اول را گرفته بودند؛ منتظر دومی بودند. در مرز خسروی بسته بسته اعلامیه از چمدان بیرون می کشیدند و با هر بسته، یک سیلی می خورد توی گوش علی اکبر.

می رفت سر قرار، همراه سید علی اندرزگو. عبا و عمامه اش را در آورده بود و گذاشته بود صندلی عقب فولکس. نزدیک میدان قیام، ماشین ضد خراب کاری راهشان را بست. دو نفر با یوزی سنگر گرفتند و یکی شان از پنجره گردن سید علی اکبر را گرفت. دعا می کرد سید علی آقا از ماشین پیاده شود و فرار کند؛ اما او آرام نشسته بود. افسر چشمش افتاد صندلی عقب و یک باره گردن سید علی اکبر را رها کرد. آقا ببخشید؛ عفو کنید. یک عده خراب کار این اطراف هستند. این طور ما هم شرمندة شما شدیم. بفرمایید. راه که افتادند، از سید علی آقای اندرزگو پرسید «شما چرا فرار نکردین؟» خندید. «متوسل شدم به آقا امام زمان (عج) تا جان شما به خطر نیفتد.»

برادر و پسرخاله اش در فرو رفتگی عقب فولکس جا گرفته بودند. سه تا از پیرزن های فامیل نشسته بودند ردیف وسط، یکی شان نابینا بود و دو تای دیگر مریض احوال. همسر و بچه هایش هم جلو بودند. کی فکر می کرد داخل همچین ماشینی اسلحه جاسازی کرده باشند؟ پلیس راه با غُرغُر پیرزن ها کلاً از خیر بازرسی گذشت.

مسیر حفاظت از مسیر فرودگاه بود. تا بهشت زهرا پشت ماشین امام بودند. نزدیک خزانه یک نفر پرید جلوی ماشین و افتاد روی زمین. ماشین جلوی چشم شان از روی کمر مرد رد شد. در ماشین را باز کرد برود کمک که مرد بلند شد و در حالی که شعار می داد، دوید دنبال ماشین امام.

دو دستگی در قزوین زیاد بود. برای نصیحت می رفت پیش بچه های سازمان مجاهدین. می گفتند مجاهد شده و با سازمانی ها رفت و آمد دارد. کردهای آواره را سر و سامان می داد؛ می گفتند با بنی صدر است. بار سفر بست و راه افتاد سمت جبهه ها. «دیگه صلاح نمی دونم بمونم و باعث درگیری شم. بذارین ما بریم، بلکه شهر آروم شه.»

عراقی ها از روستای دب حردان عقب نشینی کرده بودند. همراه نیروهایش به خانه های مردم می رفتند و فرش ها و وسایل را گوشه ای جمع می کردند که خراب نشود. در خانه ای نود هزار تومان پول پیدا کرد و با خودش آورد. آن قدر گشت تا صاحب خانه را پیدا کرد. پیرمرد عرب همة گوسفندهایش را فروخته بود و این پول، کل دارایی اش بود. حالا فکر می کرد فرشته های خدا، دار و ندارش را به دستش رسانده اند.

صبح در اردوگاه اهواز برای رزمنده ها صحبت می کرد؛ عبا و عمامه ای خاک گرفته داشت و کهنه. فردایش لباس رزم پوشید و هم رنگ بقیه شد با یک عمامة سیاه.

برای شناسایی رفته بود. عراقی ها او را دیدند، خودش را انداخت توی کانال. تیراندازی ها شروع شد. در عرض کانال شنا کرد و از آن طرف بیرون آمد. آبی که از لباس هایش به زمین می ریخت، یخ زده بود. به زور خندید، با خودش گفت «الکی نبود عراقی ها نزدن به آب»

پیام های تسلیت از هر طرف به خانة سید عباس ابوترابی می رسید. از بیت امام تا مقامات لشکری و کشوری. با این حال همسر و مادرش سیاه تن شان نکردند. می دانستند زنده است. از شیخ جعفر مجتهدی شنیده بودند «آقا سید علی اکبر زنده اس. خطر تا نزدیکی اش می آد؛ اما نمی تونه بهش آسیب برسونه.»

بدن کبود و خونین اش را بردند بهداری. دکتر بدون بی هوشی زخم روی سینه اش را بخیه زد. پرسید: «ببخشید آقا، آقای ابوترابی رو هم زدند؟» به زور لبخندی زد. «بله حالش رو هم جا آوردن که مزاحم شما شد و الآن در خدمت شماس.» حال دکتر آن قدر خراب شد که یکی باید به خودش کمک می کرد.

آن روز عراقی ها بدجوری کتکمان زدند. بدتر از همیشه. گوشة اردوگاه سرم را گذاشته بودم روی زانویم. انگار خوابم برد. توی خواب دیدم، بانوی محجبه ای آمد جلو. گفت: «ناراحت نباش، فردا پسرم، علی اکبر می آد» چند تا اسیر تازه آوردند. گفتند نمایندة امام بین آن هاست. از یکی شان پرسیدم «اسم شما چیه؟» گفت «علی اکبر آقا جان!»

او را از اردوگاه به بغداد فرستادند. فرمانده اردوگاه مقداری پول توی جیب راننده گذاشت. «ابوترابی روزه است. رسیدی بغداد افطاری بخر و بهشون بده».

دنبال بهانه بودند. فرقی نمی کرد؛ برای غذا، برای نماز، حتی برای نتراشیدن ریش. حاج آقا می گفت «هیچ بهونه ای دستشون ندید؛ حتّی سینه زدن برای امام حسین» کسی سینه نمی زد بعد از نماز می آمدند هر کسی چشم هایش قرمز بود، می بردند و کتک می زدند که برای سید الشهدا گریه کرده ای.

مریض بود. توی تب می سوخت. نصفه شب بیدار شدم. دیدم به حالت نشسته به دیوار تکیه داده. از شدّت تب می لرزید، مهر نماز را گذاشته بود روی زانویش و داشت نماز شب می خواند.

روزی نبود که جاسوس ها کار دستمان ندهند. چهار چشمی مواظبشان بودیم، اما باز هم دردسر درست می کردند. یکی شان زیاد دور و بر حاج آقا می پلکید. رفتم پیش شان، گفتم «حاج آقا مواظب فلانی باشین، مخفیانه با عراقی ها تماس می گیره» خندید و گفت «خیالتون راحت؛ می خوایم از عراقی ها رادیو بگیریم».

دوازده نفر بودند؛ همگی مجروح. یکی شان قطع نخاع شده بود. بقیه هم حال بهتری نداشتند. جلوی اردوگاه همه را پیاده کردند و گفتند: برید اتاق نگهبانی. اتاق نگهبانی پنجاه متر آن طرف تر بود. یکی یکی همه را به پشتش گرفت و بردشان به اتاق. پاهایشان را می مالید. رویشان را می بوسید و می گفت «بگید یا حسین. بگید تا دردتون آرام شه.»

تبادل اسرا آغاز شده بود. همه خوشحال بودند جز کسانی که این مدت دستشان را عراقی ها توی یک کاسه بود. بین دو نماز حاج آقا را صدا کردند. قول بخشش می خواستند. از برگشتن به ایران می ترسیدند.

صبر می کردیم، صبر. نمایندة صلیب سرخ گفت «من در کامبوج و لبنان و جاهای دیگه بودم؛ اما در برابر استقامت شما تعظیم می کنم» حاج آقا جواب داد «ما پیرو مردی هستیم که در برابر ظلم؛ ربع قرن سکوت کرد، در حالی که ما ربع سال هم صبر نکرده ایم».

محرّم بود. همه چیز ممنوع شده بود. نه می توانستیم سینه بزنیم، نه نوحه بخوانیم، نه کار دیگری. حاج آقا کفش هایش را زد زیر بلغش و گفت «به احترام آقا ابا عبدالله (ع) با پای برهنه تو محوطه راه می ریم».

یک نهج البلاغه به ما دادند. حاج آقا گفت «فردا صبح این کتاب رو می برن، بیاین حفظش کنیم» نهج البلاغه هشتصد صفحه ای را بین دو هزار نفر تقسیم کرد. سهم هر کس چهار، پنج خط شد. صبح فردا، یک نهج البلاغه در دل دو هزار نفر بود.

فرار نکنید. «هر کسی برای نجات خودش فرار می کنه، مثل کسی می مونه که تو باتلاق پاش رو روی سر و شونة بقیه می ذاره. شاید خودش رو بکشه بیرون، اما خیلی های دیگه رو می کشه.» بعد از آن تمام نقشه های فرار به فراموشی سپرده شد.

منافقین فیلمی ساخته بودند ضدّ امام خمینی. یکی از افسران آمد پیش آقای ابوترابی که چه کنیم؟ گفتند «من تحریم کردم، نگاه نمی کنم. هر کس هم حرف من رو قبول داشته باشه، نگاه نمی کنه» هیچ کس، حتی در آسایشگاه افسران، فیلم را ندید.

از افسران رژیم شاه بود. حاج آقا تحویلش می گرفت. خیلی ها شاکی بودند. برای نمایش فیلم منافقین، سیم سیّار و تلویزیون را آوردند. آن افسر رفت کنار پنجره و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. «الله اکبر! الله اکبر!» نگهبان با هول آمد سراغ ابوترابی و گفت «این چه وضعیه درست کردین؟» ابوترابی خندید «شیعیان هر وقت مقدّساتشون تهدید شه، برای هشدار به بقیه اذان بی موقع می گن».

عراقی ها رفتار مؤدبانة اسرای ایرانی را برای خودشان ننگ می دانستند. نمی دانستند ابوترابی به همة اسرا گفته «برخورد ما با دشمنی که الآن گرفتارش هستیم، باید مثل برخورد کسی باشه که تو بیابون گرفتار سگ درنده ای شده. اگه با سنگ، عصا یا چوب دستی به سگ حمله کنیم، اون هم بدون درنگ به ما حمله می کنه. اما اگه به جای اون یه تیکه نون جلوش بندازیم، شر سگ رو کم کردیم و راحت از اون فاصله می گیریم.»

هر وقت با خیزران می زدند، بعدش روضة حضرت زینب (س) می خواند و گریه می کرد. «ما مَردیم و بدنمون آمادة رزم. وای به حال زن ها و بچه ها...»

پاکت های تاید چند لایه بود. خیس که می شد از هم جدا می شد. خودکار هم از صلیب سرخی ها کِش می رفتیم. شب ها نگهبان می گذاشتیم تا حاج آقا بگوید و بچه ها بنویسند و فردا در اتاق های دیگر بخوانند. «قال علی بن ابی طالب ...»

همان جا توی اردوگاه برایمان کلاس اخلاق می گذاشت. می گفت «اسیر، کسیه که نتونه بندگی خدا رو بکنه. دربند، کسیه که نتونه انسانیت خودش را حفظ کنه» آزادمان کرده بود از رنج اسیری.

«سلام»، جواب نمی داد. «سلام علیکم» جواب نمی داد. خلبان فانتوم بود. به هیچ چیز اعتقاد نداشت. شش ماه بود هر روز حاج آقا بهش سلام می کرد و او جواب نمی داد. آخر یک روز آمد و گفت «آقای ابوترابی تو من رو از رو بردی» گفت «آقا جون من برای از رو بردن که به تو سلام نمی کنم. به یه اسیر هم وطنم سلام می کنم که احوالی ازت بپرسم» خلبان وا رفت و زیر لب گفت «علیکم سلام»

خدا را توی اسارت شناختم؛ ابوترابی را می دیدم، با خودم می گفتم «اگه یک بندة معمولی خدا می تونه این همه تقوا داشته باشه، این همه از خودش بگذره، این همه مهربون باشه، پس پیغمبر خدا که خلق عظیم داشت؛ کی بوده.»

افسر عراقی قبل از رفتن به جانشینش گفت «خمینی امام کبیرشان تو ایرانه، ابوترابی هم امام صغیرشون، این جا»

هیچ وقت دمپایی نمی پوشید. یک بار پرسیدم «چرا کفش راحت نمی پوشین؟» گفت «آقا جون من هر لحظه آماده ام که رزمنده ها بیان بگن خودتون رو از این اردوگاه نجات بدین» همیشه کتانی می پوشید.

روبه روی اتاق اسرا حاج آقا را می زدند، جلوی چشم ما. او که کتک می خورد، بدنش می سوخت؛ ما که می دیدیم، قلبمان. وقتی برگشت تمام تنش سیاه شده بود. بچه ها گریه می کردند. گفت «به حق جدم زهرا (س) من رو حلال کنید که به خاطرکتک خوردن من شما ناراحت شدین.»

لیست می نوشتند برای مبادلة اسرا. جوان ها می گفتند «صدام حرفش حرف نیست. شما زن و بچه دارین، چشم انتظارتونن» متأهل ها می گفتند «شما اول جوونی تون اسیر شدین؛ آرزو دارین» عراقی ها حوصله شان سر رفت. گفتند «شماها آدم نیستین، خودمون می نویسیم.»

هر کسی را می زدند، وقتی برمی گشت نای تکان خوردن نداشت. گوشه ای می افتاد و می خوابید. ابوترابی که برمی گشت، پیراهن خونی اش تکه تکه به پشتش چسبیده بود. پیراهن را در می آورد و تکبیر می گفت و می ایستاد به نماز تا موقع غذا.

بچه ها به هم انس می گرفتند. عراقی ها وقتی می خواستند زهر چشم بگیرند؛ از هم جدایشان می کردند. می ایستاد پشت پنجره و سوت بلبلی می زد؛ چقدر هم قشنگ می زد. بچه ها خنده شان می گرفت. می گفت «بیاین پشت پنجره، یه اذان یواشکی بگین برای بدرقة دوستاتون.»

پا برهنه روی خاک راه می رفت. کتانی هایش را می زد زیر بغل. پا برهنه راه می رفت تا کف پایش محکم شود، برای وقتی که با کابل می زدندمان.

اگه عکس امام رو هم نشون بدن، من نگاه نمی کنم» همین حرف کافی بود تا هر تلویزیونی به آسایشگاه می آورند، یک جوری بسوزد.

«باید به خمینی فحش بدی» هی زدند، زدند، زدند ... نگفت. جانش تمام شده بود، نگفت. حاج آقا می گفت «امام راضی نیست تا این حد اذیت شی آقاجون. رفع اضطراره برای نجات جونت» همه می دانستند حاج آقا خودش یک بار هم کوتاه نیامده برای توهین به امام.

در بازی پینگ پنگ رو دست نداشت. سرگرد بازی هایش را دیده بود. آمد کنار میز و راکت را از حریف حاج آقا گرفت. آن ضربه های محکم و جانانه، کمی آرام تر شدند، ملایم تر. بچه ها داشتند بال بال می زدند برای برنده شدن حاج آقا، اما بعد گفت «اگه می بردم تاوانش رو شما باید پس می دادین».

اسرا باید بلوک می ساختند؛ اما بچه های دو، سه تا آسایشگاه حاضر نبودند، بلوک هایی که به جبهه می رفت را بسازند. جنگی شده بود، ماجرای بلوک زنی بین اسرا و عراقی ها. هر روز سرهایی می شکست یا بدن هایی کبود می شد. «ما این ها رو می سازیم؛ بچه های ما بهترش رو بسازن» این را گفت، آستین ها را بالا زد و اولین بلوک را برداشت. هر بلوک را که بر می داشت، می گفت «برای سلامتی حضرت امام، اللهم صل علی محمد و ال محمد ...» فرمانده اردوگاه حاج آقا را صدا کرد. گفت «چند ماهی که برای بلوک زنی اعتصاب کرده بودین، یک مشکل داشتم. الآن هر روزش یه مشکله» جلوتر آمد «بهشون بگو موقع بلوک زدن، بعد هر صلوات حداقل «و ایّد الامام الخمینی»ش رو نگن. اگه بازرس بیاد، پدر من رو در می آرن» حاج آقا چند ساعتی دربارة اخلاق برایمان حرف زد و آخرش گفت موقع صلوات اسم امام را نیاورید. نگهبان ها آمدند که جلوی سخنرانی را بگیرند. گفت «به فرمانده بگین داشتم پیغام ایشون رو به اسرا می دادم».

مرامش نبود بی قید و شرط چیزی را بپذیرد. عراقی ها به خاطر دعای بعد از نماز، می خواستند نماز جماعت را تعطیل کنند. دیگر نمی گفت «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی (عج)، خمینی رو نگه دار!» به جایش می گفت «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی (عج)، آقامون رو نگه دار!»

سرباز نگهبان دستش را گرفت تا سوار ماشین شود. می فرستادندندش تکریت 17. سرباز را بغل کرد. «برادرم احسان، من خدمت های صادقانة شما رو فراموش نمی کنم» احسان سرش را گذاشته بود روی شانة ابوترابی و گریه می کرد.

چند روزی از شکنجة حاج آقا گذشته بود که صلیب سرخی ها آمدند. حرفی نزد؛ رفتند. فرمانده اردوگاه از حاج آقا پرسید «چرا به صلیبی ها حرفی نزدی؟» اشاره ای به قرآن کرد و گفت «من مسلمان را به غیر مسلمان نمی فروشم».

افسر نزار جدی بود؛ از آن سنگ دل ها. از کنارشان رد می شد که حاج آقا از صف بیرون آمد و گیوه ای که بچه ها بافته بودند را داد دستش. تعجب کرد، پرسید «این چیه؟» حاج آقا گفت «هدیه اس، برای شما» چند لحظه ای مکث کرد. نگاهی به حاج آقا انداخت و نگاهی به گیوه؛ دستش را بالا آورد، احترام نظامی گذاشت و بیرون رفت.

سرهنگ شده بود. همان افسری که هر کس از کنارش رد می شد، کتکش می زد. با آرد خمیرهای نان یک کیک کوچک درست کردند و با چند شاخه گل از باغچة اردوگاه، برایش بردند. با اخم پرسید «برای چی اومدین؟» حاج آقا جلو رفت و ظرف را روی میز گذاشت و گفت «شنیدیم درجه گرفتین؛ به نمایندگی از اسرا برای تبریک و دادن هدیه اومدیم» لبخند زد، موقع برگشتن پرسید «راستی چیزی لازم ندارین؟»

چند بار حاج آقا دنبالش فرستاد. نیامد. سر دستة منافقین اردوگاه بود. پیغام هم داد «به ابوترابی بگو اگه بیای پاتو می شکنم» حاج آقا رفت دیدنش. دستشان توی دست هم بود و حرف می زدند. موقع برگشتن گفت «چیزی ندارم ازت پذیرایی کنم؛ اما کاری می کنم که دلت شاد بشه». رفقایش را راه انداخته بود دور اردوگاه علیه مسعود و مریم شعار بدهند.

جا کم بود؛ برای هر کس به اندازة یک پتوی سه لا شده. حاج آقا نماز می خواند. رکوع که رفت؛ کناری اش غلتی زد و آمد روی جای حاج آقا. یک ساعت در حالت رکوع ماند تا جوان از روی سجاده اش کنار رفت.

بیش تر شب را نماز می خواند. سجده بود که خوابم برد. بیدار شدم هنوز همان طور توی سجده بود. خیال کردم خوابش برده. شب از نیمه گذشته بود، نگرانش شدم. رفتم کنارش، آهسته گفت «بیدارم آقا محمد».

حاج آقا ورزش را دوست داشت. فدراسیون فوتبال درست کرده بود. تیم ها را سازماندهی می کرد و مسابقه می گذاشت. کاپیتان تیم پیرمردها هم خودش بود. موقع بازی تیم پیرمردها، همه می آمدند. حاج آقا نوک حمله بود. دفاع می کرد، حمله می کرد، خط میانی هم بود. بقیه یا بازی بلد نبودند یا حال دویدن نداشتند. خیلی خوش می گذشت.

اسرائیل به لبنان حمله کرد. حاج آقا نامه ای نوشت در محکوم کردن حملة اسرائیل و داد به صلیب سرخ. با این که خطر رفتن به بغداد بود و محاکمه و سلول انفرادی و شکنجه. همان کسی این نامه را نوشت که می گفت: «اگه به خاطر نماز، سلامتی اسرا به خطر بیفته؛ من نمازم رو زیر پتو می خونم».

رفته بودم با حاج آقا حرف بزنم. یکی از بچه ها من را کشید کنار و گفت «می شه فردا بیای؟ حاج آقا دو شبه نخوابیده. تا بچه ها بیدارن باهاش حرف می زنن، وقتی همه خوابیدن تا سحر نماز می خونه و قرآن. بعد از سحر هم دیگه نمی خوابه» نرفتم. می دانستم بروم پیشش ردم نمی کند.

احترامش به عراقی ها صادقانه بود. خیلی ها خوش شان نمی آمد. بعضی ها می گفتند، آن هایی هم که نمی گفتند رویشان نمی شد. خودش می فهمید، می گفت «ما برای نجات این ها اومدیم. این ها آدم های بدبخت و مستضعفی هستن. ما باید راه درست رو نشون شون بدیم؛ البته نه از سر ضعف، بلکه به این نیت که به راه بیان»

اولین ایستگاه برای پذیرایی از آزادگان بودند. شیرینی و شربت، دست به دست می شد. یکی از مأمورها با عبا و عمامة سیاه توی دستش آمد طرف حاج آقا. با صدای صلوات آزاده ها عبا را انداخت روی دوشش و عمامه را گذاشت روی سرش.

برای نمایندگی مجلس شورای اسلامی کاندید شده بود. رفتیم دنبالش تا به برنامه های تبلیغات سر و سامان بدهیم. نبود. رفته بود سوریه، زیارت حضرت زینب (س) و دعا کرده بود «اگه رفتن من به مجلس، خدشه ای به دامان پاک شما، به عنوان قافله سالار اسرا وارد می کنه؛ مانعی بذارین که وارد این عرصه نشم.»

جلوی مجلس عبایش را پهن کرده بود و نشسته بود و به حرف مردم گوش می کرد. گفتند «این کار شما صورت خوشی نداره» گفت «اگه نگران رفت و آمد هستن، از این جا می ریم؛ اما اگه نگران هستن مردم بد عادت بشن، همین جا می مونیم».

کنگرة شهدا بود. حاج آقا برای سخنرانی آمده بود. موقع شام یک ظرف ماست برداشت و یک تکه نان. گفتم «این همه غذای جورواجور این جاست، چرا چیزی نمی خورین؟» لبخند زد و نانش را زد توی ظرف ماست. گفت «علامه مجلسی مدت ها نون خشک می خورد تا به شیعیان بگه می شه نون خشک خورد و دنبال حروم نرفت. ما که ماست هم داریم.»

آمده بود جهرم دیدن بچه های آزاده. برای شام دعوتش کردم خانه مان. وقتی رفت دیدم خانمم گریه می کند. «چرا گریه می کنی؟» قبای حاج آقا را ندیدی؟ از کهنگی پاره شده بود.

دو دست لباس داشت که همیشه هم تمیز بودند. یک روز وصلة لباسش را دیدم. گفتم «حاج آقا حداقل وصله پینه های شلوارت رو بپوشون. ناسلامتی نمایندة مجلس هستین. این طوری آبروی مملکت می ره» با تعجب نگاهی به وصلة شلوارش انداخت و گفت «آقاجون آبروی مملکت به شلوار من ربطی داره؟»

منتظر تاکسی بود. پیکان وانت قراضه ای جلوی پایش ایستاد. راننده اش جوانی بود. سوار شد. رسیدند مجلس. خواست بایستد؛ حاج آقا گفت «برو داخل محوطه» بیرون که آمد به دوستش گفت «امروز به انقلاب امیدوار شدم».

سوار تاکسی شد. راننده حاج آقا را شناخت و از مشکلش در تاکسیرانی گفت. حاج آقا گفت «الآن سربرگ مجلس همرام نیست. آدرست رو بده، فردا می آم همون جا و می نویسم». وقتی حاج آقا زنگ خانه اش را زد، چند لحظه ای متعجب از پنجره نگاهش کرد، باورش نمی شد. تا به خودش آمد و در را باز کرد و نامه را گرفت، طول کشید.

یکی از آزاده ها آمده بود پیشش. گفت «حاج آقا، مشکل مسکن آزاده های تهران حل نشده، شما که با بیت تماس داری، موضوع رو به آقا بگو و کمکی بگیر» دستش را گذاشت روی شانة آن بنده خدا و گفت «ما زمان اسارت از خدا می خواستیم آزاد شیم و برگردیم تا باری از دوش این عزیز برداریم؛ حالا خودمون بیایم این بار رو سنگین تر کنیم؟»

بیش تر از سه، چهار ساعت نمی خوابید؛ یا به کارهای مردم می رسید، یا به کارهای بچه های آزادگان. بهشان گفتم «حاج آقا می شه چند روزی با هم بریم سفر؟» گفت «چرا؟» جواب دادم «آخه شما خیلی خسته این، باید یه کم استراحت کنین» خندید. «استراحت؟ باشه برای اون دنیا».

هر وقت صحبت مرگ و قبر می شد، حاج آقا می گفت «من که جام آماده اس، شما فکری به حال خودتون بکنین» سفر آخر با پدرشان رفتند زیارت امام رضا (ع). توی راه تصادف کردند. بردندشان مشهد، آن جا غسل شان دادند، کفن شان کردند و فرستادن شان تهران. بعد برای دفن بردند قزوین. وقتی رسیدند خبر دادند دو تا قبر توی حرم امام رضا (ع) برایشان آماده کرده اند. دوباره برشان گرداندند مشهد پیش امام رضا (ع).

رفته بود بازدید، توی دفتر مسجد روستا به یادگار نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، ابوترابی تو هیچی نیستی. والسلام سید علی اکبر ابوترابی» همان طور که می نوشت، گفت «موقع پایین آمدن از کوه یک لحظه از ذهنم گذشت اگه من نباشم کی به مشکلات آزاده ها می رسه، به ثانیه نرسید که پام لرزید و افتادم. دیدم من حواسم به خدا نبود، اما اون حواسش به من بود».

توی ختم حاج آقا داشت آب می داد، همان افسری که در اسارت از روحانی جماعت خوشش نمی آمد و دنبال گرفتن پناهندگی در اروپا بود.

می رسید حرم زیارتش را می کرد و می رفت صحن آزادی. همیشه همان جا رو قبله می نشست و قرآن می خواند. همان جایی که بعدها شد مزارش و آزاده ها دسته دسته پر می کشیدند کنارش و می نشستند و قرآن می خواندند.

می رسید حرم زیارتش را می کرد و می رفت صحن آزادی. همیشه همان جا رو قبله می نشست و قرآن می خواند. همان جایی که بعدها شد مزارش و آزاده ها دسته دسته پر می کشیدند کنارش و می نشستند و قرآن می خواندند.

آن موقع با این که اسلام دین رسمی کشور بود، ولی نشانی از آن به چشم نمی آمد. آغاجاری یک مسجد سوت و کور داشت که محل استراحت پیرمردها بود. اسماعیل جلسات منظمی در مسجد دایر کرد. جلسات تفسیر سوره های کوچک آخر قرآن، که اکثراً جوان ها می آمدند. اسماعیل حرف هایی می زد که به گوش ما نوجوان ها می نشست. می گفت «رژیم می خواهد سر جوان ها را گرم کند تا نفهمند که اجنبی دارد کشورشان را غارت می کند.» خودمان هم می توانستیم ببینیم. انگلیسی ها و آمریکایی ها ارباب آن منطقه بودند و ما در کشور خودمان کارگر آن ها.

به بزرگ ترهای فامیل که نگرانش بودند و سرزنشش می کردند که دارد با دُم شیر بازی می کند به شوخی می گفت که در زندان چیزهای زیادی یاد گرفته، مثل این که چه طور می شود با موش ها سرگرم شد و چه طور می شود در یک اتاق که جای نشستن هم نیست خوابید. زندان رفتن او برای ما جوان ترهای فامیل افتخاری شده بود. حالا ما هم در خانواده یک مبارز داشتیم. اسماعیل که زمانی هم بازیمان بود یک باره نسبت به ما خیلی بزرگ تر شده بود.

گارد ریخت و اخطار داد که شعار ندهند. توجه نکردند و گاردی ها شلیک کردند که چند دانش آموز کم سن و سال شهید شدند. شب که هم را دیدیم، گفت «هر کار کردیم این بچه ها را راضی کنیم که بروند، نرفتند.» گفت: «اگر ما دانشجوها زمانی جلوی صف انقلاب بودیم الآن انقلاب به جایی رسیده و مردم آن قدر حضور پیدا کرده اند که باید بدویم تا از انقلاب جا نمانیم.»

یک بار که با هم دیگر از تهران به جنوب بر می گشتیم، قبل از قطار سوار شدن، یک بسته به من داد و گفت: «این امانتی را برای من نگه دار» پرسیدم چیه، که چیزی نگفت. من گذاشتمش توی کیفم. تا توی خانه بسته را از من نگرفت. بسته را که بهش دادم گفت: «می دونی این تو چی بود؟» بسته ای که من همراهم آورده بودم حاوی چند هزار اعلامیة امام و یک اسلحه بود. یکه خوردم. گفتم: «خودت هم می دانستی توی این چیه؟» به شوخی گفتم: «این همه اصرارت برای این که زود با هم محرم بشویم لابد برای این کارها بوده دیگر» لبخند زد گفت: «آره چه طور مگر؟»

دانشگاه ها تعطیل شده بودند، ولی او در تهران ماند. می گفت: «دانشگاه تعطیل شده مبارزه که هست» نگرانش بودم. بهمن سال 57 بود. امام آمده بودند و آمدنشان را کسی نمی توانست عقب بیندازد. تلویزیون هم نشان داد، که زود رویش تصویر شاه را انداختند. بعضی ها آن شب از این کار آن قدر عصبانی شدند که تلویزیون هایشان را شکستند. به هر جایی در تهران که می شد خبری از اسماعیل پیدا کرد تلفن زدم، ولی پیدایش نکردم. دیگر او را به عنوان همسر خودم می شناختم و دلم برایش بیشتر شور می زد. بیست و سوم بهمن خودش تلفن زد و گفت که انقلاب پیروز شده. کمیته تازه تشکیل شده بود و او هم عضو بود. می گفت این چند روز یک کامیون پیدا کرده، داشته با دوستانش اسلحه های پادگان ها را تخلیه می کرده که دست گروهک ها نیفتند.

عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج، که از دید آن ها غیر معمول بود، شبیه بقیة مردم بشود. گرچه هیچ کداممان موافق نبودیم، ولی اسماعیل گفت: «تا این جا به اندازة کافی دل مادرت را شکسته ایم. برای من چه فرقی دارد؟ من چه زیاد چه کمش را ندارم. راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی، شرمنده ام کنی» من آن مقدار مهریه ای را که معلوم کرده بودند، همان وقت قبل از این که وارد سند ازدواج کنند، به او بخشیدم.

اصلاً از بریز و بپاش های شب عروسی خبری نبود. حتی از مراسم عکس نگرفتیم. یک سنت شکنی دیگر هم که کردیم این بود که به جای بزن و بکوب تصمیم گرفتیم که یکی از این خانم های جلسه ای بیاید و صحبت کند، مثلاً راجع به خوبی های ازدواج، عروسیمان به هیچ عروسی دیگری شبیه نبود. حالا که فکر می کنم می بینم شاید به قول معروف شورش را درآورده بودیم، ولی خوب، کسی حرفی روی حرف ما نمی زد.

وسط مغازة پدر اسماعیل دیوار کشیدند و یک اتاق درآوردند که همین اولین خانة مشترکمان شد. جهیزیة مختصرم را بردم آن جا و اولین روزهای زندگی مشترک به مفهوم واقعیش را شروع کردیم.

مادرم راست می گفت که «دخترمان را به یک دانشجو دادیم پاسدار از کار درآمد» ولی انقلاب و جنگ، دانشجو و پاسدار نمی شناخت. برای خودمان این جور زندگی طبیعی بود. انگار ادامة راهی باشد که با هم شروعش کرده بودیم. اسماعیل دنبال آدم جمع کردن برای سپاه بود. گرچه آدم های زیادی داوطلب شده بودند، ولی او در انتخاب آن ها وسواسی و جدی بود. نتیجة وسواسش بعدها معلوم شد. آدم های آن دوره در جنگ شجاعت های زیادی نشان دادند.

اغلب مردم شهر را تخلیه کردند، ولی ما ماندیم. یک روز آمد و گفت: «توی باغچة حیاط سنگر درست کن» گفتم «مگر من می توانم؟» گفت: «آره، هر روز کار کنی، زود تمام می شود» در باغچه با یک بیلچه سنگر کندم، تا با شنیدن صدای هواپیما برویم آن جا.

خانواده هایمان اعتراض کردند که «حالا این ها چه گناهی کرده اند که باید همراه تو زیر توپ و آتش بمانند» گفت «روا نیست که من با این مسئولیتم، زن و بچه ام دور از سر و صدای جنگ باشند.»

قرار شد یک شب اسماعیل بچه را بخواباند تا بفهمد در نبودن او من چه مشکلاتی دارم. گفتم «ببین این کار سخت تره یا جنگیدن؟» گفت: «معلومه که جنگیدن سخت تره» فردا صبح به من گفت: «بابا، عراقی ها با اولین گلوله ای که می اندازی طرفشان ساکت می شوند. اما این بچه، من دیشب هرچه قصه و شعر و لالایی بلد بودم برایش خواندم، اما انگار نه انگار».

خودش از این جور زندگی راضی بود؛ از این که مثل خیلی های دیگر توی خط زندگی معمولی نیفتاده ایم و به فکر اسباب و وسایل اضافی نیستیم. من را هم مثل خودش کرده بود. سعی می کردم ساده ترین نوع لباس را بخرم؛ ارزان ترینش را. نه این که مثلاً نتوانیم. همان پولی را که به عنوان حقوق از سپاه می گرفت به اندازة کرایة سفرهای دور و درازش بر می داشت، بقیه اش را می داد به من. من از این تقاضاهای پیش پا افتادة زندگی های معمولی از او نداشتم. احساس می کردم با بودن او این چیزها خیلی سطحی است.

به من می گفت: «معصومه تو خیلی بردی» می پرسیدم «یعنی چه؟» می گفت: «توی این خط ها نیستی، خوشحال باش. فلانی را می بینی؟ سپاهی هم بود ولی بدجوری زندگی جلوی چشمش را گرفته» می گفت: «زندگی راحت را بگذاریم برای بعد از جنگ» کم خانه آمدنش را هیچ به حساب بی توجهیش به زن و بچه اش نمی گذاشتم. بی انصافی می دانستم که بگویم در زندگیش کم می گذارد. این جور زندگی را با او شناخته بودم. او آن جا بود تا به من خوب زندگی کردن را یاد بدهد. با او این احساس را داشتم که دارم برای هدفی شریف زندگی می کنم.

در یکی از مسافرت های اداریش که اتفاقاً من هم همراهش بودم یادم هست که وسط راه خوابش گرفت. ماشین را زد کنار جاده، پوتین هایش را درآورد و چون توی ماشین جا نبود گذاشت کنار ماشین توی جاده. بعد از این که خوابید و راه افتادیم، نیم ساعت بعد، که چند کیلومتر هم رفته بودیم متوجه شد که پوتین هایش را جا گذاشته. با خودش حساب کرد که قیمت یک جفت پوتین نو چه قدر است. قیمت بنزین ماشین و استهلاکش را هم حساب کرد. قیمت پوتین بیش تر می شد. برگشتیم. پوتین های نو هنوز کنار جاده بودند.

ماه رمضان حتماً باید یک بار قرآن را ختم می کرد. قرآن را با صوت و خوب می خواند. ابراهیم را می نشاند روی پایش و او هم به تقلید قرآن خواندن پدرش سر تکان می داد. نماز جمعه که می رفت او را با خودش می برد.

چند هفته ای یک بار هم می زدیم بیرون. به قول او به «دامن طبیعت». شر و شور جوانیش مثل خیلی های دیگر با ازدواج تمام نشده بود؛ فوتبال بازی می کرد، شنا، کوه نوردی، شطرنجش را هم یادم هست که همه را مات می کرد.

آن موقع آقای مظاهری در قم برای فرمانده های سپاه در مورد آداب همسرداری سخنرانی می کرد. یک بار دیدم آمده خانه دارد می خندد. گفتم «چیه؟» گفت:‌«آقای مظاهری یک چیزی گفته به ما که نباید به زن ها لو بدهیم. ولی من نمی توانم نگویم» گفتم «چرا؟» گفت «آخر تو با زن های دیگر فرق می کنی» گفتم «یعنی چه؟» گفت «این قدر خانه نبودم که بیشتر احساس می کنم دو تا دوست هستیم تا زن و شوهر» گفتم «آخرش می گویی بهتون چی گفتند؟ گفت «آقای مظاهری توصیه کرده که محبتتان را به همسرتان حتماً ابراز کنید» توی سپاه شرط بندی کرده بودند که چه کسی رویش می شود یا جرأت دارد امروز برود به زنش بگوید دوستت دارم. گفتم «خدا را شکر بالاخره یکی این چیزها را به شما یاد داد» او اگر هم نمی گفت، من می دانستم.

یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم. هر کدام روی حرف خودمان ایستاده بودیم که او عصبانی شد. معمولاً صورت بشّاشی داشت، ولی اخم توی صورتش افتاده بود و لحن مختصر تندی به خود گرفت. از خانه بیرون رفت. شب که برگشت دوباره همان طور با روحیة باز و لبخند آمد. به من گفت «بابت امروز صبح معذرت می خواهم» می گفت که «نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.»

از جبهه اگر حرفی می زد از پیروزی ها و پیشرفت های رزمندگان بود. از سختی ها و نگرانی ها چیزی نمی گفت، جوری که من فکر می کردم ما در همة عملیات ها پیروز می شویم.

به آقا محسن(رضایی) گفت که دیگر نه می تواند و نه می خواهد که مسئولیت اداری داشته باشد. نامه نوشت که «با این اطلاعاتی که من از جبهه دارم نمی توانم این جا بمانم. آن جا بیشتر به درد می خورم. اگر قبول نکنید استعفا می دهم و مثال یک بسیجی ساده به جبهه می روم». همان موقعی بود که امام گفته بودند «جنگ از اهمّ امور است» حرف های امام برایش حجت بود. یادداشتشان می کرد و حفظشان می کرد.

دومین بچه مان زهرا، اذان صبح روز سیزده رجب به دنیا آمد. اسماعیل آن موقع غرب بود. زود آمد تا خودش در گوش بچه اذان بگوید. تولد زهرا خیلی خوشحالش کرد. ذوق کرده بود. می گفت «دختر احترام دیگری در خانواده دارد» دورش می چرخید. آن قدر دوستش داشت که می ترسیدم ابراهیم حسودی کند.

سال 63 که جنگ در بحبوحة خود بود، او در جبهه بنای کار جدیدی را گذاشت؛ تیپ بدر. مجاهدان و سربازان عراقی که حاضر شده بودند به خاطر اسلام علیه وطنشان بجنگند. یک روز به خاطر مریضی مجبور شده بود در خانه بستری شود، چند نفر با میوه و شیرینی برای عیادتش آمدند. بعد از این که از آن ها پذیرایی کردم و رفتند گفت «بهت برنمی خورد اگر بگویم این ها که بودند؟» گفتم «نه، مگر که بودند؟» گفت که عراقی بودند.

اوایل برایم سؤال بود که چه طور با آدم هایی که زبانشان را نمی فهمد کار می کند. بعداً فهمیدم عربی را به راحتی آن ها حرف می زند. جلوی آن ها به من می گفت: «امّ ابراهیم» در مراسم مذهبیشان شرکت می کرد و با لهجة عربی برایشان دعای کمیل می خواند. بعضی هاشان تازه بعد از رفتنش فهمیدند که اسماعیل عراقی نیست. می گفتند «این صدر دوم ماست» در لشکر بدر اسماعیل کار بی سابقه ای کرده بود. اسرایی بودند که توی این عملیات بعدی می جنگیدند.

می خواست برود منطقه برای خداحافظی، زهرا را بغل کرد و بوسید. گفت «بابا خداحافظ» زهرا هم با همان شیرین زبانیش گفت «نه خداحافظ» همه گریه مان گرفت. مادرش هم آن جا بود. اصرار کرد که رفتنش را به فردا موکول کند. اسماعیل گفت «من از همه تان بیش تر به این بچه ها علاقه دارم، اما عشق و علاقة من به اجرای فرمان خدا بیش تر است.»

او را خیلی دوست داشتند، چون هوایشان را داشت. جلوی او نباید سر بچه ها داد می زدم، عصبانی می شد. بچه ها را موقع خرید نباید با خودم می بردم، می گفت «خسته می شوند» دوستانش سر این قضیه تربیت بچه اسمش را گذاشته بودند «اسماعیل فطری» می گفت «بچه باید بر اساس فطرت انسانیش رشد کند. نباید چیزی را به بچه تحمیل کرد»

هر موقع که بر می گشت سر و صدای بچه ها برایش خیلی شیرین بود. اگر هم ساکت بودند، خودش یک کاری می کرد که شلوغ کنند. برایشان حیوان می شد و بع بع می کرد. آن ها هم خیلی از این کارهایش ذوق می کردند. فقط تا پشت در خانه فرمانده بود.

هیچ وقت نشد بخواهد به زور حرفش را به من تحمیل کند. مخالفتش را این طور ابراز می کرد «ببین معصومه نمی توانم حرفت را قبول کنم، در عین حال نگرانت هستم.»

) سعی کردم خونسرد باشم. نمی خواستم مادرم که سر شهادت برادرم تقریباً نابود شده بود، دوباره حالش بد شود. رفتم و توی ماشین نشستم. مادرم وقتی آرامش و خونسردی مرا دید خیالش راحت شد. دیدم که همة آدم های کوچه و محله دارند نگاهم می کنند. انگار که از چیزی خبر داشته باشند. از خانة ما تا خانة پدری اسماعیل چند دقیقه راه بود. از سر کوچه پلاکاردهای دم خانه شان را دیدم. می شد که مال کس دیگری باشد؟ نه! خودش بود. آن جا من فقط سکوت کردم؛ نه اشکی، نه سر و صدایی. مثل آدمی که مدت ها منتظر خبری بوده، وقتی خبر را به او بگویند دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند.

اسماعیل یک سر رسید داشت که کارهایش را آن تو می نوشت. می نوشت که امروز مثلاً فلان کار را نباید می کردم، یا فلان حرف را نباید می زدم. برای خودش جریمه هم تعیین می کرد. سعی می کرد خطاهایش را دوبار تکرار نکند.

در تشییع جنازه اش جماعت زیادی آمده بودند. فهمیدم اسماعیل فقط مال من نبوده، مال همة آدم هایی بود که او را از اول زندگیش دیده و شناخته بودند. و بعضی از بدری ها که می گفتند «این جا امانتی دفنش کنیم، این مال ما است باید ببریمش عراق» آدمهایی هم آمده بودند که اصلاً به قیافه شان نمی خورد با او آشنا باشند. حتی دوستان قدیمی دانشگاهش هم آمده بودند که آن زمان ها اعتقادات کمونیستی داشتند. یکی از استادهای دانشگاه من هم از تهران آمد و در چهلمش شرکت کرد.

بعد از او مشکلی برای ادامة زندگی نداشتم. از قبل هم انگار همسر شهید بودم، او را نمی دیدم، عادت کرده بودم همة تصمیم های زندگی را خودم بگیرم. در این چند سال دغدغه ای داشتم، که دیگر تمام شده بود. حتی درس هایم بهتر شد! بچه ها را بزرگ کردم و نگذاشتم آب توی دلشان تکان بخورد. زندگی است دیگر و حالا منتظر نوبتم نشسته ام تا او این قدر پشت درهای باز بهشت انتظارم را نکشد. البته بد هم نیست، بگذار یک بار هم او مزة انتظار را بچسبد، همان طور که من در همة این سال ها عادت کردم طعم تلخش را مزمزه کنم.

رعایت حال خانواده میرزا جواد آقا تهرانی در یکی از شبها، دیروقت به منزل می آیند، در منزل که می رسند، متوجه می شوند کلید منزل همراهشان نیست، به خاطر رعایت حال خانواده شان که در خواب هستند، از در زدن خودداری کرده و با توجه به این که هوا هم قدری سرد بوده است، در کوچه می مانند و تا اذان صبح همانجا قدم می زنند. هنگام اذان که اهل خانه می باید برای نماز صبح بیدار شوند، آقا در می زنند و وارد خانه می شوند، یکی از فرزندان ایشان که از این قضیه خبردار می شود، سؤال می کند چرا زنگ نزدید؟ ایشان می گویند: شما خواب بودید، زنگ من موجب اذیت و آزار شما می شد! نقل دیگری را هم فرزند ایشان شنیده است که گویا همسر ایشان در رؤیا می بینند که مرحوم آقا پشت در منزل نشسته اند، لذا بیدار شده و هنگامی که در را باز می کنند می بینند که آقا آنجا منتظرند. کسیکه مؤمنی را اذیت کند خدا او را اذیت نماید، و کسیکه مؤمنی را اندوهگین کند خدا او را اندوهگین نماید. ( رسول خدا «ص»)

زیبائی و نظم در خانه و زندگی خانه ایشان بسیار جالب و دیدنی بود ، وسائل و لوازم منزل به طور منظم چیده شده بود، مثلا" رنگ پرده ها که خیلی ساده بود ولی متناسب با رنگ منزل بود. بقیه وسائل موجود در خانه نیز چنین بود. علت اینها را از مرحوم آقا پرسیدند که مثلا" چرا اینقدر مرتب و منظم است؟ ایشان فرمودند: موقعی که من ازدواج کردم همسرم از خانواده آبرومند و نسبتا" متمکنی بود، و من گفتم که طلبه هستم و چیز زیادی ندارم و آنها بدین صورت قبول نمودند، ولی بعدها می دیدم هر وقت اقوام و خویشان همسرم به منزل ما می آمدند، خانه سرو سامان خوبی نداشت و باعث خجالت و شرمندگی همسرم می شد. لذا بخاطر احترام به همسرم و رضایت او منزل را به این صورت درآوردم که مشاهده می کنید و این موجب رضایت و خشنودی او شد. زینت منزل فقط به خاطر رضایت او بوده نه برای تمایل خودم به تجملات و زرق و برق دنیوی. ( البته خانه و فرش مربوط به یکی از اقوام آقا بود و بعضی از وسائل خانه هم توسط همسرشان که تمکنی داشته اند تهیه شده بود. )

همکاری و همیاری با خانواده همسر ایشان از سادات علویه بود علاوه بر احترام زیادی که آقا برای ایشان قائل بودند، هر وقت هم که فرصت یاری می نمود در خانه یار و کمک کار ایشان بودند؛ اساسا" ایشان به کسی زحمت نمی داد مخصوصا" در امور شخصی خویش تا آنجائی که می توانستند و قدرت و توان داشتند خودشان انجام می دادند، تا آنجا که از همسر خود نمی خواستند که مثلا" لباسهایشان را بشویند، بلکه این همسر شان بود که با توجه به اخلاق مرحوم آقا از ایشان می خواستند که لباسهایشان را برای شستن در اختیار ایشان بگذارند. و باز هم به سادگی حاضر نمی شدند ، گاها" نیز دیده می شد که جارو به دست گرفته و حیاط منزل را جاروب می زنند و این در حالی بود که راه رفتن با عصا برایشان مشکل بود. !

احترام به خواسته خانواده ایشان سفرهای تفریحی نداشتند. در هوای گرم تابستان راضی نمی شدند که چند روزی و یا اقلا" یک روز به عنوان هواخوری به خارج از شهر برود و اصرار همه را در این جهت رد می نمودند. زمانی عمل نموده بودند و ضعف مفرطی داشتند و هوا بسیار گرم بود، به فرزندشان عرض شد : به هر قیمت هست آقا را چند روزی ببرید خارج از شهر . ایشان با اصرار فرزند راضی شده بودند و منزل کوچکی در یکی از ییلاقات گرفتند و به آنجا منتقل شدند. حاج اصغر آقا ( فرزندشان) می گفت: همان روز اول که به آن روستا رفتیم آقا فرمود: اگر من مُردم باید مرا در قبرستان همین روستا دفن کنی و راضی نیستم به شهر برگردانی و مردم را به زحمت اندازی! بعد از چند روزی آقا برگشتند حاج اصغر آقا می گفت : مادرِ ما مقید است هر روز به حرم مطهر مشرف شود و برای ما مشکل بود هر روز ایشان را برای زیارت حرم بیاوریم و برگردانیم لهذا آقا جان تصمیم گرفتند به شهر برگردند. نه مادر را مانع شدند از تشرف هر روزه به حرم مطهر و نه حاضر بودند که من به زحمت بیفتم و مادر را بیاورم و ببرم!

تواضع و فروتنی شخصی از دوستان می گفت : روزی خدمت مرحوم میرزا رسیدم، از محضرشان یک سؤال نمودم، با توجه باینکه ایشان چند روزی بیش نبود که از بیمارستان مرخص شده بودند و پس از عمل جراحی، دوران نقاهت را در منزل می گذراندند، ولی پس از اینکه سؤال کردم، ایشان خودشان را کشان کشان روی زمین کشیدند تا رسیدند به نزدیک اشکافی که کتابهایشان را آنجا می گذاشتند . سپس کتابی را برداشتند و جواب مسئله مرا دادند. این عمل ایشان موقعی بود که بنده کنار اشکاف نشسته بودم، ولی معذلک به بنده نفرمودند که فلانی، فلان کتاب را برای من بیاور یا بمن بده! و جالب اینکه هر سئوالی از احکام که از ایشان می شد، مقید بودند از روی توضیح المسائل پاسخ دهند. ( و هرگز نظر خود را نمی گفتند که یعنی من هم هستم ! ).

جمعی از آقایان طلاب خدمت ایشان بودند ، آقا نشسته بودند و صحبت می کردند، ناگهان حالشان بهم خورد و صحبت را قطع کردند، بروی فرش اطاق خوابیدند و خود را بروی زمین به طرف گوشه اطاق که کلمن آبی بود، کشیدند. ما نمی دانستیم منظورشان چیست؟! تا به کلمن آب نزدیک شدند، شیرآنرا باز کردند، مقداری آب خوردند پس از دقایقی به حال آمدند، بعد عذرخواهی کردند که پیش ما مجبور شدند دراز بکشند و خود را به کلمن آب برسانند. ما، در تعجب بودیم از آن بزرگوار که چگونه در آن حال حاضر نشدند موجبات زحمت کسی را فراهم سازند.

یکی از دوستان نقل می کند : میرزا جواد آقا تهرانی در بیمارستان عمل پروستات انجام داده بودند و به منزل آمده و پزشکان ملاقات ایشان را ممنوع اعلام کرده بودند، ولی ارادتمندان و دوستداران ایشان مرتب در خانه را می زند و احوالپرسی می کردند، من و یک نفر دیگر از شاگردان ایشان قرار گذاشتیم به نوبت برویم اول کوچه ورودی منزلشان بایستیم و هر کس آمد از همانجا او را آگاه کنیم در منزل ایشان نرود. مدتی که ایستادیم، میرزا جواد آقا یکی از فرزندانشان را دنبال ما فرستادند و فرمودند: من راضی نیستم شما آقایان چنین زحمتی را تحمل کنید، حتما" برگردید! وقتی که نزد آقا میرزا رفتم آنقدر عذرخواهی کردند و فرمودند: من وسیله زحمت شما شده ام و مرتب عذرخواهی می کردند. مکرر می شنیدیم هیچگاه حاضر نشدند زحمتی را به خانواده خود و فرزندانشان بدهند تا چه رسد به دیگران.

کلام تأثیر گذار در رابطه با تأثیر پر معنویت ایشان نقل شده : روزی آقای طاهانی به منزل آمدند و گفتند: امروز در خدمت آقا شاهد ماجرای عجیبی بودم! دو نفر برای طرح شکایتی نزد ایشان آمده بودند، آنکه شاکی بود وقتی خواست مسئله خود را عنوان کند. آقا فرمودند: اجازه بدهید من چند کلمه ای صحبت کنم بعد شما بفرمائید. و خود اینگونه آغاز فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم ـ و لا تستوی الحسنه و لا السیئه ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه و بینه عداوه کانه ولی حمیم ـ یعنی بدی و نیکی مساوی نیستند، بدی را به نیکی دفع کن پس در این هنگام آنکه دشمن توست، دوست صمیمی تو خواهد شد. تا این آیه به وسیله ایشان خوانده و ترجمه شد، یک مرتبه اشک از دیدگان آن دو نفر فرو ریخت؛ برخاستند و یکدیگر را در آغوش کشیده و گفتند: ما دیگر با هم دشمن نیستیم، دوست و برادریم و شکایتی نداریم. و رفتند.

علم عارضی ! ایشان می فرمودند: روزی به یکی از دوستان قدیمی و با سابقه ام رسیدم هر چه سعی کردم نتوانستم نامش را بر زبان بیاورم و کاملا" فراموش کردم. این را دانستم که خداوند می خواهد بفهماند که هر چه داری از من است و تو هیچ نیستی و چیزی از خودت نداری، علمت عارضی است نه ذاتی ! .

ارزش واژه ها عصر روز پنجشنبه ای در منزل آیة الله مروارید مجلسی منعقد بود ، گاهی هم که برای میرزا جواد آقا میسر می شد تشریف می آوردند، یکروز در حین سخنرانی ، خطیب لفظ کنترل را بکار برد ، پس از پایان مجلس ، میرزا جواد آقا به ایشان فرمودند: لفظ کنترل، لاتین است تا می توانی از الفاظ خارجی اگر چه مشهور هم هست استفاده نکن.

احترام به بزرگان علم در مقام علمی هرگاه می خواستند نظریه کسی را رد کنند هیچگاه با نگاه تحقیر یا توهین مطلبی را نمی گفتند و مواظب بودند که هتک حرمت بزرگان نشود؛ در همین ارتباط یک روز هنگام درس، اشکالی به گفته های صاحب جواهر داشتند، نام ایشان را که بردند، آنقدر از ایشان تعریف و تمجید نمودند مثلا" صاحب جواهر کسی است که اسلام را زنده کرده و چه خدمات ارزنده ای برای جامعه اسلامی نموده و کتب گرانقدری را تألیف نموده و خیلی تعریفهای دیگر، سپس فرمودند حالا منهم یک نفهمی به گفته های ایشان دارم و بعد اشکالشان را بیان می کردند. حتی ایشان درباره عظمت و جاه و مقام علما ی شیعه می فرمودند: کسی کتاب شریف « وسیلة النجاة» مرحوم سیدابوالحسن اصفهانی را به عنوان تمسخر و بی احترامی و هتک حرمت، پرت کرد، یکباره لال شد. در جلساتی که بزرگان و علماء بودند اگر سئوالی پیش می آمد، ایشان سکوت اختیار می نمودند تا دیگر بزرگان جواب بدهند و این بخاطر ادب و احترامی بود که برای آنها قائل بودند. و اگر اظهار نظری می کردند و کسی می گفت شما اشتباه کردید یا خودشان می فهمیدند که اشتباه نمودند، علنا" می فرمودند: « من اشتباه کردم» این جمله را بدون خجالت می فرمودند.

رفاقت با مرد سلمانی مدتها بود که با شخص سلمانی ریش تراشی دوست بودند، بعضی ها از دوستی ایشان تعجب می کردند و نمی توانستند بفهمند که چرا آقا با او رفاقت می کنند، تا اینکه یک روز هنگامی که آقا از کنار مغازه سلمانی رد می شوند و می بینند که او یک مشتری را روی صندلی نشانده و به صورت او صابون یا خمیر ریش مالیده و تیغ در دست آماده تراشیدن ریش مشتری است در همان موقع آقا با یک حالت خاص و ابهت الهی می فرمایند: فلانی و رَد می شوند. شخص سلمانی با دیدن ایشان دست از تراشیدن صورت مشتری برمی دارد و به دنبال آقا می دود و اظهار ندامت و پشیمانی می کند. و همین امر سبب می شود که دیگر از این شغل دست برمی دارد و به شغل دیگری مشغول می شود

در جبهه خدمت میرزا جوادآقا بودیم. من به میرزا این پیرمرد 76 ساله و عصا به دست خیره شده بودم. به ایشان گفتم: «آقا! از شما که با این وضعیت جسمی در خط مقدم کاری ساخته نیست!» میرزا جوادآقا در جوابم فرمود: «اگرچه در خط مقدم کاری از من برنمی‌آید، اما همین‌که با کف دستم خاک زیر پای بسیجی‌ها را صاف کنم تا آنها راحت‌تر جهاد کنند، همین برای من کافی است !»در ادامه این حکایت را تعریف کردند: «چون ابراهیم خلیل را در آتش افکندند و آتش به آسمان زبانه کشید؛ قورباغه‌ای که کمی دورتر از آتش بود، تاب نیاورد. دهان کوچکش را پر از آب می‌کرد و به زحمت بر آن آتش می‌ریخت. از او پرسیدند: «چرا چنین کار بیهوده‌ای می‌کنی؟ مگر تو می‌توانی این آتش عظیم را با این مقدار آب دهانت خاموش کنی؟!»

مقام معظم رهبری: این عالم بزرگوار که پشتش خمیده است، یعنی تقریباً به حالت رکوع راه می‌رود و عصا به دستش می‌گیرد به جبهه رفت. قبا را کند و بچه‌های سپاه یک دست لباس بسیجی را به تنش کردند. خود ایشان اظهار علاقه کرده بود که کاری انجام بدهد. بچه‌ها هم ایشان را پای خمپاره 81 گذاشتند و گفتند شما گلوله خمپاره 81 را در این لوله بگذارید (که البته خمپاره دقیقاً به اهداف مورد نظر خورد و خسارات فراوانی به دشمن بعثی وارد نمود.) وقتی ایشان از جبهه برگشتند، ما در تهران زیارتشان کردیم. واقعاً نور خاصی پیدا کرده بود و حقیقتاً منور شده بود و از این چند ماهی که در آنجا مانده بود، خیلی شاد شده بود. گفت من در میان این بچه‌ها واقعاً حال خاصی داشتم. این صفا و خلوص بچه‌ها، ایشان را خیلی منقلب کرده بود. بعد گفت: «آنها به من گفتند این گلوله را در خمپاره‌انداز بگذارید وقتی که گذاشتید باید سرتان را به عقب بکشید و دستتان را هم در گوشتان قرار دهید تا صدایش شما را اذیت نکند و گوشتان دچار مشکل نشود.» گفت: «من دستم را در گوشم می‌گذاشتم و فریاد می‌کشیدم: «الله اکبر» ببینید حضور یک پیرمرد هفتاد ـ هشتاد ساله پشت‌خمیده در جبهه‌های جنگ، پای خمپاره 81 چقدر باشکوه است!» «حوزه و روحانیت، ج 1، ص 107 ـ 109

مرحوم آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی، جبهه زیاد تشریف می‌آوردند. شبی که برای سخنرانی به تیپ امام جواد علیه‌السلام تشریف آوردند، موقع نماز که شد، قبول نمی‌کردند بروند جلو بایستند و نماز جماعت بخوانند. هرچه اصرار کردیم که دلمان می‌خواهد یک نماز به امامت شما بخوانیم، قبول نمی‌کردند. شهید برونسی به ایشان عرض کرد: «حاج آقا بروید جلو بایستد». فرمود: «شما دستور می‌دهید؟» شهید برونسی گفتند: «من کوچک‌تر از آنم که به شما دستور بدهم، خواهش می‌کنم» گفتند: «نه خواهش شما را نمی‌پذیرم». بچه‌ها شروع کردند به التماس کردن که آقای برونسی، بگو دستور می‌دهم تا ما به آرزویمان برسیم. آقای برونسی با خنده گفت: «حاج آقا دستور می‌دهم شما بایستید جلو، همین‌جوری با خنده دستور می‌دهم». حاج میرزا جواد آقا فرمودند: «چشم فرمانده عزیزم!» نماز با سوز و حال عجیب حاج میرزا در حالی که اشک از چشمان این پیرمرد زاهد سرازیر بود، تمام شد. بعد از نماز به شهید برونسی گفتند: «حاج عبدالحسین، از من فراموش نکنی؟ از جواد فراموش نکنی؟» شهید برونسی ایشان را در آغوش گرفت و گفت: «حاج آقا شما کجا و ما کجا؟ شما ما را فراموش نکنید!»میرزا جواد آقا فرمودند: «این تعارفات را کنار بگذارید، فقط من این خواهش را دارم که از جواد یادتان نرود؟!» «به نقل از سید کاظم حسینی‌فر ـ گلبوی ـ سید علیرضا مهرداد ـ ص 58»

به آقا خبر می دهند که فلانی به شما ناسزا گفته اما ایشان با سعه صدری که داشتند هنگامی که آن سید محترم را دیدند، می گویند: اگر شرعا" اجازه داشتم، حتما دست شما را می بوسیدم و سپس اضافه می کنند، شنیده ام که ناسزا گفته ای، این عمل شما از دو حالت خارج نیست یا بحق است، پس مرا از غفلت دور کرده ای و آگاه به اشتباهم نموده ای یا به ناحق است پس بهانه ای دست من داده ای که وقتی فردای قیامت دست مرا گرفتند و خواستند به سوی جهنم ببرند به همین بهانه از جدت بخواهم تا مرا یاری کند

انس و محبّت او با جوانان مخلص بسیجى چنان تأثیرى در آن جوانان می‌گذاشت که عزم آنان را در ادامه نبرد دوچندان مى‌کرد. روزی به جوانى بسیجى که اصرار داشت همراه مرحوم میرزا عکس بگیرد، فرمود: “مشروط به این که در قیامت از جواد شفاعت کنى “ یکی از شاگردان و ملازمان این عالم ربانی در جایی تعریف می‌کرد روزى که در محضر استاد بودم، بقچه‌اى به من نشان دادند و فرمودند: “در این بسته، کفن من است، هر وقت به جبهه مى‌روم، آن را با خود مى‌برم، و بارها به دوستان گفته‌ام در جبهه هر کجا که شهید شوم یا بمیرم، همان جا با همین کفن مرا دفن کنید و حق ندارید جنازه مرا به مشهد یا جایى دیگر انتقال دهید

ايشان از منزل بيرون آمده بودند و از حاشيه خيابان در حال گذر بودند كه ناگهان دوچرخه سواري با شدت به ايشان برخورد كرد، به نحوي كه عبا و عمامه و عصا و نعلين‌ها هر كدام به طرفي پرت شد، و ايشان زخمي گرديد. پس از لحظه‌اي، قبل از اين كه به سوي عبا و عمامه بروند، به سراغ دوچرخه سوار رفتند، در حالي كه خودشان بيشتر آسيب ديده بودند با اين حال او را از زمين بلند كرده، و گرد و غبار از صورتش پاك نموده و پشت سر هم تكرار مي‌كردند كه: پسر جان! حالت چطور است؟ آيا جايي از بدنت درد مي‌كند؟ آيا آسيبي ديدي؟ ... و از اين قبيل حرف‌ها!

ايشان به وقت مردم خيلي اهميت مي‌دادند. از وصاياي ايشان اين بود كه براي تشيع جنازه من اگر چهار نفر بودند ديگر منتظر نشويد كه مردم جمع شوند؛ مرا تشيع كنيد و مزاحم وقت مردم نشويد.

هنگامي كه ايشان به عنوان نماينده مجلس خبرگان قانون اساسي انتخاب شدند، در تهران كه بودند سعي مي نمودند از بيت المال استفاده نكنند و احتياط زياد مي نمودند؛ حتي از غذاي آنجا نمي خوردند. بعدها براي فرزندشان نقل نموده بودند كه: من وقتي در مجلس خبرگان اول براي تدوين و تنظيم قانون اساسي شركت داشتم، شب‌ها در منزل فرزندم در تهران مقيم بودم و روزها ايشان مرا با وسيله شخصي خود به مجلس مي برد و ظهر براي نهار برمي گرداند و مجددا عصر مي برد و چون مسافت راه از مجلس تا خانه طولاني بود من به ايشان گفتم لزومي ندارد كه براي نهار به منزل بيايم؛ در همانجا نهاري مي خورم. بنا شد كه من ظهرها در مجلس بمانم اما چون نمي‌خواستم از غذاي بيت المال استفاده كنم، صبح كه از منزل بيرون مي رفتم چند عدد ميوه ( سيب يا پرتقال يا غيره) با خود مي بردم . ظهر براي اداي فريضه نماز پائين مي‌آمديم پس از پايان نماز، مراقب بودم كه رفقا براي صرف نهار بروند و كسي متوجه من نباشد. آن وقت مي‌رفتم و ميوه‌هايي را كه با خود آورده بودم را از جيب درمي آوردم و مي خوردم، اين ناهار من بود، بدون اين كه كسي متوجه شود؛حتي برادرت هم نمي‌دانست

هنگامي كه ايشان جبهه رفته بودند، يك روز براي تهيه فيلم و خبر آمده و شروع كرده بودند به فيلمبرداري از جاهاي مختلف تا رسيده بودند به مرحوم ميرزا جواد آقا تهراني. شناخته بودند كه ايشان چه شخصيتي است و مي‌خواستند بهتر و بيشتر فيلمبرداري كنند، ولي تا دوربين فيلمبرداري به ايشان مي‌رسد، ايشان عمامه را از سر برمي‌دارند تا شناخته نشوند، كه موجب شهرت و آوازه ايشان شود. بعد از فوت ايشان، نامه‌اي در يادداشت‌هاي شخصي شان پيدا شد كه از ايشان خواسته بودند تا در برنامه‌اي به معرفي خود تحت عنوان يكي از شخصيت‌هاي اسلامي اين مرز و بوم بپردازند. ايشان در زير جملاتي كه از ايشان به عنوان شخصيت اسلامي در نامه ياد شده بود، با خودكار قرمز خطي كشيده بودند و در حاشيه آن دو جمله نوشته بودند يكي: "رب شهرة لا اصل لها؛ اي بسا شهرتي كه هيچ اصل و اساسي نداشته باشد." و حديث شريفي بدين مضمون آمده بود: "رحم الله امره عرف قدره و لم يتعد طوره؛ خداوند رحمت كند شخصي را كه قدر و اندازه خود را بشناسد و پايش را از گليمش دراز نكند. "

يك شخص گمراهي به ايشان تلفن مي زند و تهديد ميكند. آقا در جوابش مي گويند: پسر جان اگر قصد داري مرا بكشي من رأس ساعت يك ربع به هفت از منزل خارج مي شوم و مسير بنده از كوچه مستشار است به سوي مسجد ملا حيدر، كه ساعت 7 صبح آنجا باشم. اگر مي‌خواهي كاري بكني، اين موقع بهتر است. چون كوچه خلوت و رفت و آمد كمتر است. زهي سعادت است براي اينجانب، زيرا من عمر خود را كرده‌ام و بهتر از اين چيست كه به لقاء خدا نائل شوم، فردا بيا و قصد خود را انجام بده. مي فرمودند: فردا من رفتم، ولي او بدقولي كرد و نيامد.

شخصي به ايشان فرموده بود: آقا مرا نصيحت كنيد !ايشان فرموده بودند: بنده به نيابت از همه مؤمنين روزي 70 مرتبه استغفار مي‌كنم. گويا نصيحت غير مستقيم بوده كه استغفار براي خويش و ديگران را فراموش نكنيد. يكي از مراقبين ايشان مي‌گفت: در چند ماهه آخر عمر كه گويا مي‌فهميدند وصال به محبوب نزديك شده، بيشترين ذكري كه بر لب داشتند ذكر« يا الله» بود. 24) هنگامي كه براي عزيمت به جبهه‌هاي جنگ به ايشان گفته شد كه آقا حال شما مساعد نيست و كهولت سن اجازه نمي‌دهد كه در صف رزمندگان اسلام باشيد، در پاسخ گفتند: به اين مسئله واقف هستم اما مي خواهم مثل آن پرستويي باشم كه موقع پرتاب حضرت ابراهيم (ع) به طرف آتش، يك قطره آب به منقار خود گرفته بود، به او گفتند كجا مي روي؟ گفت: مي روم اين قطره آب را روي آتش بريزم! گفتند: اين قطره آب كه در اين انبوه آتش اثر نمي‌گذارد، پرستو گفت: من هم مي‌دانم تأثير ندارد، اما مي‌خواهم ابراهيمي باشم. سپس اضافه مي‌كردند. من هم مي‌دانم كه در جبهه تأثير چنداني ندارم اما منهم مي‌خواهم در صف ابراهيميان زمان باشم. يكبار هم كه روي يك بلندي ايستاده بودم. ديدم از طرف تلويزيون با دستگاه ضبط و فيلم به نزد من آمدند گفتم چرا آمديد؟ لابد مي خواهيد بپرسيد من كي هستم ولي من خود را معرفي نمي كنم شما بي جهت خود را معطل نكنيد!!

يك روز پاي درس، شخصي كه سيد بود، چيزي گفت كه بقيه، طلاب به حرف او خنديد و او خجالت كشيد و شرمنده شد، در آن موقع آقا طوري حرف‌هاي او را تصحيح و توجيه كردند كه آبروي سيد نرود و او خجالت نكشد، از تمامي حركات ايشان محسوس و معلوم بود كه عشق و محبت و ارادتشان به فرزندان حضرت زهرا سلام الله عليها بسيار است. نقل شده ايشان هيچگاه در طول عمرشان، پايشان را در هنگام خوابيدن به طرف همسر سيده شان دراز نكرده بودند؛ البته ايشان آنقدر كمال اخلاق و ادب و لطافت روحي داشتند و مؤدب بودند كه پايشان را جلوي كسي ولو از اهل خانه، دراز نمي كردند.

روزي خدمتشان رسيدم، در حالي كه ايشان حال خوشي نداشتند. گفتم آقا شما بي‌حال هستيد و حال مساعدي نداريد؟ فرمودند: طوري نيست. در بچگي با جان كندن بايستي، دست و پا زد، تا بزرگ شد و در پيري هم بي‌حالي و ضعف، خصلت اين سن است پس بايستي اين حالات را گذراند. اين فرمايشات آقا در صورتي بود كه درد داشتند، ولي سخنشان حاكي از اين بود كه مخلوق نبايد از خالق گلايه كند بلكه بايستي راضي باشد به رضاي او.

فصول دیگر
دیگر شهیدان
لطفا منتظر بمانید ...