.
.
 
 
 

 
 
ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 144415814
    تعداد بازدید این صفحه: 2054674
    در امروز: 111250

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
چهارشنبه 29/10/1395

 خاکسار حرم

چشم هایت را می بندی نفس هایت معطر می شود. رضا، در مویرگهای احساست می نشیند. اینجا تنهاترین جغرافیاست که همیشه حال و هوای حرمش بارانیست. اگر باور نداری لحظه ای چشم های خیس را بنگر. چترهایتان را ببندید
مسافرم، غریب و خسته، به وادی مقدس نور رسیده ام. در طلوعی ترین زایش، نعلین دنیای ام را در می آورم. در انبوه فوج بال های ملائک، دست به سینه و چشم انتظار اذن دخول فرشتگان، با دیدگان بارانی ام منتظرم مانده ام.
دل آشوب رفتن و نرفتن... وقتی تنها باشی و کوله بار خالی ات شانه های غبار گرفته ات را بیازارد و تاول های شوق برای بوسیدن مرمرهای ناب صحن، درد را از خاطرات بزُدایند.
تو می مانی و مردد شدن در ورود از باب های آسمانی، و می دانی که هر باب را حکمتی ست برای اهل دل. گام هایت باب الرضا علیه السلام بر می گزینند.
در همان گام اول نرفته، می ایستی و گل واژه های سلام و تهیت روی لبانت به شکوفه می نشیند. سرشک گرمی چشمانت را آیینه می نماید و حرم طلایی تکثیر می شود. بعضی می کوشد از گلوگاه خسته ات بالا می آید نوید طولانی را می دهد که در آستانه بارش بهاریست.
جاذبه ی حرم، تو را به سوی آغوش گرمش می خواند و تو شرمسار از میزبانی خورشید، چشم هایت را آسمانی می کنی. بال می گیری چونان کبوتر، مستانه می رقصی. از گلدسته های فیروزه ای بالا می روی. بوی اسپند در تو می پیچد و گلاب معطرت می کند و با همراهی صور نقاره ها، طواف عاشقیت را شروع می کنی. آنقدر اشتیاق داری که ناز بوسه های شاه پرها را نمی فهمی. خادمی نگران نگاهت می کند. و تو با غبطه آرام می گویی: خوشا به حالت که دربان شرقی ترین خورشید خراسانی.
از صحن انقلاب می گذری. همان صحنی که منقلبت می کند. به هم می ریزی. چیزی از تو باقی نمی ماند و در سکوتی ناگفته، آب شدنت را نظاره می کنی. حالا وارد صحن آزادی می شوی. می بینی چقدر برای رها شدن از بندهای زنگار گرفته گناه، راه کوتاه ست حق داری باور نکنی این جا خراسان است. معبد هشت خورشید تابان ...
باید هروله کنی از مروه خویش بگذری و تا سر منزل صفای سبز حرم بدوی. اینجا باید ابراهیم باشی و از اسماعیل های زندگانی ات بگذری. فرصت اندک است. حرف های تو در این چند صباح نمی گنجد. از این صحن که بگذری درهای گشوده بهشت بهانه ات را می گیرد. اینجا تپشِ سبز حرم، ریتم قلبت را هارمونی می بخشد. هیاهوی غریب آب، طوفان نوح در صبحی شگفت، زورق دلت را به طوفان بزن اینجا نیل توست.
دلت را به آب بزن. اینجا موسای تو معجزه عصا نمی خواهد و عسای تو به انتظارت لحظه شماری می کند. آیینه ها ناگفته، دردت را از راز چشم های خیس و بارانیت می دانند...
موج جمعیت تو را از خویش جا می کند و در سماعی عارفانه، گاه نزدیک و گاه دور می شوی از این همه شکوه در می مانی با یک کلاف ناچیز و صفی از ملائک که فوج فوج برای دیدن یوسف آمده اند. تشنه ات می شود این آتش اشتیاق را با جرعه ای از زمزم سقاخانه فرو می نشانی. می روی پشت پنجره هایی که نرم ترین فولاد را دارند. جایی برای گره زدن بند دلت به مشبک های نقره ای ... گره کور می زنی تا هرگز این گره باز نشود.


 
 
دوست نداری از اینجا رانده شوی و بروی در هیاهوی بازی رنگ های باخته شده دنیایی که از آن آمده ای، می خواهی اینجا لابه لای این ازدحام بی تاب گم شوی. آن چنان که کس پیدایت نکند. می خواهی در دل نگرانی های زائران، گلایه های گفته و ناگفته، شیون مادران و بغض دخترکان و جرعه های سرد سقاخانه جایی داشته باشی. اصلا آمده ای بمانی. می خواهی تمام حجم شش های خاکیت را پر کنی از رایحه ی دل انگیز خورشید ... چشم هایت را می بندی نفس هایت معطر می شود. رضا، در مویرگهای احساست می نشیند.
اینجا تنهاترین جغرافیاست که همیشه حال و هوای حرمش بارانیست. اگر باور نداری لحظه ای چشم های خیس را بنگر.  چترهایتان را ببندید. بای عاشق شدن باید زیر بارش باران بود.  اینجا کبوترانش هر روز غبط نگاه زائران را بال می گسترانند و در طلوع و غروب، هشت بار گنبد نور را طوف می کنند. اینجا احرام نبسته، حاجی می شوی. وقتی داری بر می گردی بغضت قدم کشد.
زبانت یارای خداحافظی ندارد. دست به سینه بر می گردی. حاجی شده ای عزیزم. حجکم مقبول و سعیکم مشکور ... دلت نمی آید خداحافظی کنی. مانند تمام زائرانی که از دیر باز موقع وداع پای رفتنشان می لرزد. در میان اشک هایت، تبسم جوانه می زند. تلاطم دلت را دستی غریب نواز به آرامش کشانده است، برگرد. اما یادت باشد اینجا خراسان است خاستگاه هشتمین خورشید مهربانی.....
  سید ابراهیم پیره- کرمانشاه (سنقر کلیایی)

 
منبع: کتاب ندای عشق رضوی - بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی
 

 
 
کلید واژه ها:
هشتمین خورشید , آداب زیارت , آثار زیارت , زائران امام 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
زیارت مثنوی عشق (8)
زیارت؛ مثنوی عشق (6)
سلامم را پاسخ می گویید
اولین دیدار
  • 1395/11/13 چهارشنبه اولین دیدار
    تکیه گاهی برای سنگینی شانه های خسته ی همه ی مان شده بودی تا فارغ از هر دلواپسی و اضطرابی، سر بر دامن مهرت گذاریم و بغض های نهفته و ....
    دل نوشته و خاطره
زیارت مثنوی عشق (5)
  • 1395/11/13 چهارشنبه زیارت مثنوی عشق (5)
    تکرار واژه ها یا معانی برای زائری که نخستین بار با معناهای زیارت آشنا می شود سبب الگوی شناختی جدید می شود و برای زائری که…
    زیارت با معرفت
 
 
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir