ارسال به دوستان
 
ارسال به دوستان
  • ارسال به دوستان
  • اضافه كردن به ليست دلخواه مرورگر
  • تعیین صفحه پیش فرض مرورگر
  • چاپ
  • آر.اس.اس
  • آمار بازدید
    تعداد بازدید از سایت: 148307791
    تعداد بازدید این صفحه: 257957
    در امروز: 88224

نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
×
 
يكشنبه 4/7/1395

 معرفی دو کتاب متفاوت دفاع مقدس

معرفی دو کتاب «دختر شینا» و «من زنده ام...» 
دختر شینا

«کتاب خوبی است. هم داستان خوبی دارد و هم خوب به جزئیات پرداخته است.»

جمله بالارا مقام معظم رهبری درباره کتابی فرموده اند که خاطرات همسر یکی از شهیدان عزیزمان را روایت می کند. بهناز ضرابی زاده نویسنده این کتاب نام اثرش را «دختر شینا» گذاشته است. نامی که ترکیبی از ابتکار نویسنده و یکی از دختران شهید است و موضوع اصلی آن، مرور خاطرات «قدم خیر محمدی کنعان» همسر شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر است
ضرابی زاده برای روایت زندگی این بانوی بزرگ از زبانی ساده و در اصطلاح «خودمانی» استفاده کرده است که در بالا بردن جذابیت کتاب بسیار موثر است؛ به شکلی که بعید است خواندن «دختر شینا» را آغاز کنید و بتوانید آن را کنار بگذارید. روایت خواندنی زندگی قدم خیر محمدی کنعان آن قدر فراز و نشیب دارد که مخاطبش را با خود همراه کند. یک عاشقانه متفاوت که خواندنی تر و جذاب تر از داستان لیلی و مجنون است.
دختر شینا روایت زندگی دختری است که پدر و مادرش به خاطر حفظ اعتقاداتشان او را به کلاس های مختلط مدارس قبل از انقلاب نفرستادند. دختری که چون مدرسه نرفت، بی سواد بود، اما باور و ایمان با ثباتی داشت. دختری که آن قدر می ایستد و می افتد و دوباره برمی خیزد تا جنگ را تحقیر کند و به همه نشان دهد که جهاد واقعی زن، تلاش در جهت تربیت درست فرزندان و حمایت از همسر در راه مبارزه با دشمنان دین و کشورش است.

دختر شینا در ۱۹ فصل روایت شده است که از دوران کودکی قدم خیر آغاز می شود؛ از زمانی که نامش را به خاطر قدم خوشی که داشت «قدم خیر» گذاشتند تا زمانی که حماسه زندگی اش را در پشت جبهه ها رقم زد و نامش به عنوان همسر شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر در تاریخ این کشور ماندگار شد.
بهترین اثر بهناز ضرابی زاده توسط انتشارات سوره مهر در ۲۶۳ صفحه منتشر شده است.با هم بخش هایی از این کتاب ماندگار را بخوانیم:

پرده اول: چرا این طور تهی نگاهم می کنی؟!
گفتم من زندگی این زن را می نویسم. تصمیم را گرفته بودم. تلفن زدم. خودت گوشی را برداشتی. منتظر بودم با یک زن پُر سن و سال حرف بزنم. باورم نمی شد. صدایت چقدر جوان بود. فکر کردم شاید دختر باشد. گفتم: «می خواهم با خانم حاج ستار صحبت کنم.» خندیدی و گفتی: «خودم هستم!»
شرح حالت را شنیده بودم، پنج تا بچه قد و نیم قد را دست تنها بعد از شهادت حاج ستار بزرگ کرده بودی؛ با چه مشقتی، با چه مرارتی!
گفتم خودش است، من زندگی این زن را می نویسم و همه چیز درست شد. گفتی: «من اهل مصاحبه و گفتگو نیستم.» اما قرار اولین جلسه را گذاشتی. حالا کِی بود، اول اردیبشهت سال ۱۳۸۸.
فصل گوجه سبز بود. می آمد خانه ات؛ می نشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن می کردم. برایم می گفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکی ات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانه های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم خیر محمدی کنعان و هیچ کس این را نفهمید.

ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت می رسی. دست آخر هم گفتی: «نمی خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحال تر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبه ها.
قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت.
تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کِی بود، دهم دی ماه ۱۳۸۸. دیدم افتاده ای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم می کردی و مرا نمی شناختی. باورم نمی شد، گفتم: «دورت بگردم، قدم خیر! منم، ضرابی زاده. یادت می آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می کردی و من گوجه سبز می خوردم. ترشی گوجه ها را بهانه می کردم و چشم هایم را می بستم تا تو اشک هایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درددل و غصه هایت را تازه کنم.»

می گفتی: «خوشحالی ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جسن خودم آمده، نشسته روبه رویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه هایی که به هیچ کس نگفتم.» می گفتی: «وقتی با شما از حاجی می گویم، تازه یادم می آید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دلِ سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه هایم همیشه بهانه اش را می گرفتند؛ چه آن وقت هایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. می گفتند مامان، همه باباهایشان می آید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! می گفتم مامان که دارید. پنج تا بچه را می انداختم پشت سرم، می رفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که می شد، می رفتیم او را می رساندیم...»
اشک می ریختم، وقتی اجرای روزهای برفی و پاروی پشت بام و حیاط را برایم تعریف می کردی.
ای دوست نازنیم! بلند شو قصه ات هنوز تمام نشده. چرا حرف نمی زنی؟! چرا این طور تهی نگاهم می کنی؟! قدم جان! این طوری قبول نیست. باید قصه زندگی ات را تمام کنی. همه چیز را درباره حاجیگفتی. حالا که نوبت قصه صبوری و شجاعت و حوصله و فداکاری های خودت رسیده، این طور مریض شده ای و سکوت کرده ای...

پرده دوم: امام دارد می آید
یک شب سفره را انداخته بودم، داشتم بشقاب ها را توی سفره می چیدم. صمد هم مثل همیشه رادیوش را روشن کرده بود و چسبانده بود به گوشش. گفتم: «آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه ام.»
نیامد. نشستم و نگاهش کردم. دیدم یک دفعه رادیو را گذاشت زمین و بلند شد. بشکنی توی هوا زد و دور اتاق چرخید. بعد رفت سراغ خدیجه او را از توی گهواره برداشت. بغلش کرد و بوسید و روی یک دست بلندش کرد.
به هول از جا بلند شدم و بچه را گرفتم. گفتم: «صمد چه خبر شده. بچه را چه کار داری. این بچه هنوز یک ماهش نشده. دیوانه اش می کنی!»
می خندید و می چرخید و می گفت: «خدایا شکرت، خدای شکرت!» آمد جلو سرم را بوسید و گفت: «قدم! امام دارد می آید. امام دارد می آید. الهی قربان تو بچه ات بروم که این قدر خوش قدمید.» بعد کتش را از روی جالباسی برداشت.
ماتم برده بود. گفتم: «کجا؟!»
گفت: «می روم بچه ها را خبر کنم. امام دارد می آید!»
گفتم: «پس شام چی؟! من گرسنه ام.»
برگشت و تیز نگاهم کرد و گفت: «امام دارد می آید. آن وقت تو گرسنه ای؟! به جان خودم من اشتهایم کور شد. سیر سیرم.»
.... خیلی از شب گذشته بود که باصدای در از خواب پریدم. صمد بود. صبح زود که برای نماز بلند شدم. دیدم دارد ساکش را می بندد. بغض گلویم را گرفت. گفتم: «کجا؟!»
گفت: «با بچه های مسجد قرار گذاشتیم بعد از اذان راه بیفتیم. گفتم که، امام دارد می آید.»

یک دفعه اشک هایم سرازیر شد. گفتم: «از آن وقت که اسمت روی من افتاد، یا سرباز بودی، یا دنبال کار. حالا هم که اینطور. گناه من چیست؟! از روز عروسی تا حالا، یک هفته پیشم نبودی. رفتی تهران پی کار، گفتی خانه مان را بسازیم، می آیم و توی قایش [روستایی در اطراف همدان] کاری دست و پا می کنم، نیامدی. من که می دانم تهران بهانه است. افتاده ای توی خط تظاهرات و اعلامیه پخش کردن و از این حور حرف ها. تو که سرت توی این حرف ها بود، چرا زن گرفتی؟! زن گرفتی که اینطور عذابم بدهی؟ من چه گناهی کرده ام؟»
خدیجه با صدای گریه من از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد. صمد رفت گهواره را تکان داد و گفت: «راست می گویی. هرچه تو بگویی قبول دارم. ولی به جان قدم، این دفعه دیگر دفعه آخر است. بگذار بروم امامم را ببینم و بیایم. اگر از کنارت جُم خوردم، هرچه دلت خواست بگو.»
بعد بلند شد و به من نگاه کرد و با یک حالتی گفت: «قدم! نفس تو خیر است. تازه از گناه پاک شده ای. برای امام دعا کن به سلامت هواپیمایش بنشیند.»
با گریه گفتم: «دلم برایت تنگ می شود. من کی تو را درست و حسابی ببینم...»
چشم هایش سرخ شد و گفت: «فکر کردی من دلم برای تو تنگ نمی شود؟! بی انصاف! اگر تو دلت برای من تنگ می شود، من دلم برای دو نفر تنگ می شود.»
خم شد و صورتم را بوسید. صورتم خیس خیس بود.

پرده سوم: زن منافقی که قسم دروغ خورد
همدان خیلی با قایش فرق می کرد. برایم همه چیز و همه جا غریب بود. روزهای اول دوری از حاج آقایم بی تابم می کرد. آن قدر که گاهی وقت ها دور از چشم صمد می نشستم و های های گریه می کردم. این سفر فقط یک خوبی داشت، صمد را هر روز می‎دیدم. کار سختی داشت. اوایل انقلاب بود. اوج خرابکاری منافقین و تروریست ها. صمد با فعالیت های گوهک ها مبارزه می کرد. کار خطرناکی بود.
یک ماه که گذشت، تیمور، برادر صمد آمد پیش ما که درس بخواند. قایش مدرسه راهنمایی نداشت. به همین خاطر صمد تیمور را آورد پیش خودمان. حالا واقعا کارم زیاد شده بود. زحمت بچه ها، مهمان داری و کارهای روزانه خسته ام می کرد.
آن روز صمد برای ناهار به خانه نیامد. عصر بود. صدای زنگ بلند شد. تیمور رفت و در را باز کرد. برادر شوهرم، ستار بود. داشت با تیمور حرف می زد. کمی بعد تیمور آمد لباسش را پوشید و گفت: «من با داداش ستار می روم کتاب و دفتر بخرم.»
شک کردم. دلم شور افتاد. فکر کردم یعنی اتفاقی برای صمد افتاده. باید باور می کردم؛ اما باور نکردم. چند ساعتی گذشت که دیدم یک مینی بوس جلوی در خانه پارک کرده و فامیل و حاج آقایم از ماشین پیاده شدند. دیگر مطمئن شدم که اتفاقی افتاده. هرچه قسمشان دادم و اصرار کردم بگویند چه اتفاقی افتاده، کسی جواب درست و حسابی نداد. همه یک کلام شده بودند: «صمد پیغام فرستاده، بیاییم سری به شما بزنیم.»
مجبور بودم برای مهمان هایم شام بپزم. رفتم توی آشپزخانه. غذا می پختم و اشک می ریختم. بعد از شام جای مهمان ها را انداختم. از دل آشوبه و نگرانی خوابم نمی برد.
صبح زود، بعد از نماز، پدر شوهرم آماده رفتن شد. مادر شوهرم هم چادرش را برداشت و دنبالش دوید. دیگر نمی توانستم تاب بیارم. گفتم: «من هم می آیم.» گریه ام گرفت. می نالیدم و می گفتم: «تو را به خدا راستش را بگویید. چه بلایی سر صمد آمده؟! من که می دانم صمد طوری شده. راستش را بگویید.»

مادرشوهرم دلش برایم سوخت و گفت: «ما هم درست و حسابی خبر نداریم. می گویند صمد زخمی شده و الان بیمارستان است.»
این را که شنیدم پاهایم سست شد. توی بیمارستان دیدم تیمور دوید جلوی راهمان و چیزی در گوش پدرش گفت. تیمور داشت ریزریز جریان و اتفاقاتی را که افتاده بود برای پدرش تعریف می کرد و ما هم می شنیدیم که دیروز صمد و یکی زا همکارانش چند تا منافق را دستگیر می کنند. یکی از منافق ها زن بوده، صمد و دوستش به خاطر حفظ شئونات اسلامی، زن را بازرسی بدنی نمی کنند و می گویند: «راستش را بگو اسلحه داری؟» زن قسم می خورد اسلحه همراهم نیست. صمد و همکارش هم آن ها را سوار ماشین می کنند تا به دادگاه ببرند. بین راه، زن یک دفعه ضامن نارنجکش را می کشد و می اندازد وسط ماشین. آقای مسگریان، دوست صمد، در دم شهید، اما صمد زخمی می شود.
جلوی در بخش که رسیدیم، یک دفعه چشمم افتاد به صمد. باورم نمی شد. یعنی آن مردی که روی تخت خوابیده بود، صمد بود. چقدر لاغر و زرد و ضعیف شده بود. جلوتر رفتم. یک لحظه ترس بَرَم داشت. به آرامی چشم هایش را باز کرد و به سختی گفت: «بچه ها کجا هستند؟!»
بغض راه گلویم را بسته بود. به سختی گفتم: «پیش خواهرم هستند. حالشان خوب است. تو خوبی؟!»
نتوانست جوابم را بدهد. سرش را به نشانه تایید تکان داد و چشم هایش را بست. این شد تمام حرفی که بین من و او زده شد...
پرده چهارم: رزمنده ها زیر آتش دشمن گرسنه اند، چطور این غذا از گلویم پایین برود؟!
عصر صمد آمد؛ با دو حلقه چسب برق سیاه. چهار پایه ای زیر پایش گذاشت و تا من به خودم بیایم، دیدم روی تمام شیشه ها با چسب، ضربدر مشکی زده. جای انگشت هایش روی شیشه ها مانده بود. با
اعتراض گفتم: «چرا شیشه ها را این طور کردی؟! حیف از آن همه زحمت. یک روز تمام فقط شیشه پاک کردم.»

گفت: «جنگ شده. عراق شهرهای مرزی را بمباران کرده. این چسب ها باعث می شود موقع بمباران و شکستن شیشه ها، خرده شیشه رویتان نریزد.»
چاره ای نداشتم. شیشه ها را این طوری قبول کردم؛ هرچند با این کار انگار پرده ای سیاه روی قلبم کشیده بودند. صمد می رفت و می آمد و خبرهای بد می آورد. یک شب رفت سراغ همسایه و به قول خودش سفارش ما را به او کرد. فردایش هم کلی نخود و لوبیا و گوشت و برنج خرید.
گفتم: «چه خبر است؟!»
گفت: «فردا می روم خرمشهر. شاید چند وقتی نتوانم بیایم. شاید هم هیچ وقت برنگردم.»
بغض ته گلویم نشسته بود. مقداری پول به من داد. ناهارش را خورد. بچه ها را بوسید. ساکش را بست. خداحافظی کرد و رفت.
خانه ای که این قدر در نظرم دل باز و قشنگ بود، یک دفعه دلگیر و بی روح شد. نمی دانستم باید چه کار کنم. شهر حال و هوای دیگری گرفته بود. شب ها خاموش بود. از رادیو آزیر وضعیت زرد، قرمز و سفید پخش می شد و به مردم آموزش می دادند هرکدام از آزیرها چه معنی و مفهومی دارد و موقع پخش آن ها باید چه کار کرد.
اوایل مردم می ترسیدند؛ اما کم کم مثل هرچیز دیگری وضعیت قرمز هم برای همه عادی شد.
چهل و پنج روزی می شد صمد رفته بود. زندگی بدون او سخت می گذشت. این انتظارها آن قدر کش دار و سخت شده بود که یک روز بچه ها را برداشتم و پرسان پرسان رفتم سپاه. آنجا با هزار مصیبت توانستم خبری از او بگیرم. گفتند: «حالش خوب است.»
با شنیدن همین یک جمله جان تازه ای گرفتم. اما آن شب به جای اینکه با خیال آسوده بخوابم، برعکس خواب های بد و ناجور می دیدم. چند بار از ترس از خواب پریدم. این بار سر و صدای بیرون از خانه مرا ترساند. صدایی از توی راه پله می آمد. انگار کسی روی پله ها بود و داشت از طبقه پایین می آمد بالا. در را قفل کرده بودم. از پشت پنجره سایه های مبهمی را می دیدم. انگشت ها را توی گوش هایم فرو کردم و زیر پتو خزیدم. هر کاری می کردم، خوابم نمی برد.
نمی دانم چقدر گذشت که یکدفعه یک نفر پتو را آرام از رویم کشید. سایه ای بالای سرم ایستاده بود، با ریش و سیبیل سیاه. چراغ که روشن شد، دیدم صمد است. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم: «ترسیدم. چرا در نزدی؟!»
خندید و گفت: «خانم! به در زدم، نشنیدی. قفل در را باز کردم، نشنیدی. آمدم تو صدایت کردم، جواب ندادی. چه کار کنم. خوب برای خودت راحت گرفته ای خوابیدی.»
رفت سراغ بچه ها. خم شد و تا می توانست بوسشان کرد. نگفتم از سرشب خواب های بدی دیدم. نگفتم ترس برم داشته بود و از ترس گوش هایم را گرفته بودم و صدایش را نشنیدم.
پرسید: «آبگرم کن روشن است؟!» بلند شدم و گفتم: «این وقت شب؟!» گفت: «خیلی خاکی و کثیفم. یک ماه می شود حمام نکرده ام.»
رفتم آشپزخانه، آبگرم کن را روشن کردم. دنبالم آمد و شروع کرد به تعریف کردن که عراقی ها وارد خرمشهر شده اند. خرمشهر سقوط کرده. خیلی شهید داده ایم. آبادان در محاصره عراقی هاست و هر روز زیر توپ و خمپاره است. از بی لیاقتی بنی صدر گفت و نداشتن اسلحه و مهمات.
پرسیدم: «شام خورده ای؟!»
گفت: «نه، ولی اشتها ندارم.»
کمی از غذای ظهر مانده بود. برایش گرم کردم. سفره اندختم. یک پیاله ماست و ترشی و یک بشقاب سبزی که عصر صاحب خانه آورده بود، گذاشتم توی سفره و غذایش را کشیدم. کمی اشکنه بود. یکی دو قاشق که خورد، چشم هایش قرمز شد. گفتم: «داغ است؟!» با سر اشاره کرد که نه و دست از غذا کشید. قاشق را توی کاسه گذاشت و زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!»
باورم نمی شد صمد این طور گریه کند. صورتش را گرفته بود توی دست هایش و هق هق گریه می کرد.
گفتم: «نصف جان شدم. بگو چی شده؟!»
گفت: «چطور این غذا از گلویم پایین برود. بچه ها توی مرز گرسنه اند. زیر آتش توپ و تانک این بعث های از خدا بی خبر گیر کرده اند. حتی اسلحه برای جنگیدن ندارند. نه چیزی برای خوردن، نه جایی برای خوابیدن. بد وضعی دارند طفلی ها.»
دستش را گرفتم و کشیدمش جلو. گفتم: «خودت می گویی جنگ است دیگر. چاره ای نیست. با گریه کردن تو و غذا نخوردنت آن ها سیر می شوند یا کار درست می شود؟! بیا جلو غذایت را بخور.» خیلی که اصرار کردم، دوباره دست به غذا برد.

من زنده ام
اسارت مفهومی است که تا اسیر نشده باشی نمی توانی آن را درک کنی. برای یک مرد هم مفهوم اسارت غیر قابل تصور است چه رسد به اینکه این اتفاق را از زبان یک دختر ۱۷ ساله بشنوی! دختری که در روزهای ابتدایی یک نبرد بزرگ اسیر دشمنی شود که به هیچ قانون و اخلاق و اصولی پایبند نیست.
«من زنده ام» روایت دختری ۱۷ ساله است که حالا نماینده مردم تهران در شورای شهر شده است. دختری از دیار آبادان که در خانواده پر جمعیت «آباد» به دنیا آمد و نامش را به خاطر نذری که مادربزرگش در هنگام تولدش کرده بود، «معصومه» گذاشتند.
معصومه آباد، راوی کتاب من زنده ام یکی از نیروهای جوان هلال احمر بوده که بعد از وقوع انقلاب اسلامی به عنوان نماینده فرماندار در هلال احمر در یکی از یتیم خانه های شهرش مشغول به کار می شود و در زمان آغاز حملات هوایی رژیم بعث به شهر آبادان مجبور به انتقال کودکان به شیراز شده و در راه برگشت و در همان روزهای ابتدایی جنگ به اسارت درمی آید.
او که به همراه سه زن دیگر بیش از چهل ماه در اسارتگاه رژیم بعث محبوس بوده اند، بعد از آزادی و بازگشت به وطن در تشرفش به حج تصمیم می گیرد که برای حفظ میراث گرانبهای هشت سال دفاع مقدس دست به قلم شود و نتیجه کار او کتابی ۵۵۰ صفحه ای است که در هشت فصل خود روایت روزهای زندگیش از کودکی تا زمان آزادیش از اسارت را جای داده است.
کتابی که مقام معظم رهبری در تقریظشان بر آن نوشتند: «کتاب را با احساس دوگانه اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده ی اشک، خواندم… این نیز از نوشته هائی است که ترجمه اش لازم است…»
پرده اول: یکی از گوسفندان را نذر امام خمینی(ره) کنید.

بچه ها را نوبتی و از روی ملاک و معیار خودشان و البته به کمک چندتا از عناصر خود فروخته خودمان انتخاب می کردند.
… این بار انگشت شومشان را روی عزیز چوپون [چوپانی که قصد داشت گله ای از گوسفندان را از روستایشان برای رزمندگان در جبهه ها ببرد ولی در میانه راه و به همراه خانم آباد، راوی داستان به اسارت در می آید] و چند نفر دیگر گذاشتند. بچه هایی که با عزیز به اتاق شکنجه رفتند تعریف کردند: عزیز را از پا آویزان کرده و با شلاق به سر و صورتش می کوبیدند. وقتی پایش را باز کردند، کلت را روی شقیقه اش گذاشتند و به او گفتند: عزیز این تیر خلاص است. هر وصیتی داری سریع بگو تا دوستانت به خانواده ات برسانند.
آنقدر به سر عزیز ضربه زده بودند که لکنت افتاده بود و دیگه نمی تونست حرف بزنه. خون از دهان و دل و روده اش بیرون می ریخت، آب به سر و صورتش زدند و گفتند: یظّیک فرصه اتوصی. اللیله الرصاصه القاتلک سهمک. (بهت فرصت می دهیم که وصیت کنی. امشب تیر خلاص سهم توست.)
عزیز التماس می کرد و فرصت وصیت می خواست. بعد از نیم ساعت که آرام شد عراقی ها کنجکاو شده بودند که بفهمند عزیز چه وصیتی دارد!
درحالی که از دهان و حلقش خون می ریخت با لکنت زبان گفت: از گوسفندهایی که آورده ام یکی را برای سلامتی امام خمینی قربانی کنید.
وقتی مترجم این جمله را برایشان ترجمه کرد دوباره تنش را با شلاق تکه پاره کردند. وقتی او را به اتاق انداختند دیگر قدرت تکلم نداشت و قابل شناسایی نبود. دیدن این صحنه ها بسیار دردآور بود. فقط باید تحمل می کردیم. بر اثر ضربات زیادی که بر سرش وارد شده بود، پی در پی دچار تشنج می شد و صبح همان روز بعد از چند بار تشنج به شهادت رسید. در حالی که برادرها هنوز آنجا بودند بعد از ظهر همان روز ما را سوار خودروی امنیتی کردند و از آنجا بردند. سرگشته و بی قرار؛ با کوله باری از درد و شکنجه برادرانمان، راهی مقصدی نامعلوم شدیم…

پرده دوم: من زنده ام!
… سلمان نگاهی به من کرد و گفت: قول بده گاهی با یه نوشته ما رو از سلامتی ات مطلع کن.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
با عصبیانت گفت: با التماس و گریه و زاری، کریم [برادر بزرگ خانم آباد که در زمان وقوع جنگ ساکن تهران بوده است] و از تهران اومدی اهواز، با قلدری، رحیم [یکی دیگر از برادران راوی کتاب که بعدها به شهادت رسید] رو راضی کردی اومدی آبادان؛ توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بار یه خط نامه ام نمیری که لاقل دلمون آشوب نباشه؟!
گفتم: آخه تو این آتیش و خون دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم، چی بنویسم؟

گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می زنی. نگفتم شاهنامه بنویس، فقط بنویس «من زنده ام».
نمی دانستم چرا باید بنویسم من زنده ام. با این حال بی اختیار با انگشت در خیال روی پایم نوشتم: «من زنده ام»…
… [حالا بعد از گذشت بیش از دوسال که در زندان های امنیتی عراق بودم] برگه آبی رنگی به دستمان دادند و گفتند از این به بعد شما با این شماره شناسایی می شوید و با این کد شناسایی می توانید برای
خانواده یتان نامه بنویسید و همه طبق شرایط بین المللی نگهداری می شوید.
این برگه آبی نامه فوری است که ظرف ۲۴ ساعت به خانواده شما داده می شود و هیچگونه کنترل امنیتی بر آن نیست ولی فقط می توانید در این نامه دو کلمه بنویسید و مرتب روی این موضوع تاکید می کرد:
-Just two words
بعثی ها هم می ترسیدند ما در نامه ی اول که express letter بود بیشتر از دو کلمه بنویسیم و مرتب تکرار می کردند:
– کتبن کلمتین فقط. (فقط دو کلمه بنویسید)
خانمی که از طرف صلیب سرخ آمده بود گفت: به همراه این نامه یک عکس هم بگیرید و ارسال کنید. از فاطمه [فاطمه ناهیدی یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] و حلیمه [حلیمه آزموده یکی از سه بانویی که همراه راوی در اسارت بودند.] عکس جداگانه گرفتند اما به من و مریم [شمسی بهرامی، که در لحظه اسارت خود را مریم آباد معرفی کرده بود] گفتند شما که خواهرید یک عکس مشترک بگیرید تا برای خانواده تان بفرستیم. خوشحال شدم خواهر بودنمان برای صلیب سرخ پذیرفته شد.

بعد از نوزده ماه با جسمی نحیف و رخساری رنجور و رنگ پریده برگه نامه ام که هنوز خالی از آن دو کلمه بود در دستم بود و باید به دوربین نگاه می کردم و لنز دوربین در واقع چشم وطنم و هموطنم بود که به چشمان من دوخته شده بود و آن ها می خواستند از این دریچه ی همه چیز را بدانند. فکر کردم با چه حالتی به لنز دوربین خیره شوم که به آنها آرامش دهد. به لنز دوربین خیره شدم برای اینکه به مادر و پدرم و همه ی آن هایی که دوستشان داشتم نگاهی فارغ از درد و رنج هدیه کنم. تبسمی گذرا بر لبانم نقش بست. تبسمی که حکایت از بی دردی و شعف بود.
بعد از عکس انداختن نوبت نامه نوشتن شد. بعد از دو سال و این همه بی خبری از کجا بنویسیم که در دو کلمه مفهوم باشد. اصلا به چه کسی و به چه آدرسی؟ خانه من کجاست؟ در این دو سال آیا خانه ای سالم مانده است؟ کسی زنده مانده است؟ یادم آمد که من یادداشت سومی را که به سلمان قول داده بودم با خودم به عراق آورده ام و همان یادداشت رمز عملیات یک ژنرال شد. به قولم وفا کردم و برای بار سوم اما با وقفه دو ساله دو کلمه نوشتم:
– من زنده ام… بیمارستان الرشید بغداد
معصومه آباد ۶۱/۲/۲۵

پرده سوم: قولی که به آن وفادار ماندی
[خانواده آباد بیش از دوسال بود که در پی یافتن اثری از دخترانش همه جای ایران را زیر و رو کردند و هنوز از سرنوشت او اطلاعی نداشتند که بعد از اینکه چند نفری در رابطه به اسارت رفتن او به آن ها اطلاعاتی دادند، سلمان یکی از برادران نویسنده داستان روایت می کند که] چند وقتی بود که درگیر کلنجار رفتن با نیروهای صلیب سرخ جهانی و تشکیل پرونده پی جویی بودم که این بار دکتر صدر [فرزند امام موسی صدر و رئیس بخش اسرا و مفقودین هلال احمر خوزستان] خودش زنگ زد و برای روز بعد با من قرار گذاشت اما در مورد دلیل ملاقات چیزی نگفت.

روز بعد زودتر از کارمندان هلال احمر خودم را به آنجا رساندم. هنوز ساعت شش نشده بود پشت در بسته راه می رفتم و دور از چشم مردم یواشکی زیر لب با خودم حرف می زدم: یعنی دکتر صدر با من چه کار داره، چی می خواد به من بگه؟ و … دوتا خانواده دیگه هم از شهرستان صبح زود رسیده بودند. یواش یواش سرو کله نگهبان و آبدارچی پیدا شد. تونستم خودم رو زودتر از همه به اتاق رئیس برسانم. دکتر صدر همزمان با همه کارمندان وارد اداره شد. برای اینکه هیجانات مرا کنترل کرده باشد، گفت: خوشبختانه از اسرای مفقود الاثر یکی بعد از دیگری خبر می آد. خداروشکر، خواهر شما هم شماره اسارت گرفته.
نمی دانستم منظورش چیست یا شاید نمی توانستم منظورش را بفهمم، گیج شده بودم. گفتم: یعنی آزاد شده؟
– نه یعنی پیدا شده و صلیب سرخ، اسارتش رو تایید کرده، دستخط خواهرتون رو می شناسید؟
– حتما می شناسم.
– بفرمایید، اینم از نامه آبی که اولین نامه اسراست و یک عکس که صلیب سرخ از آن ها گرفته.
نامه را دیدم: «من زنده ام- بیمارستان الرشید بغداد؛ معصومه آباد»

اشک بود که از صورتم سرازیر می شد. بی اختیار دست و پای دکتر صدر را می بوسیدم. سراسیمه به سمت خیابان و شیرینی فروشی ها و میوه فروشی ها رفتم. هنوز مغازه ها باز نشده بود فقط کله پزی ها و حلیم فروشی ها باز بودند که آن ها هم داشتند کفگیرشان را ته دیگ می زدند تا جمع کنند. با التماس نامه و عکس را به حلیم فروش نشان دادم و گفتم: ببین خواهرت که گم شده بود، پیدا شده! حلیم فروش بیچاره از همه جا بیخبر با عصبانیت گفت: چی گفتی! خواهر من گم شده؟! گفتم: نه منظورم اینه که خواهر من که گم شده بود، پیدا شده. حلیم فروش متوجه حالم شد و دیگ حلیم را به دستم داد و قول دادم دیگش را سریع برگردانم. توی یک دستم چندتا نان بربری، یه بغل دیگ حلیم و در دست دیگرم فقط عکس و نامه ی تو بود… عکس را که دیدم، بغضم ترکید، تبسمی بر لبانت بود می خواست همه رنج های اسارت را کتمان کند. با دست، بینی و لب هایت را می پوشاندم و فقط به چشمهایت خیره می شدم؛ غم و غصه در نگاهت موج می زد. دوباره دست روی چشمانت می گذاشتم و به لب هایت خیره می شدم. تبسمی تلخ بر روی لبانت نقش بسته بود که می خواست همه رنج ها و سختی های اسارات را کتمان کند. با خودم گفتم: معصومه، چقدر تلاش کرده ای که همه لحظه ها و روزها و خاطرات را در دو کلمه خلاصه کنی؛ دو کلمه ای که می خواستی با نوشتنش به قولی که داده بودی وفادار بمانی: «من زنده ام…»

پرده چهارم: بهای آزادی تو را خون یکی از برادرانت گذاشتم

از میان نامه هایی که برایم می رسید، فقط نامه های مادرم بود که بی اعتنا به محدودیت کاغذ و سطر و ستون نامه پر از کلمه بود. مادر از خاطره های کودکی ام و آرزوهای جوانی ام و امیدهای آینده می نوشت.
برایم سوال شده بود که چطور نامه های مادرم با این همه فشردگی کلمات که تمام سهم فرستنده و گیرنده را پُر می کرد، بدون هیچ سانسوری به دستم می رسد. او حتی از کناره های سفید نامه هم نمی گذاشت و هر جا که می توانست می نوشت. یکی از نامه هایش که خیلی جگرم را سوزاند و بی قرارم کرد جوابی بود که به اولین نامه ام داد. مادرم در آن نامه ملتمسانه و عاجزانه مرا از خدا زنده طلب کرده و این طور تعربف کرده بود که: «یکی از زن هایی که همیشه سرشان به زندگی و حرف مردم گرم است و از همه جا و همه چیز زندگی آدم ها سوال می پرسند تا بتوانند نمکی بر زخم دیگران بپاشند، به دیدنم آمد، از احوال تو پرسید و من از غصه فراق و جور روزگار و سختی اسارت و انتظار و امیدهای بی پایانم گفتم و آنقدر گریه کردم که به سکسه افتادم.

هنوز مریم [کوچکترین خواهر راوی کتاب] در بغلم بود و شیر می خورد. انگار می خواست مرا بیشتر از اینکه بسوزم جزغاله کند، گفت خاله دیگه بسپار دست خدا، راضی شو به رضای خدا، دیگه برگشتن او خیری درش نیست، مصلحت برنگشتن او بیشتر از برگشتن است. شاید خدا منتظر است شما رضایت بدهید.
از بقیه مادران شهدا شرم داشتم که شکوه کنم، اما یکباره گوشم زنگ زد و گفتم چی؟ نه من اصلا رضایت نمی دهم. همان موقع دلم شکست و به خدا شکوه کردم. خدا را به آن جرعه های شیر پاکی که به دهان آن بچه می ریختم قسم دادم: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم می جنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم یکی از پسرهایم را می دهم اما او را زنده به من برگردان. مادر من بهای آزادی تو را خون یکی از برادرانت گذاشتم. تو صبور و مقاوم باش ما منتظریم تا زنده برگردی.
 
کلید واژه ها:
ادبیات پایداری , قدم خیر محمدی کنعان , بهناز ضرابی زاده , معصومه آباد , دفاع مقدس , کتاب دفاع مقدس , من زنده ام , دخترشینا 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ
رهبر13 ساله
برای شهیدان...
حضور پررنگ زنان ایرانی در جنگ
گفتگو با امیرسرتیپ منوچهر کهتری یکی ازفرماندهان عملیات ثامن الائمه (ع)
دفاع مقدس ترجمان گفتمان هویتی ایران در نظام بین الملل
ارتباط با ما
نشانی: مشهد مقدس، حرم مطهر امام رضا علیه السلام، صحن جامع رضوی، ایوان غربی
تلفن: 32212008-051
فکس: 32003552-051
صندوق پستی: 91735/517
ایمیل: razavi@aqr.ir 
 
 
گسترش معنویت در دنیای مدرن و استشمام شمیم خوش تفکر الهی در قرن ما بی تردید مدیون انقلاب اسلامی در ایران عزیز به رهبری بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است .
 بی شک درسالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلیغ معارف اهل بیت در حرم مطهررضوی رشدی شگرف داشته است . لذا توجه به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی و اندیشه های حضرت امام و مقام معظم رهبری یکی از بخش های مهم پورتال معاونت تبلیغات را تشکیل می دهد .
در این سایت ریشه های انقلاب اسلامی مردم ایران ؛ بیداری ا سلامی؛ نقش انقلاب در گسترش معارف اهل بیت و سایر موضوعات از این دست مورد توجه و دقت خواهد بود.
 
×