.
.
 
 
 

 
 
ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 144777310
    تعداد بازدید این صفحه: 2057746
    در امروز: 62271

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
يكشنبه 12/10/1395

 زیباترین لحظه های شیرین زندگی (1)

اینم تیری که باهاش چند تا نشون زدیم. هم ماه رجبه که ماه زیارتی امام رضا (ع) است، هم جوری بلیط گرفتم که چهارشنبه مشهد باشیم؛ آخه چهارشنبه روز زیارتی آقاست.

قاب خاطره
در و دیوار خانه را گردگیری می کنم. به قاب ‌عکس زیارت مشهدمان می رسم. یادش بخیر. خیلی خوش گذشت بهمان. گنبد افتاده است درست سمت راست احمد آقا. آن روز با ذوق و شوق آمده بود و بلیط های صورتی قطار توی دستش تکان می خورد: «اینم تیری که باهاش چند تا نشون زدیم. هم ماه رجبه که ماه زیارتی امام‌ رضا (ع) است، هم جوری بلیط گرفتم که چهارشنبه مشهد باشیم؛ آخه چهارشنبه روز زیارتی آقاست.» چشم های عزیز برق زد. حالا می توانست نذر زیارتش را ادا کند. «باز هوای حرمم آرزوست...»[1]
 
ابروگشاده باش...
درِ کوپه‌ها را که زدند، همه ریختند بیرون برای نماز صبح. سرد بود، اما باصفا؛ آن‌ قدر که خواب از سرمان پرید. مشغول صبحانه شدیم. آقا جون خیلی شوخی می کرد. جایی خوانده بودم که یکی از آداب مسافرت خوش ‌و بش‌ کردن با همسفرهاست. گنبد که معلوم شد، آقا جون عصایش را ستون کرد و به‌ سمت گنبد طلایی ایستاد. همه پشت ‌سر آقاجون ردیف شدند (السلام علیک یا علی ‌بن ‌موسی الرضا)[2]
 
 
رخ بشوی و دل بشوی...
همه غسل زیارت کرده ‌اند و حالا لباس می‌ پوشند. آقا جون مثل همیشه نگاهی مهربانانه به عزیز می کند. «‌حاج‌ خانم، اون پیرهن نویی رو که چند وقت پیش برام دوختی از تو ساک در بیار.» عزیز همان طورکه بلند می شود، می خندد: «چون می دونستم برا چی کنار گذاشتی. از قبل آمادش کردم.» مامان عطر را از چمدان در می آورد. مثل همیشه آقا جون مقدم است. «احمد آقا، بفرمایید عطر.» امیرحسین مهلت نمی دهد، مامان به او تعارف کند؛ می پرد و عطر را از دست مامان می گیرد. از مسافرخانه تا حرم راهی نیست. عزیز در را باز می کند (بسم الله الرحمن الرحیم)[3]
 
ریش‌ سفید، خضر راه است
از اینکه عزیز و آقاجون همراهمان آمدند، خوشحالم؛ چون امیرحسین و سپیده چهار چشمی این دو را می پایند تا چیز یاد بگیرند. همه آرام و با قدم های کوچک می رویم به‌ سمت حرم. انگار تق و تق عصای عزیز و آقاجون هم مثل لبهایشان الحمدالله و الله اکبر می گویند. احمد آقا هم توی حال خودش است. نزدیک بود حواسم برود به بزرگی صحن جدید که صورت خیره‌ شدۀ آقاجون به تابلوی اذن دخول باب‌ الجواد، حواسم را جمع کرد (باذن الله و اذن رسوله...([4]
 
اذن ورود، پاداش ادب
بعد از اذن دخول، همه توی حال خودشان بودند و ساکت. چشممان به گنبد بود. صفا می کردیم. حواس همه مان پرت شد، وقتی سر و صدای یکی را شنیدیم که روبه‌ روی گنبد با موبایل صحبت می‌ کرد. صدایش خیلی بلند بود.حسابی خورد توی ذوقمان. بابا موبایل خودش را درآورد و خاموش کرد «اینجا به ادب دهند پاداش.»[5]



صفای امین خدا
مژ‌ه ‌های بابا برق می‌ زند. پلک که می‌ زند، دانه‌ های اشک قل می‌ خورد و لا به‌ لای محاسنش گم می‌ شود. کتاب دعا را می‌ بندد؛ ولی با انگشتش زیارت جامعه را نشان می‌ کند. کاش می‌ دانستم با امام‌ رضا (ع) چی درد دل می کند. زیارت جامعه طولانی است. می دانم اگر شروع کنم، خسته می شوم. نمی دانم کدام زیارت را بخوانم. همینطور ورق می زنم. «امیرجان، بابا» سرم را بلند می کنم. چشمان آقا جون قرمز است، ولی خوشحال. «‍‌زیارت‌ امین الله رو پیدا  کن و بخون. هم قشنگه و هم کوتاه.» چند صفحه‌ ای که می گردم، پیدا می کنم (السلام علیک یا امین الله فی ارضه)..[6]
 
کیمیای معرفت
دیگر مثل قدیم ها نمی توانم زیاد بایستم. زیارتم که تمام می‌ شود، روبه ‌روی ضریح می نشینم. همین‌طور نگاه می کنم. چند تا جوان یکی‌ یکی سلام می‌ دهند و درب را می‌ بوسند و وارد می‌ شوند. جلوی من جمع می‌ شوند. آنکه قد بلند و هیکلی است، می گوید: «بچه ها، بریم طرف ضریح.» یکی دو تایشان این پا و آن‌ پا می کنند که همراهش بروند «مگه نمی بینی شلوغه؟» دوستش می گوید «توی این شلوغی، بری طرف ضریح، باعث اذیت زائرا می شی.» با دستش ضریح را نشان می ‌دهد «همینجا هم می تونیم زیارت بخونیم. ثوابش که فرقی نمی کنه. هرجا باشیم، آقا صدامونو می شنوه. عوضش موقعی که حرم خلوته می‌ آییم ضریحو می بوسیم.» همه ‌با هم می ‌ایستند و زیارت نامه می خوانند. خوشا به حالشان.[7]
این مطلب ادامه دارد برای مشاهده مطلب بعدی اینجا کلیک کنید....
 
منبع: کتاب داستانواره زیارت ما، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی


------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]. زلال احکام، ص41.
[2]. العروةالوثقی، ج2، کتاب‌الحج، فی آداب‌السفر، ص411.
[3]. پیشین، ص39.
[4]. همان.
[5]. همان، ص70.
[6]. همان، ص40.
[7]. همان، ص39.
 
کلید واژه ها:
داستان , خاطره زیارت , سفر مشهد , زیارت امام رضا 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
برای از تو سرودن
زیارت مثنوی عشق (7)
  • 1395/11/27 چهارشنبه زیارت مثنوی عشق (7)
    یکی از بدیع ترین راهکارهای ائمه (علیهم السلام) برای جلوگیری از این انحراف ها و اختلاف ها آن بود که آنان باور و معارف شیعی اثنی عشر را در قالب دعا به...
    زیارت با معرفت
هفت اقلیم عشق
  • 1395/11/18 دوشنبه هفت اقلیم عشق
    السلام ای یگانه حضرت عشق، دل من التیام می خواهد/ مرهمی از نگاه آبیتان، یک علیک السلام می خواهد
    شعر
زیباترین لحظه های شیرین زندگی (2)
  • 1395/10/19 يكشنبه زیباترین لحظه های شیرین زندگی (2)
    عزیز دکمۀ پیراهن آقاجون را میدوخت: «خیالم راحت شد. نذر کرده بودم که برم زیارت امام رضا (علیه السلام). بالاخره نصیبم شد. یک دفعه ذهنم جرقه زد: «عزیز، خب شما که می تونستی از همون تهران آقا رو زیارت کنی.
    داستان
توسل خالصانه به امام رضا علیه السلام
  • 1394/9/18 چهارشنبه توسل خالصانه به امام رضا علیه السلام
    از اصفهان به زیارت امام رضا علیه السلام می آمدم شخصی با ما هم سفر شد، وقتی که متوجه شد ما زائر امام رضا علیه السلام هستیم، خود را بیشتر به ما نزدیک کرد. ولی...
 
 
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir