.
.
 
 
 

 
 
ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 161321525
    تعداد بازدید این صفحه: 2243188
    در امروز: 54162

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
دوشنبه 24/8/1395

 چقدر دلم پنجره فولاد می خواهد

چقدر واژه هایم در برابر تو حقیر و کوچکند. اما من هر روز به عشق تو قلم به کاغذ می فشارم...

  هیچ گاه از نوشتن نام قشنگت سیر نمی شوم. به نام خدا!
نمی دانم کدامین شب سرد پاییزی بود که به خوابم آمدی. سبز پوشیده بودی. صورتت را نمی دیدم، اما طنین دلنشین صدایت را به خاطر دارم.
گفتی: امیدوار باش! داشتی کم کم دور می شدی اما بایدصدایت می زدم.
باد ... ! شاید تنها باد بداند که آدم ها در زمزمه هایشان چه رازی را می گشایند. صدایت زدم. تو را به نام خواندم. صدایم در باد، با تو آمد. اما هنوز نرسیده بود که باران گرفت و آهسته به سنگ فرش بیابان پاشید. آنگاه صدایم خیس شد و باد نمی توانست کاری بکند و در برابر زمینی بودن خیس. زمینی که در آن خیره ماندم. بی آنکه بدانم، لباس هایم و کاغذهایم خیس شده بود.
وقتی دوباره نگاهت کردم تا صدایت بزنم هزار چتر سیاه دیدم. تو رفته بودی! کجا؟ نمی دانم ...! و حالا می خواهم برایت بگویم از روزهایی که غرق در ناامیدی بودم. و بگویم که چگونه دستان پرمهرت، مرا از منجلاب یأس و نا امیدی نجات داد. تمام احساسم با توست. و قشنگ ترین ترانه های صبحگاهی را برای تو به لب جاری می کنم. زیباترین آسمان فقط در نگاه تو جلوه می کند. صدای تو ترنم باران است.
از چه بگویم؟ از اشک های مادرم؟ از دست هایی که هر بار به امید تو سر به فلک می کشند تا لطفت را به آنها عنایت کنی؟
هنوز  دستان ضعیف و ناتوانم به حرمت نرسیده است اما هر شب در خیال خود، با جامه ی کبود آبرویم راه می روم و به ضریحت می رسم. نمی دانم اشک هایم را می بینی و به التماسم گوش می دهی یا نه؟ اما آنقدر از بخشش و لطفت شنیده ام که شک ندارم هوایم را داری و اکنون من!
چقدر دلم پنجره فولاد می خواهد ...



من که از  غرور سر به آسمان می سائیدم. من که هرگز لطافت زندگی را نچشیدم. من که خود را به اسارت عشق درآوردم، آری ... ! از بس که سکوت بر آسمان دلم فریاد کشید، بس که شعله ی عشق در وجودم زبانه کشید، بس که دانه های اشکم از دریای چشمانم تن بیرحم خاک را نمناک نمود، عاقبت صدای دلنشین تو هراس زیستن را در وجودم به شور پرواز تبدیل نمود.
ای کاش من هم یک آهوی بی پناه بودم آن وقت زندگی می کردم به امید این که تو ضامنم شوی و مرا از چنگال خطر برهانی. چقدر واژه هایم در برابر تو حقیر و کوچکند. اما من هر روز به عشق تو قلم به کاغذ می فشارم.
نمی دانم زندگی چیست؟ شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد. شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد. شاید طفلی است که از مدرسه باز می گردد و یا شاید زندگی همان لحظه هایی است که به تو می اندیشم. و تو روح مرا، قلب مرا، و وجود مرا الیتام می بخشی.
آرزویم این است که دستانم را به ضریح پاکت به امید رحمتت ای مهربان ترین مهربانان.



 
فاطمه خلیلیان- چهارمحال بختیاری (شلمزار)
کلید واژه ها:
اثار مخاطبین , امام رضا , هوای حرم , دلنوشته ای به امام رضا 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
مجموعه پوستری « با تو عهد می بندم »
ابرهای سیاه
  • 1396/1/30 چهارشنبه ابرهای سیاه
    از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السلام ؛ نه!... فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع...
دلنوشته آرزوی زیارت
بضعه جان نبی
پیام شما
  • 1395/9/29 دوشنبه پیام شما
    پیام هایی کوتاه اما دلنشین از شما مخاطبین عزیز
 
 
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir