درگاه خدمات فرهنگی تبلیغی حرم مطهر امام رضا علیه السلام | سبک زندگی
زیارت قبول
تا می‌فهمند مشهدی‌ام التماس دعا می‌گویند.حسرت می‌خورند و غبطه، که نمی‌توانند مثل من هر روز از نزدیک به تو سلام بدهند...
داستان: بیناتر از هر چشم
آنچه تو دیدی همین بود، اما آنچه تو ندیدی، این بود که من پس از سالها کوری، راه را یافتم و بینا شدم. او مرا بینا کرد. او چشم من را به دنیایی باز کرد که تا به حال آن را نمی دیدم....
داستان: در آرزوی میزبانی امام
احمد به سمت او نگاهی تند کرد و سپس به سمت دروازه های شهر حرکت کرد. عامر پسر تاجر بزرگ شهر نیشابور بود که با احمد پسنده نزد بی بی شطیطه درس ...
داستان: داغی بر سینه
نیم نگاهی به همسرش و قاضی می انداخت و دوباره سرش را پایین می گرفت و به کفش های کهنه اش چشم می دوخت. این کفشها را از ابتدای ازدواجشان نگه داشته ...
وسیله بودن شیخ الرئیس (شفا دست خداست)
سخت است پزشک باشی و بیماری داشته باشی، اما نتوانی بیمارت را درمان کنی؛ سخت است، هم از این جهت که نتوانسته ای به یک ناتوان و نیازمند کمک کنی، و هم از این جهت که غرور و اعتبار علمیت زیر سؤال می رود. حرفم را می فهمی بهمنیار؟ ...
داستان: آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم
خریدن وسایل بازی برای من حکم نوشیدن آب شور را داشت. هر چه می نوشیدم، تشنه تر می شدم. هرچه هیجان بیشتری را تجربه می کردم، ناآرامتر می شدم؛ مثل معتادی شده بودم ...
داستان: حلقه وصل
آنقدر خبرچینی و هوچی گری کردند تا میانه دو طایفه را برهم زدند. این شد که بیست سال تمام، دو طایفه بزرگ شمال خراسان از هم جدا افتادند. سرداری ها، بهرام بیگی ها را به...
داستان: قدرت بی نهایت
برای اینکه امام را دست بیندازد، گفت: اگر راست می گویی که معجزه داری و خدا به حرفت گوش می کند، به همین دو شیر بگو بیایند مرا بخورند. مجلس مثل بمب ترکید...
بيشتر