.
.
 
 
 

 
 
ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 165982704
    تعداد بازدید این صفحه: 2307604
    در امروز: 50401

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
يكشنبه 19/10/1395

 زیباترین لحظه های شیرین زندگی (2)

عزیز دکمۀ پیراهن آقاجون را میدوخت: «خیالم راحت شد. نذر کرده بودم که برم زیارت امام رضا (علیه السلام). بالاخره نصیبم شد. یک دفعه ذهنم جرقه زد: «عزیز، خب شما که می تونستی از همون تهران آقا رو زیارت کنی.

زیارت امین ‌الله زود تمام شد. خیلی قشنگ و پرمعنا بود. آخر همین‌ طور که می‌ خواندم، ترجمه‌ اش را هم نگاه می‌ کردم. بعد از زیارت، دیدم بابا و آقاجون هنوز مشغولند. گوشه‌ ای نشستم. چند دقیقه بعد، بابا آمد طرفم: «امیرحسین، به این زودی زیارت کردی و نماز خوندی؟» تعجب کردم: «چه نمازی؟» «پاشو برو بالاسر حضرت. اگه تونستی جا بگیر و دو رکعت نماز زیارت بخون. ثوابشم هدیه کن به امام ‌رضا (علیه السلام)» پاشدم: «اونجا خیلی شلوغه؟» بابا سری به نشانۀ تأیید تکان داد: «اگه جا گیرت نیومد، هرجای حرم تونستی بخون.»[1]
 
همه‌ با هم، عشق
من و عزیز نزدیک ضریح ایستاده بودیم. بعد از زیارت، آینه‌ کاری‌ ها و تابلوهای حرم را نگاه می‌ کردم که عزیز صفحۀ آخر زیارت‌ نامه‌ اش را ورق زد. عینکش را برداشت. نگاهی به دور و برش انداخت.خانمی دنبال جا برای زیارت می‌ گشت. توی این شلوغی مانده بود و کاری نمی‌ توانست بکند. عزیز سرش را برگرداند طرفش: «بیا عزیزم، بیا من زیارتم تموم شد.» خانم لبخندی زد و سریع خودش را جای عزیز جاگیر کرد: «خدا خیرت بده، حاج ‌خانم.» زیارت‌ نامه را برداشتم و جا را خالی کردم.[2]
 
بندۀ خدا، عاشق امام ‌رضا (علیه السلام)

زیارت جامعه تمام شد. آرام ‌آرام رفتم طرف ضریح که بالای سر، جا برای نماز پیدا کنم. نشستم و آستانۀ در را بوسیدم. یکی که به‌ نظرم هم‌ سن ‌وسال خودم می‌ آمد هم با من خم شد؛ ولی روبه ‌روی ضریح سجده کرد. تعجب کردم. کمی جلوتر، روحانی سیدی آمد طرفش. آن‌ قدر گرم بغلش کرد که مطمئن شدم همدیگر را می‌ شناسند: «زیارت قبول عزیز دلم. از کجا مشرف شدید؟» تازه فهمیدم سید غریبه است. «جا و مکان دارید؟» مرد تعجبش از احوالپرسی‌ های سید بیشتر می‌ شد. «راستی حتماً می‌ دونید برای ضریح امامان نمی‌ شه سجده کرد. فکر کنم سجدۀ شکر بود سجده‌ تان. البته زیارت امام‌ رضا (علیه السلام) ‌واقعاً شُکر دارد.» محو خنده‌ های با صفای سید شدم. «‌ولی بهتره همین سجدۀ شکر هم جلوی ضریح نباشه.» طرف فقط از تعجب، توانست از سید تشکر کند. دوباره رو بوسی کردند. یک جای خالی پیدا کردم.[3]
                              
 

زائران دیروز، منتظران امروز
از بلندگوهای حرم صدای قرآن می‌ آمد. نزدیک اذان بود. آقاجون گفت: «بعد از دعای کمیل، همه صحن آزادی باشند.» بعد از نماز، امیرحسین را دیدم. با هم رفتیم محل قرار. آقاجون و عزیز مثل همیشه سر وقت و خوش‌ حال با هم می‌ گفتند و می‌ خندیدند. مامان و بابا هم آمدند. امیرحسین مهلت نداد: «آقاجون، صحن آزادی اومدیم چی کار؟ ما باید بریم باب ‌الجواد.» آقاجون دستش را زد پشت امیرحسین. «زیر این صحن و صحن جمهوری دو تا قبرستونه. خوبه آدم مشهد که میاد، یه سری هم به اینا بزنه.» صدای عصای آقاجون و عزیز توی زیرزمین می‌ پیچید. آقاجون «انّا انزلناه» می‌ خواند. شمردم؛ هفت بار. عزیز دور و بر را نگاه می‌ کرد «السلام علی اهل لا اله الا الله».[4]
 
رسم عاشقی
با صدای اذان حرم بیدار شدم. هیچ‌ کس توی اتاق نبود. همه رفته بودند حرم. یاد حرف مامان افتادم:«حیفه آدم چند روزی که مشهده، تو خونه نماز بخونه.»[5] زود وضو گرفتم و دویدم طرف حرم. نماز در حال شروع شدن بود. می‌ خواستم مسجد گوهرشاد نماز بخونم که ثواب نماز توی مسجد را هم ببرم. جا نبود. رفتم تا نزدیک‌ های ضریح. دیدم جلوی ضریح خیلی شلوغ نیست. تعجب کردم که چرا اینجا نماز نمی‌ خوانند. چشمم افتاد به تابلوی سبز روی دیوار: «‌به احترام امام، از نماز خواندن در این مکان خودداری فرمایید.» ‌رفتم شبستان گرم، جایی گیرم آمد و نماز خواندم. موقع ناهار قضیه را برای بابا تعریف کردم. تازه فهمیدم که نباید جلوتر از قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان نماز خواند.[6] آقاجون حرف‌ های ما را شنید: «تازه بابا جون، به‌ نظر بعضی از علما، نمازی هم که اونجا خونده‌ می‌ شه باطله.»[7] نفس راحتی کشیدم.
 
پاک‌ تر از همه ‌جا
آفتاب ظهر صحن جامع، حسابی کله ‌مان را داغ کرده بود. داخل حرم جا برای نماز نبود. سلام نماز را که دادیم، من و بابا راه افتادیم برویم زیارت. کفش‌ ها را در آوردیم و وارد رواق شدیم. کسی را که جلوی ما حرکت می‌ کرد، توی صف نماز دیده بودم. نفهمیدم چی شد که بینی‌ اش را گرفت. دستش خونی شده بود. خودش هم هاج ‌و واج بود که چه‌ کار کند. بابا از جیبش چند تا دستمال درآورد و داد دستش: «بدو طرف شیر آب.» همان‌ طوری که دستمال را سفت گرفته بود، لا به‌ لای جمعیت گم شد. بابا هم سریع با دستمال، خون‌ های روی سنگ‌ فرش را پاک کرد. پاهایش را گذاشت دو طرف جای خون تا کسی از آنجا رد نشود. «امیرحسین، بپر یکی از خادما رو خبر کن. حرم نباید نجس بشه. باید زود اینجا رو آب بکشیم.» دویدم. بین راه دیدم که خدّام با لگن و شلنگ آب توی راه هستند.[8]
 
بهانه‌ ای برای دیدار
جیب‌ های شلوار امیرحسین را خالی می‌ کردم که بشویم. توی یکی از جیب‌ هایش مُهری دیدم. از شکلش معلوم بود مهر حرم است. صدایش کردم: «امیرحسین! مهر حرم تو جیبت چی کار می‌ کنه؟!» امیرحسین چشم‌ هایش گشاد شد و زد به پیشانی‌ اش:‌ «آخ‌ آخ! ‌بعد از نماز اشتباهی گذاشتم تو جیبم. حالا چی کار کنم؟» آقا جون که قرآن می‌ خواند، عینکش را برداشت: «چون حواست نبوده، اشکال نداره بابا جون. فقط همین‌ الان یه تک پا برو حرم و بذار سرجاش. یه سلامی هم از طرف همۀ ما بده.» خیال امیر راحت شد.[9]
 
حق همه محفوظ
با آقاجون دنبال جا می‌ گشتیم برای نماز. چشمم افتاد به یک جای خالی که سجاده‌ ای در آنجا پهن شده بود. سریع آقاجون را خبر کردم: «آقاجون، اونجا جا هست.» درحال رفتن بود که یک دفعه ایستاد و چرخید: «امیرجان، بابا، جای کسیه. نمی‌ شه بریم اونجا. وسایل شو گذاشته و جا گرفته. اگه فقط مهر گذاشته بود، می‌ شد بریم؛ اما حالا که سجاده و عباشو گذاشته، نمی‌ شه.» چند صف عقب ‌تر جا گرفتیم. چشمم افتاد به جای قبلی. صاحب سجاده آمده بود.[10]
 
 

شکار فرصت
نزدیک مغرب رفتیم حرم. با بابا و آقا جون قرار گذاشتیم که بعد از نماز، زیارتی کوتاه بکنیم و بیایم بیرون. من و عزیز کنار هم نشسته بودیم. نماز عشا‌یمان شکسته بود. دو رکعت را که خواندم، همین‌ طور نشسته بودم. عزیز توی گوشم گفت: «دو رکعت نماز قضا اقتدا کن. حیفه نماز جماعتو از دست بدی.» عزیز راست می‌ گفت. این‌ طوری جماعت به هم نمی‌ خورد و قشنگ‌ تر بود.[11]
 
پیوند شکسته با کامل
آقاجون کلی دربارۀ غسل جمعه صحبت کرد و همه را تشویق کرد تا قبل از ظهر آن را انجام بدهند. بعد هم لباس پوشیدیم و آماده شدیم برای نمازجمعه. امیرحسین مثل همیشه ذهن پر از سؤالش کار افتاد: «آقاجون، ما که نمازمون شکسته است؛ چه‌ جوری میریم نماز جمعه؟» آقاجون لبخند زد و با حوصله جواب داد: «اشکال نداره بابا. می‌ تونیم بریم نماز. همین که امام‌ جمعه نمازش کامله، کافیه.»[12]
 
وفا به قرار پیشین
عزیز دکمۀ پیراهن آقاجون را می‌ دوخت: «خیالم راحت شد. نذر کرده بودم که برم زیارت امام‌ رضا (علیه السلام). بالاخره نصیبم شد. یک دفعه ذهنم جرقه زد: «عزیز، خب شما که می‌ تونستی از همون تهران آقا رو زیارت کنی. مگه نمی‌ گن آقا همه‌ جا صدامونو می‌ شنوه. نذرتونم می‌ تونستید ادا کنید.» عزیز عینکش را داد بالا: «درسته عروس گلم. ولی نذرو همون‌ جوری که از اول گفتی، باید انجام بدی. منم نذر کرده بودم بیام حرم آقا. تازه هر گلی یه بویی داره. زیارت از راه دور جای خود، زیارت حرم هم جای خود.»[13]

برای مشاهده مطلب قبلی اینجا کلیک کنید برای مشاهده مطلب بعدی اینجا کلیک کنید....

 
منبع : کتاب داستانواره ی زیارت ما – انتشارات معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی


---------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] . همان، ص 40.
[2] . همان.
[3]. توضیح المسائل، مسئلۀ 1090.
[4]. بحارالانوار، ج 99، کتاب المزار، باب المزار، باب زیارة المؤمنین و آدابها، ص 295؛ کامل الزیارات، باب فضل زیارة المؤمنین و کیف یزارون، ص 333.
[5] . توضیح المسائل، مسئلۀ 895.
[6]. همان، مسئلۀ 884؛ به فتوای آیت‌ الله خامنه‌ ای، نمازگزار باید در هنگام نماز، جلوتر از قبر رسول اکرم… و امام نایستد، ولی مساوی قبر اشکال ندارد.
[7]. آیت‌ الله مکارم شیرازی.
[8]. توضیح المسائل، مسئلۀ 904.
[9]. استفتائات، ج 2، ص345، سؤال 26.
[10]. تحریرالوسیلة، ج2، ص 215، مسئلۀ 17.
[11]. العروة الوثقی، ج1، فصل فی‌ الجماعة، مسئلۀ 3.
[12]. امام‌ خمینی، تحریر الوسیلة، ج 1، ص 25، سؤال 468.
[13] .توضیح المسائل، مسئلۀ 2651.
 
کلید واژه ها:
نماز زیارت , داستان , زیارت امین الله , زیارت جامعه 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ
هفت اقلیم عشق
  • 1395/11/18 دوشنبه هفت اقلیم عشق
    السلام ای یگانه حضرت عشق، دل من التیام می خواهد/ مرهمی از نگاه آبیتان، یک علیک السلام می خواهد
    شعر
زیباترین لحظه های شیرین زندگی (1)
  • 1395/10/12 يكشنبه زیباترین لحظه های شیرین زندگی (1)
    اینم تیری که باهاش چند تا نشون زدیم. هم ماه رجبه که ماه زیارتی امام رضا (ع) است، هم جوری بلیط گرفتم که چهارشنبه مشهد باشیم؛ آخه چهارشنبه روز زیارتی آقاست.
    داستان
سر به زنگاه
  • 1393/1/16 شنبه سر به زنگاه
    نگاهش به پیرمرد سرایدار بود که غر و لند کنان شلنگ آب را جا به جا می کرد. هنوز ایراد جدید از کار او رانگفته تلفن زنگ خورد. پنجره را رها کرد و به سرعت سمت تلفن رفت.
صفای امین خدا
تحول
  • 1393/1/7 پنجشنبه تحول
    نمی دانم تنها بروم یا ...
ارسال نظر
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir