.
.
 
 
 

 
 
ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 153265023
    تعداد بازدید این صفحه: 2148250
    در امروز: 21572

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
يكشنبه 26/10/1395

 زیباترین لحظه های شیرین زندگی (3)

روی بنرهای گوشه و کنار حرم دربارۀ «حلقه های معرفت» چیزهایی خوانده بودم. کنجکاوی ام گرفت. هنوز تا قرار با عزیز و مامان کلی وقت داشتیم. یکی از این حلقه ها را پیدا کردم. حاجآقای جوانی نشسته بود و ...
وضو با آب مخصوص نوشیدن
خیلی گرم شده بود؛ مخصوصاً توی صحن که آفتاب خیلی تیز بود. امیرحسین خیلی آه و ناله می کرد. نزدیک کفشداری که رسیدیم، امیرحسین یادش آمد که وضو ندارد. کلی به بابا التماس کرد که منتظر بمانیم تا وضو بگیرد. «بابا، الان میام. نمی‌خوام برم وضوخونه.» بابا تعجب کرد: «پس کجا می خوای وضو بگیری؟» امیرحسین زرنگی‌اش گل کرد: «همین آب سردکن بغلی. هم وضو می گیرم، هم خنک می شم.» شروع کرد به دویدن که بابا داد زد: «امیرحسین نرو. اونجا نمی‌تونی وضو بگیری.» امیر خشکش زد: «آخه چرا؟» «اون آب برای خوردنه. وضوگرفتن باهاش اشکال داره. اگه وضو بگیری، وضوت باطله.» امیر سگرمه‌هاش رفت توی هم. «حالا ناراحت نشو، ما صبر می کنیم تا بری وضوخونه.»[1]
 
فداکردن واجب به پای مستحب
نزدیک پنجره‌ فولاد، خانمی خیلی تلاش می‌کرد که برود جلو و پنجره را بگیرد. آستینش آمد بالا و کمی از دستش معلوم شد. روسری‌اش هم کمی عقب رفت. عزیز خیلی ناراحت شد. «فاطمه، مادر، شما اگه می‌خوای بری زیارت، برو. من یه کاری دارم.» فهمیدم کار عزیز چیه. نه، من منتظر شما می مانم.» چند دقیقه بعد عزیز عصازنان رفت به‌ سمت همان زن که حالا بر می‌گشت. عزیز با روی باز سلامش کرد: «قبول باشه زیارتت، عزیزم؛ ولی امام‌رضا(علیه السلام) دوست داره شما اول حواست به حجابت باشه که واجبه. اینجا آقایون رد می‌شن. باید مراقب باشی مادر.» زن کمی سرخ شد، ولی از عزیز تشکر کرد.[2]
 
حریم حرم
کنار ضریح می نشینم و قرآن می خوانم. صدای تیزی حواسم را پرت می کند. طرف صدا می چرخم. دخترکی بانمک است. صدای جغ‌جغ مال کفش‌هایش بود. با نگاهم، ‌دستش را تعقیب می کنم تا می رسم به صورت مادرش. می روم طرف مادر بچه:«خانم ببخشید. زیارتتون قبول باشه.» زن همین‌طور بچه را محکم می چسبد تا توی شلوغی گم نشود: «ممنون. از شما هم قبول باشه.» سعی می کنم قیافۀ عزیز توی ذهنم باشد: «بچه‌ تون خیلی بانمکه. خدا براتون نگه داره؛ ولی کاش کفشاشو از ورودی رواق در می آوردید. می‌دونید که احترام حرم باید حفظ بشه؛ کارهایی مثل باکفش ‌اومدن، آب دهن انداختن و...» نمی گذارد جمله‌ام تمام شود. «آخه این بچه ‌ست خانم.» منتظر این جواب تکراری بودم. «درسته، اما اگه از الان کمک نکنید یاد بگیره، عادت می کنه. تازه صدای کفشش حواس زائرا رو پرت می کنه.» معلوم است کمی بهش برخورده است. با اکراه می‌گوید چشم. یادم باشد از عزیز دربارۀ تذکرم بپرسم.[3]
 
خلوت
نشسته ‌ام گوشه‌ای و زائرها را می پایم. جوانکی حال خوشی دارد. با آقا درد دل می کند. حسابی می خواند و گریه می کند. صدایش آن‌قدر بلند است که هر چند دقیقه یکی از زائران بر می‌گردد و نگاهش می کند. توی دلم حسرت حالش را می خورم. ولی کاش آهسته تر می خواند تا حواس بقیه پرت نشود..[4]
 
حرم هم خانۀ خداست
اول صحن، آقاجون سرش را به دوروبر می چرخاند و به در و دیوار و گنبد نگاه می کند. از چشم‌هایش معلوم است که حسابی از فضای حرم لذت می برد. یک دفعه جهت حرکت آقاجون تغییر می کند و چند قدمی می رود آن‌طرف. خم می شود و چیزی می بردارد و می اندازد توی سطل زباله و دوباره با ما همراه می‌ شود. هیچ ‌کس چیزی نمی پرسد. آقاجون همین طور دور حرم چشم می دواند: «حرم هم مثل مسجد احترام دارد.»[5]
 
هزار نکتۀ باریکتر از مو
شبستان کوچک بود.  به‌دلیل گرما، درهای چوبی هم باز بود. من کنار در جاگیر شدم. اذان می گفتند. پیرمردی آمد و کنار در نشست. به همراهش گفت: «تو هم اینجا بشین. در شبستان بازه. اتصالمون برقراره.» نماز در حال شروع ‌شدن بود که یکی از خدّام با چوب‌ پرِ توی دستش آمد و رو به پیرمرد کرد: «حاجی، اینجا نمازتون درست نیست.» پیرمرد تعجب کرد: «چرا! در که بازه؟» خادم گفت: «درسته حاجی، ولی شما پایین در نشستید. جاتون از جای امام‌ جماعت پایین تره. نمازتون به جماعت درست نیست.» پیرمرد رفت و آخر مسجد جا گرفت.[6]
 
زیارت شناسی
روی بنرهای گوشه ‌و کنار حرم دربارۀ «حلقه های معرفت» چیزهایی خوانده بودم. کنجکاوی ‌ام گرفت. هنوز تا قرار با عزیز و مامان کلی وقت داشتیم. یکی از این حلقه ها را پیدا کردم. حاج ‌آقای جوانی نشسته بود و به سؤال ها جواب می داد. لباس روحانیت بهش می آمد. «حاج‌ آقا، قصۀ این قفل‌ها و دخیلایی که به پنجره ‌فولاد یا ضریح می بندن، چیه؟» حاج‌آقا خندید: «اینا برای اینه که: چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند. به ‌جای این کارها، باید سعی کنیم ارتباط دلمون رو تو حرم با امام‌رضا (علیه السلام) بیشتر کنیم. اصل کاری امام‌ رضا (علیه السلام) است.» حاج ‌آقا مثل مجری تلویزیون که دوربین عوض می کند، چرخید: «راستی این چیزایی که روی کتاب دعاها می نویسن هم درست نیست. زیارتتونو بکنید و به اینا محل نذارید.»[7]
 
 
 وقت طلاست
آقاجون با عینکش ور می رفت:  «احمد، بابا، چته؟ خیلی تو فکری؟» تلویزیون را خاموش کردم. دلمو زدم به دریا «آقا جون، من هر وقت میام مشهد، دوست دارم زیاد تو حرم بمونم؛ اما تا زیارت و نمازم تموم می شه، حال زیارت دوباره ندارم. حوصلم سر میره.» آقاجون عینکش را گذاشت به چشمش: «کاراتو توی حرم تقسیم کن. مگه آدم چند بار از این زیارتا میره. قرآن بخون. مخصوصاً می تونی موقع های بیکاری، نماز قضا بخونی. این‌ جوری هم از وقت استفاده کرده‌ای، هم ثواب نماز توی حرمو می بری.» ناهار را که خوردم، راهی حرم شدم.[8]
 
قدر بهشت را بدان
تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها) که تمام شد، رفتم طرف ضریح. توی حیاط گوهرشاد دو نفر با هم گپ می زدند. یکی توی گوش دیگری چیزی گفت و هر دو خندیدند. از کنارشان رد می شدم. «طرفای ما، زمین خیلی رفته بالا.» آن یکی سری تکان داد: «آره بابا! بازارم حسابی کساده...» پیرمردی آن‌ طرف، حرفشان را قطع کرد: «آقایون ببخشید، خیلیا حسرت جایی رو می خورن که نشستید. حیف نیست وقت زیارتو می ذارید برای این چیزا. برگشتید شهرتون، تا دلتون می خواد می تونید از دنیا بگید.» خودشان را جمع ‌وجور کردند.[9]
 
نکته ها هست بسی
با آقاجون کنار قبر شیخ ‌بهایی قرار گذاشته بودم. نزدیک که شدم، دیدم با یکی حرف می زند. جلوتر رفتم. آقای مقدمی بود، رفیق قدیمی آقاجون. با هم خوش‌ وبشی کردیم. چند روزی بود که آمده بودند مشهد. ناراحت بود: «قرار بود ده‌ دوازده روزی بمونیم. بلیطمونم گرفته بودیم؛ اما کاری پیش اومد که باید بریم. انگار سعادت نداشتیم.» آقاجون دستش را گذاشت روی شانه‌اش: «غصه نخور حاجی! لابد حکمتی داره.» چند دقیقه‌ای که حرف زدند، آقای مقدمی خداحافظی کرد و رفت. همین‌جوری که با آقاجون گپ می زدم، دوباره یاد آقای مقدمی افتادم: «راستی آقاجون، نمازشون چی می‌شه؟حاجی مقدمی رو می‌گم.» آقاجون سر قبرهای دارالزهد می  رفت و فاتحه می خواند: «اشکالی نداره. اگه بعد از اینکه می خواستن ده روز بمونن، یه نماز چهار رکعتی بخونن، نمازشون کامله. حالا اگه تصمیمشونم عوض بشه، طوری نیست و حکم همونه.»[10]
 
نماز آخر
آخرین نماز جماعتمان توی حرم بود. بین دو نماز دلم گرفت. نگاهی به صف اول انداختم: «آقاجون از بچگی یکی از آرزوهام نماز تو صف اول حرم بود.» آقا جون سرش را بالا آورد: «ایشالا دفعۀ بعد، یه سفر ده‌ روزه جور کن که بتونی صف اول وایستی. تا نمازت شکسته است، نمی تونی اونجا بخونی.» یادم افتاد از آقا همین را بخواهم.[11]
 
باز هوای حرمت...
‌همه دمغ بودند. اشکشان دم مشکشان بود و می خواستند بزنند زیر گریه. همان اول رواق از هم جدا شدیم. انگار هر کسی می خواست تنهایی با آقا خداحافظی کند. آقاجون به همه، جای زیارت وداع توی مفاتیح‌الجنان را نشان داده بود. به سفارش آقاجون، اولین دعایمان این بود که دوباره زیارت قسمتمان بشود. مطمئنم به همه خوش گذشته بود. توی قطار، برای آخرین بار گنبد را دیدیم. اشک توی چشم همه حلقه زد: «باز هوای حرمت آرزوست...»

برای مشاهده مطلب قبلی اینجا کلیک کنید.
 
 
منبع: کتاب داستانواره ی زیارت ما – انتشارات معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی
 

---------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1].  تحریر الوسیلة، ج1، فی شرائط الوضوء، ص26، مسئلۀ6.
[2].  زلال احکام، ص68.
[3]. همان، ص48.
[4]. همان، ص40و69.
[5]. همان.
[6]. توضیح المسائل، مسئلۀ1415.
[7]. پیشین، ص70.
[8] . همان، ص17.
[9]. همان، ص40.
[10]. توضیح المسائل، مسئلۀ1342.
[11]. پیشین، ص34.
 
کلید واژه ها:
زیارت , آداب زیارت , واجبات , مستحبات , حق الناس 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
دست هایی رو به آسمان
بارگاه امام، مأمن دلها
  • 1396/1/2 چهارشنبه بارگاه امام، مأمن دلها
    امامان، مظهر بندگی و اطاعت به درگاه خدا بوده اند، سخنان و رفتارشان یادآور خواست و رضای الهی بوده است. برای خدا زیسته و برای خدا جان داده اند و از این رو حرم و بارگاهشان، مایه یاد پروردگار....
    زیارت با معرفت
مثل همیشه
  • 1395/12/9 دوشنبه مثل همیشه
    در شمع می جست او جلا مثل همیشه/در سوختن گویی که بهتر می توان دید
    شعر
زیارت مثنوی عشق (8)
زیارت؛ مثنوی عشق (6)
 
 
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir